یه تیکه فیلم کوتاه هست که یکی از حیدر یغما ضبط کرده. داره درباره فردوسی حرف میزنه همینطوری که دستش توی خشته. صداش روی یه تیکه از همون فیلم هست که داره خشتمالی می کنه. (پسرش میگفت دستاش انقدر زبر بود که وقتی بچه بودیم مارو می برد حموم با دستاش ما رو کیسه می کشید!) خیلی حال عجیبی داشت. وسط حرف زدن درباره فردوسی گفت من خودم شاعرم. میخوام یکی از غزلیات خودمو بخونم. بیت اولو خوند. بیت دومو اومد بخونه زد زیر آواز. بعد عذرخواهی کرد («آشفتگیه… باید ببخشید...») بعد ادامه داد.
من همینجوری مبهوت به این مردک خل وضع نگاه می کردم و از خودم میپرسیدم چرا من باید بیست بار پشت سر هم این ویدیو رو نگاه کنم؟ چرا هر بار وقتی میزنه زیر آواز باید بغض کنم؟ این چه حالیه که یارو داشت؟ چجوری یهو وسط شعر میزنه زیر آواز؟ چرا انقدر حالش خوبه؟
برای لام فرستادمش. زیرش نوشتم:«سالها بعد از این که تو رفتی من این شکلی میشم. به همین خل وضعی. در حالی که به هیچکس نگفتم چه اتفاقی بینمون افتاده.»
پی نوشت۱: ولی خب! همینه که هست!
پی نوشت۲: شاشیدم توی همه روشنفکرا مرد. تو از همه شون شاعر تری! به خدا قسم!