Über Alles

نامه هایی به آینده

یادداشت های تاریکی2

جنایت های این هفته ای که گذشت حتی برای من که از همه اطرافیانم بدبین تر بودم هم غیرمنتظره بود‌.

همه رو میبینم اطرافم که دارن در معجون غلیظی از خشم و ناامیدی دست و پا میزنند و بعضی ها تا حدودی و بعضی ها کاملا سلامت روانشون رو از دست داده اند. و منم این وسط گاز می گیرند که چرا کم کاری میکنم و فعال نیستم.

الف چند روز پیش میگفت هممون گریه کردیم با دیدن عکس و فیلم ها. بعد خنده تلخی کرد و گفت البته میدونم تو نکردی احتمالا.

به نظرش و به نظر لام من خیلی سنگدلم. و به نظر فرفری (که کاملا رابطه شو باهام قطع کرده) من فقط به خودم اهمیت میدم.

آیا میتونم بهشون بگم که من این سوگواری ها رو قبلا کردم؟ آیا میتونم بهشون بگم که از حجم جنایت و قساوت هممون شوکه ایم ولی شماها تا دیروز میگفتید که نتانیاهو از این مردک جنایت کار تر و شقی تره و حالا بیشتر غافلگیر شدید؟ آیا میتونم بگم که اون موقعی که ما از اسرائیل در برابر چپ های افراطی دفاع می کردیم برای این بود که بچه مسلمون های حماس رو میشناختیم و میدونستیم که چه جانوران وحشی و بی صفتی اند؟ و میدونستیم بچه شیعه در ایران هم همون شهوت کشتن رو داره و فقط این شهوت رو در حاشیه ارضا می کرده تا الان نه در مرکز؟ آیا میتونم به دوستم بگم که یادته چند ماه پیش دم در خونتون بهت گفتم با این وضع قیمت دلار و حقوق کارگر (من طرفدار سرمایه داری زالو صفت باید از حقوق کارگر بگم برای اینا!) کشور در آستانه یه انفجار امنیتیه؟ آیا میتونم به لام بگم یادته وقتی نیروی هوایی آی دی اف به سران نظامی اشغالگر شربت شهادت نوشوند شماها ناراحت بودید که وطن فلان و حمله خارجی بهمان؟ البته الان همه اعصابا خورده و نمیتونم بگم.

ولی بهر حال عده زیادی آدم ها رو داریم که ناگهان پرت شدند به وسط فکر کردن به مسائل سیاسی در حالی که در تقریبا تمام زندگیشون به این چیزها فکر نکردند و حالا فکر می کنند که این چیزها راه حل های ضربتی داره. این ایده «یه هل دیگه بدیم آخوندا رفته اند.» از 88 بود و هنوزم دست از سر ملت بر نمیداره ظاهرا.

یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۴ | 13:27
میم

مسجد سعادت آباد

چقدر اون صحنه سوختن مسجد سعادت آباد زیبا بود...

فکر کنم یبار یا دو بار در دوران جاهلیت توش نماز خوندم.

بیش باد!

یکشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۴ | 7:48
میم

یادداشت های تاریکی

ایران به به لحاظ ارتباط با جهان خارج همچنان در تاریکی مطلقه. برای روز دوم.

اطرافیان و دوستان تقریبا همه به منتهای رادیکالیسم رسیده اند و کم کم دارن شروع میکنند نوبتی منو فحش کش کردن که چرا چیزی نمیگی و چرا ساکتی.

من در زندگی اشتباهات زیادی کردم. در پیشبینی هام در انتخاب گروه و جناحی که بهش متعلقم. در انتخاب دینم. در همه چیز. اما این سالهای اخیر هیچ وقت در باره بدبینی هام در اشتباه نبودم. وضعیت ایران امروز مولفه های خاصی داره مثل

- نفرت کور و خشن از چپ گرایی و هر آنچه به چپ مربوط باشه.

- ملی گرایی شدید و افسارگسیخته و قوم گرایی.

- اقتصاد ویران و درهم شکسته و نابودی طبقه متوسط

- حکومت اوباش

و این دقیقا معجون ساخت فاشیسمه.

در آلمان پیش از جنگ جهانی دوم دقیقا همین مولفه ها وجود داشت و اینم از بازی های بیمعنی دنیاست که من راست گرا باید یادآوری کنم بلایی که سر رزا لوکزمبورگ و کارل لیبکنشت و بقیه سوسیالیست های آلمان دهه دوم قرن بیستم اومد چطور بخشی از روندی بود که نهایتا به روی کار اومدن هیتلر انجامید. کسانی که این دو نفر رو به اون شکل وحشیانه کشتند اعقاب همون هایی بودند که بعدا به آدمکش های نازی تبدیل شدند. در ایتالیا هم ماجرا همین بود.

همه این ها در جریانی که قراره جای جمهوری اسلامی رو پر کنه دیده میشه و به میزانی که حکومت بیشتر آدم میکشه اونها رادیکال تر میشن. ما در مسیر یک جهنم جدید قرار داریم دوستان. کمربندها رو محکم ببندید. :)

کشتارهای بسیار بیشتری در راهه...


پی نوشت: توی گذرگاه تاریک و طولانی تاریخ این منطقه، من هنوز نگاهم رو خیره به یک لحظه نگه داشتم. به شب هفتم اکتبر ۲۰۲۳ که یک مجنون روان پریش به نام یحیی سنوار تصمیم گرفت با وحشی های تحت امرش از فنس های مرز بین غزه و اسرائیل عبور کنه...

و همه چیز دنیا بعد از اون تغییر کرد و دیگه هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد. دومینوی اون اتفاق حالا بزرگترین زلزله سیاسی ایران بعد از انقلاب رو درست کرده.

جمعه نوزدهم دی ۱۴۰۴ | 16:3
میم

شکوه

این روزا همه دنبال شکوهن. شما چطور؟ :)

پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ | 10:22
میم

شعرهایی که این روزها زمزمه میکنم18

فلما جاءت قیل اهکذا عرشک؟ قالت کانه هو! و اوتینا العلم من قبلها و کنا مسلمین.

و صدها ما کانت تعبد من دون الله انها کانت من قوم کافرین (با صدای مصطفی اسماعیل)


پی نوشت: این روزا اینو توی ماشین میخونم. جالبه دوستام هیچکدوم به اندازه من با اسلام عزیز دشمن نیستند و هیچکدوم تحمل شنیدن این صداها رو ندارند چه رسد به لذت بردن ازش.

پی نوشت2: اینم البته چون نیک بنگری ترکیب یک داستان یهودی و موسیقی ایرانیه (دستگاه ماهور)

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴ | 22:0
میم

مادورو

پشمانم

شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ | 21:10
میم

تعفن نوستالژی

من همیشه از گذشته فرار کردم. فکر می کنم نه فقط اینجا بلکه زندگی شخصیم و جاهای دیگه ای که با اسم و رسم خودم نوشتم همه بیانگر همین موضوعند. بعضی جاها این انتخاب خیلی تحت اختیارم نبوده مثل زمانی که طلاق گرفتم. طلاق همیشه شما رو از بخش بزرگی از گذشته خودتون جدا می کنه. از بخشی از دوستان مشترکی که داشتید از تقریبا همه خاطرات مشترکی که داشتید و مهم تر از همه از خود اون زمانتون.
ولی همیشه هم این نبوده. بعضی جاها هم این یک انتخاب آگاهانه بوده. مثل تصمیم بر این که دوستیمو با دوستان دوران مدرسه و دانشگاهم ادامه ندادم. مثل تصمیم به این که فلسفه و علوم انسانی رو برای همیشه بذارم کنار.
یکی از چیزهایی که فکر می کنم بر حسب سلیقه شخصی به شدت بهش حساسیت دارم نوستالژیه. همیشه اینجوری نبودم ولی از جایی به بعد اینطور شدم. نوستالژی همیشه حالمو به هم میزنه. ازش متنفرم. و این همیشه سر راه تاریخ بازیم قرار میگیره. جلوی دیوار برلین جلوی مجسمه آزادی هر جایی که تاریخ هست یک لحظه به خودم میگم کاش اون تاریخ رو زندگی کرده بودم و بعد سریع به خودم میام و میبینم هیچ جایی دلم نمیخواست باشم بجز این جایی که هستم. هیچ برهه ای از تاریخ برام بیش از چند ثانیه رشک انگیز نیست.
و این فقط به تراماهای شخصی برنمیگرده. بلکه به تجربه اجتماعی من، تجربه بودن من در اجتماع هم مربوط میشه. به تجربه زندگی کردن بین ایرانیان ایران و بعدتر ایرانیان امریکا. و حتی حلقه بزرگتر از اون. همه اون دسته از ایرانیانی که من صداشونو به طرق مختلف در جاهای مختلف میشنوم.

برای اون قسمت از مردم ایران همیشه یه نقطه عطف وجود داره و اون نقطه عطف همیشه جایی در گذشته است. اون نقطه جواب تمام سوالها و کلید آرمانشهره. فقط باید به اون نقطه برگردیم و درست نقشمون رو بازی کنیم. درست مثل یه پیر دختر یا پیر پسر که مدام به محل آخرین قرار عاشقانه ش با معشوق دوران جوانیش میره. اون جایی که با هم تموم کردند. و به خودش میگه اگه یک بار دیگه اون لحظه رو زندگی کنم. اگه یک بار دیگه اون موقعیت رو به وجود بیارم و این بار حرف درست رو بزنم و کار درست رو بکنم برای همیشه خوشبخت میشم. کمدی و تراژیک و ناراحت کننده و همه این تناقض ها با همه. چون باید لباس یه جوون بیست یا هجده ساله رو در شصت سالگی بپوشه و مثل اون رفتار کنه. به نظر رقت انگیز میاد... ولی من هرگز دلم به حال دلقکی که داره تلاش می کنه این تراژدی/کمدی احمقانه رو بازسازی کنه نمیسوزه.

بعد از این که چپول هایی که برای انقلاب 57 هزینه هنگفتی دادند با تمام شدن جنگ در اعدام های 67 قلع و قمع شدند ما درگیر همین تئاتر بازتولید و درمان تراماهای بچه شیعه شدیم. زندگی همه ما تحت تاثیر و مقهور این شد که بچه شیعه دوباره سقیفه رو زندگی کنه. دوباره آتش زدن در خونه زهرا رو و دوباره عاشورا رو زندگی کنه. کلید مدینه النبی همینه که یک بار دیگه اون میزانسن، اون صحنه رو خلق کنیم و این بار نقشمونو درست ایفا کنیم. این بار علی رو در کوفه و حسین رو در کربلا تنها نذاریم. و بچه شیعه از دل این دلقک بازی پوشیدن لباس ها و بازی کردن نقش آدم های هزار و چهارصد سال پیش انواع و اقسام موقعیت های تاریخی دیگه رو هم از ماتحتش در آورد. اینجا موقعیت شبیه ابوموسی اشعریه. اینجا شبیه طلحه و زبیره. اینجا قرآن سر نیزه کردنه...
مثل راه رفتن با یک بیمار اسکیزوفرن که تمام ارتباطشو با جهان خارج از دست داده. در حالی داره فکر می کنه در وسط نبرد ازلی و ابدی خیر و شر ایستاده و داره حماسه خلق میکنه که حتی کنترل ادرارشم نداره. دم و دستگاهی که داره پرچم کیهانی ظهور رو حمل می کنه که بده به دست امام زمان در حالی که قیمت تخم مرغ رو نمیتونه درست مدیریت کنه...

و همونطور که گفتم دلم به حالش نخواهد سوخت چون اون اسکیزوفرنی و اون بی اختیاری در ادرار نهایتا زندگی تمام مایی که در ایران بودیم رو چهل سال در اقیانوسی از ادرار غرق کرد.

و الان به نظر میاد یه عده دوباره راه خروج از ماتریکس رو پیدا کردن: اون لحظه ای که باید بهش برگردیم و دوباره زندگیش کنیم عاشورای قرن اول هجری نبود بلکه بهمن 57ه. اگه فقط دوباره به اون لحظه برگردیم. اگه فقط این بار این تئاتر رو درست بازی کنیم.
اگه اهل کوفه نباشیم که پهلوی رو تنها بذاریم همه چیز درست میشه.

و این طور که بوش میاد با یک مجموعه جدید از آدم های اسکیزوفرن مواجهیم. آدم هایی که همزمان که خودشونو ایران دوست و وطن پرست و ایران پرست میدونند معتقدند مردم ایران وحشی تر از اونند که تاب و تحمل یک دموکراسی غربی رو داشته باشند و باید همیشه دیکتاتوری بالای سرشون باشه تا کشور بمونند و به قول یکیشون (عینا با همین تعبیر) «مثل زمان انقلاب خوشی زیر دلشون نزنه و لگد به طاق طویله نزنند.»

همین دیشب بود که یکی از دوستانم یک متن سرتاپا فحش خطاب به هر کسی که بجز اسم پهلوی شعار دیگه ای میده برام فرستاد و این تازه درس خونده و تحصیل کردشونه. یکی دیگه از تحصیل کرده هاشون توی توییتر نوشته بود هرکس گفت زن زندگی آزادی زنده ش نذارید. هر کس شعار دیگه ای داد دهنشو خورد کنید.

از دیشب که پیامشو گرفتم (و طبیعتا جواب ندادم) فکر می کنم که این منطقه از جهان تا ابد نفرین شده ست. و ما محکومیم که یک بار دیگه این چرخه باطل اسکیزوفرن ها رو زندگی کنیم.

این روزها نگاه کردن به وضع ایران فقط تعداد کشورهایی که اگه از امریکا بیرونم کنند حاضرم برم رو داره بیشتر و بیشتر میکنه. بورکینافاسو... گینه استوایی. اینا مگه چه عیبی دارن؟

پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ | 8:27
میم

هجرت

فردا آخرین روز ۲۰۲۵ه. و فکر میکنم وقتشه درباره اتفاقی که داره میافته بنویسم.

ماجرا از یک روز حدود ۸ ماه پیش شروع شد. چند ماه قبل از این که گرین کارتم بیاد. یه روز جمعه ای بود و جمعه ها روزیه که ما توی گروهمون ریسرچ آپدیت داریم. گروهی که سوپروایزر من اداره ش میکنه گروه بزرگیه و هر هفته ظهر روز جمعه یکی از دانشجوهای دکتری یا پست داک ها از کارهایی که کرده و پروژه هایی که داره انجام میده پرزنتیشن میده. اون روز نوبت من بود. دیشبش تا دیروقت روی پرزنتیشنم کار کردم و صبح هم تا نزدیک ظهر داشتم روش کار میکردم. حدود یازده جمع کردم که برم دانشگاه و وقتی رسیدم وسایلمو گذاشتم توی آفیس و اومدم قبل از شروع میتینگ یه دستشویی برم. مسیر آفیس به دستشویی جوریه که از کنار اتاق میتینگ میگذره و دیوارهای اتاق میتینگ هم شیشه ای ان. همینجوری که داشتم میرفتم دستشویی یه لحظه به سمت راستم نگاه کردم و دقیقا یدونه از اون صحنه های سینمایی خلق شد! هنوز وقتی توی ذهنم بهش فکر می کنم این لحظه برام با حرکت آهسته پخش میشه! دیدم همه توی اتاقن! اونا با تعجب و گیج به من نگاه کردند و منم با همون گیجی به اونا نگاه کردم. به خودم گفتم شاید یه میتینگی قبل از میتینگ ما بوده که طول کشیده و این خیلی چیز عجیبی نبود چون قبلا هم اتفاق افتاده بود.

نزدیک دستشویی که رسیدم دیدم فرفری بهم مسیج داده: میم! جریان این میتینگه که سوپروایزرمون گذاشته چیه!؟ جواب دادم کدوم میتینگ؟ میتینگ هفتگی رو میگی؟ و بلافاصله (تقریبا لحظه ای که در دسشویی رو لمس کردم) پیام داد: نههههه همین الان بپر تو میتینگ!

من بدو بدو (و از مسیری که دوباره از جلوی اتاق میتینگ رد نشم) برگشتم آفیس و آنلاین به میتینگ وصل شدم و...

خلاصه اتفاقی که افتاده بود این بود: استاد اون موقعی که من تو راه بودم به همه پیام داده بود که همین الان بیاید میتینگ و وقتی رفته بودند اونجا اعلام کرد که من دارم از این دانشگاه میرم. جای دیگه و دانشگاه بهتری پوزیشن استادی گرفتم و هر کسی هم که بخواد با من بیاد با خودم میبرم.

به شدت گیج شده بودم. ذهنم به سرعت شروع کرد کار کردن و از خودم پرسیدم این برای من چه معنایی داره؟ خب معناش اینه که از این شهر بعد از حدود 10 سال میرم یه شهر دیگه. از شهری که توش طلاق گرفتم، دکتری گرفتم، عاشق شدم، و تمام تجربه مهاجرتم محدود به همینجاست. برای این که مطمئن بشم بعد از میتینگ به سوپروایزر خصوصی پیام دادم: منم شامل این آفر رفتن میشم؟ و بلافاصله جواب داد بله.

و اینجوری داستان یه مهاجرت کوچیک دیگه شروع شد... تمام این مدت درباره ش ننوشتم چون هنوز میزانی از عدم قطعیت داشت. ولی هفته پیش که بالاخره دانشگاه مقصد باهام تماس گرفت دیدم مثل این که داره جدی میشه.

در این مدت با لام کلی غصه اینو خوردیم که حتی به عنوان دوست هم دیگه کنار هم نمیتونیم بمونیم... مدام بهم میگه اگه تو بری من خیلی تنها میشم. و من با این که با هم نیستیم نمیتونم قربونش نرم وقتی اینو میگه.

اون شب توی جشن شب یلدا همینو به فرفری گفتم: مریم دختر قشنگیه ولی من دارم از این شهر میرم.

این تغییر از نظر شغلی برای من چه معنایی داره؟ خب در یک کلام میتونم بگم: پیشرفت. من دارم میرم یه دانشگاه بهتر و با این که علوم پایه خوندم ولی اونجا پست داک دپارتمان مهندسی میشم که در نوع خودش جالبه. توی این گروه ما ۴تا پست داک بودیم و همگی خارجی. و از بین اینا من از همه شون وضعیت محکم تری دارم. دوتاشون چینی ان و روی ویزان. از اون چینی ها یکیشون بلافاصله بعد از این که جریان رفتن سوپروایزر قطعی شد یه شغل نون و آب دار توی سیلیکون ولی پیدا کرد و از گروه جدا شد. دومی داره باهامون میاد. نفر سوم کاناداییه ولی اونم خانواده داره و جابجا شدن براش آسون نیست. توی این برهه از زمان من این انتخابو داشتم که ول کنم برم توی صنعت ولی هنوز میخوام توی دانشگاه بمونم. حداقل برای یکی دو سال دیگه.

الان که اینا رو مینویسم حدود یک ماه دیگه به این هجرت کوچیک مونده و سه هفته دیگه باید با ماشین جدیدم عرض امریکا رو برونم.

ماه ژانویه که در پیشه ماه خیلی شلوغی خواهد بود. باید وسایل خونه رو رد کنم بره. توی این سالها تقریبا چیزی نخریدم. همه وسایل از کاسه بشقاب گرفته تا میز نهار خوری و صندلی و مبل و همه چیزو از بقیه گرفتم. بقیه ای که نیاز نداشتن یا داشتن میرفتن و مجانی همه رو بهم دادن. هنوز اون طرف خونه نگرفتم. ماشین قبلیه رو رد نکردم. کارای قراردادم تموم نشده و هزاران چیز دیگه. مرحله جدیدیه و هم زمان استرس دارم و هیجان زده ام.

توی این ماه فرفری هم به این نتیجه رسید که نمیخواد بیاد. کار کردن با سوپروایزر من کار بسیار انرژی بریه و بعدا باید درباره این که چقدر سوپروایزرم آدم تاکسیکیه بنویسم. نمیتونم بشمرم تعداد بارهایی که فرفری پشت تلفن یا توی آفیسم نشست و گریه کرد و گفت من نمیتونم با این به عنوان استاد راهنما ادامه بدم. و اوایل حرفم بهش این بود که باید پوستمون کلفت باشه و اون بیرون هم آدم ها توی محیط کار و صنعت باهات نایس نیستن و اگه اینو بتونی تحمل کنی قوی تر میشی و... ولی دیگه این اواخر حس کردم واقعا از توانش خارجه. بهش گفتم اولویت سلامت روانته و به نظرم داری به خودت صدمه میزنی. استرس های مهاجرت به اندازه کافی هست. منو اذیت کنه من هم دکتریمو گرفتم هم گرین کارتمو سه سوت ول کردم و رفته م سر یه کاری که هم پولش بیشتره هم آدمای بهتری همکار و رییسمن. ولی تو باید 4 سال دیگه حداقل پایان نامه بنویسی با این. اینجوری نمیشه ادامه داد. قانعش کردم استادشو عوض کنه و کرد.

به نظرم کار درستو کرد.

درباره مهاجرت هم به نظرم فعلا موقتا در امنیتیم.

هارت و پورت های دولت فخیمه و اون استیون میلر گوساله و بقیه اوباش اداره مهاجرت تا اینجا برای ما نتیجه ای نداشته. نه این که نخوان اقامتون رو ازمون بگیرن. با تمام وجود میخوان این کارو بکنن. ولی ما الان اون جایی هستیم که تغییر قوانین مربوط بهش نیاز به مجوز کنگره داره و دولت نمیتونه هر غلطی خواست بکنه.

این روزها احساسات خیلی متناقضی رو تجربه میکنم ولی فکر میکنم برایندشون مثبته.

سال نوتون مبارک.

به امید این که امسال سال مرگ موش های زیر زمین باشه. ؛)

John Denver - Take Me Home, Country Roads

سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ | 5:54
میم

این مردم عزیز

یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ | 14:30
میم ادامه مطلب

ابارفرض

لام و الف خونشون توی محله سفید و پولدارنشین شهره. دکوراسیون کریسمس برای خونشونو خیلی پر و پیمون درست کردن. اون روز بهم میگه حس ارمنیای ایرانو دارم که وقتی محرم میشه میان واسه حضرت عباس نذری میدن: آقا تو کاری به کار ما نداشته باش من مخلص کریسمس و عاشوراتونم هستم. :)))

جمعه پنجم دی ۱۴۰۴ | 18:23
میم

گورینگ

خب نورمبرگ رو دیدم.

از اونی که فکر می کردم بهتر بود. هرچند به نظرم فیلم متوسطی بود. البته بازی راسل کرو از بقیه فیلم بالاتر بود مخصوصا از رامی مالک که نقش مقابلش رو بازی میکرد. به نظرم هم تصویرسازیش از نازی ها خیلی غیرواقعی و اغراق شده نبود که احتمالا به خاطر وفاداری به کتابیه که فیلم از روش ساخته شده.

پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴ | 3:53
میم

هو اذن

آیا بالاخره روزی میرسه که من بفهمم وقتی زنی باهام درد دل میکنه در درجه اول دنبال همدلیه و نه راه حل؟ آیا میتونم مغزمو کنترل کنم که بلافاصله به سرعت دنبال راه حل ندوه و فقط گوش باشه؟

آیا میرسه اون روز؟

بگذریم.

نیمدم اینجا که اینو بنویسم نصفه شبی. با این که عنوان نوشته رو این فکر دزدید. ولی برای این که بدونید چقدر ذهنم پراکنده ست اومدم که بنویسم دو نفر که خیلی دوست داشتم له و لورده شدنشون رو ببینم در هفته ای که گذشت کتک های بسیار سختی جلوی دوربین خوردند و دل خلقی رو شاد کردند. اندرو مادر فاکینگ تیت و جیک پال.

پال بعد از اون مسابقه مسخره و بی خود با مایک تایسون نزدیک به ۶۰ ساله، هفته پیش بالاخره در مقابل یه بوکسور واقعی قرار گرفت و پسر... آنتونی جاشوا جوری ذره ذره خورد و خمیرش کرد که واقعا یک اثر هنریه. جاشوا بعد از مسابقه یه مصاحبه کرد و توش گفت بارهای توی مبارزه هام لحظه هایی پیش میاد که حس می کنی روح رقیبت داره بدنشو ترک میکنه. وقتی طرف یه برقی توی چشماش میاد که انگار همون لحظه میخواد غش کنه و بعد تو مدام از همین برق استفاده میکنی و نه ناگهانی بلکه ذره ذره خوردش میکنی.

اون مشت لحظه آخر جاشوا توی فک پال... اون نگاه پال که توش دریایی از "عجب گهی خوردم" موج میزنه و بالاخره لبخند جاشوا وقتی داره مشت رو میخوابونه... امان از دل زینب. چقدر زیباست. مشت آخر فک پال رو از دو جا شکوند و مسابقه با این تابلوی زیبا به پایان رسید.

درباره تیت هم چیزی نگم بهتره. یکی توی اینستاگرام بالای تصویر آپرکات خوردنش نوشته بود: "اندرو تیت... وقتی در برابر کسی قرار می گیره که زن نیست و میتونه از خودش دفاع کنه."

دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ | 3:5
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .