فردا آخرین روز ۲۰۲۵ه. و فکر میکنم وقتشه درباره اتفاقی که داره میافته بنویسم.
ماجرا از یک روز حدود ۸ ماه پیش شروع شد. چند ماه قبل از این که گرین کارتم بیاد. یه روز جمعه ای بود و جمعه ها روزیه که ما توی گروهمون ریسرچ آپدیت داریم. گروهی که سوپروایزر من اداره ش میکنه گروه بزرگیه و هر هفته ظهر روز جمعه یکی از دانشجوهای دکتری یا پست داک ها از کارهایی که کرده و پروژه هایی که داره انجام میده پرزنتیشن میده. اون روز نوبت من بود. دیشبش تا دیروقت روی پرزنتیشنم کار کردم و صبح هم تا نزدیک ظهر داشتم روش کار میکردم. حدود یازده جمع کردم که برم دانشگاه و وقتی رسیدم وسایلمو گذاشتم توی آفیس و اومدم قبل از شروع میتینگ یه دستشویی برم. مسیر آفیس به دستشویی جوریه که از کنار اتاق میتینگ میگذره و دیوارهای اتاق میتینگ هم شیشه ای ان. همینجوری که داشتم میرفتم دستشویی یه لحظه به سمت راستم نگاه کردم و دقیقا یدونه از اون صحنه های سینمایی خلق شد! هنوز وقتی توی ذهنم بهش فکر می کنم این لحظه برام با حرکت آهسته پخش میشه! دیدم همه توی اتاقن! اونا با تعجب و گیج به من نگاه کردند و منم با همون گیجی به اونا نگاه کردم. به خودم گفتم شاید یه میتینگی قبل از میتینگ ما بوده که طول کشیده و این خیلی چیز عجیبی نبود چون قبلا هم اتفاق افتاده بود.
نزدیک دستشویی که رسیدم دیدم فرفری بهم مسیج داده: میم! جریان این میتینگه که سوپروایزرمون گذاشته چیه!؟ جواب دادم کدوم میتینگ؟ میتینگ هفتگی رو میگی؟ و بلافاصله (تقریبا لحظه ای که در دسشویی رو لمس کردم) پیام داد: نههههه همین الان بپر تو میتینگ!
من بدو بدو (و از مسیری که دوباره از جلوی اتاق میتینگ رد نشم) برگشتم آفیس و آنلاین به میتینگ وصل شدم و...
خلاصه اتفاقی که افتاده بود این بود: استاد اون موقعی که من تو راه بودم به همه پیام داده بود که همین الان بیاید میتینگ و وقتی رفته بودند اونجا اعلام کرد که من دارم از این دانشگاه میرم. جای دیگه و دانشگاه بهتری پوزیشن استادی گرفتم و هر کسی هم که بخواد با من بیاد با خودم میبرم.
به شدت گیج شده بودم. ذهنم به سرعت شروع کرد کار کردن و از خودم پرسیدم این برای من چه معنایی داره؟ خب معناش اینه که از این شهر بعد از حدود 10 سال میرم یه شهر دیگه. از شهری که توش طلاق گرفتم، دکتری گرفتم، عاشق شدم، و تمام تجربه مهاجرتم محدود به همینجاست. برای این که مطمئن بشم بعد از میتینگ به سوپروایزر خصوصی پیام دادم: منم شامل این آفر رفتن میشم؟ و بلافاصله جواب داد بله.
و اینجوری داستان یه مهاجرت کوچیک دیگه شروع شد... تمام این مدت درباره ش ننوشتم چون هنوز میزانی از عدم قطعیت داشت. ولی هفته پیش که بالاخره دانشگاه مقصد باهام تماس گرفت دیدم مثل این که داره جدی میشه.
در این مدت با لام کلی غصه اینو خوردیم که حتی به عنوان دوست هم دیگه کنار هم نمیتونیم بمونیم... مدام بهم میگه اگه تو بری من خیلی تنها میشم. و من با این که با هم نیستیم نمیتونم قربونش نرم وقتی اینو میگه.
اون شب توی جشن شب یلدا همینو به فرفری گفتم: مریم دختر قشنگیه ولی من دارم از این شهر میرم.
این تغییر از نظر شغلی برای من چه معنایی داره؟ خب در یک کلام میتونم بگم: پیشرفت. من دارم میرم یه دانشگاه بهتر و با این که علوم پایه خوندم ولی اونجا پست داک دپارتمان مهندسی میشم که در نوع خودش جالبه. توی این گروه ما ۴تا پست داک بودیم و همگی خارجی. و از بین اینا من از همه شون وضعیت محکم تری دارم. دوتاشون چینی ان و روی ویزان. از اون چینی ها یکیشون بلافاصله بعد از این که جریان رفتن سوپروایزر قطعی شد یه شغل نون و آب دار توی سیلیکون ولی پیدا کرد و از گروه جدا شد. دومی داره باهامون میاد. نفر سوم کاناداییه ولی اونم خانواده داره و جابجا شدن براش آسون نیست. توی این برهه از زمان من این انتخابو داشتم که ول کنم برم توی صنعت ولی هنوز میخوام توی دانشگاه بمونم. حداقل برای یکی دو سال دیگه.
الان که اینا رو مینویسم حدود یک ماه دیگه به این هجرت کوچیک مونده و سه هفته دیگه باید با ماشین جدیدم عرض امریکا رو برونم.
ماه ژانویه که در پیشه ماه خیلی شلوغی خواهد بود. باید وسایل خونه رو رد کنم بره. توی این سالها تقریبا چیزی نخریدم. همه وسایل از کاسه بشقاب گرفته تا میز نهار خوری و صندلی و مبل و همه چیزو از بقیه گرفتم. بقیه ای که نیاز نداشتن یا داشتن میرفتن و مجانی همه رو بهم دادن. هنوز اون طرف خونه نگرفتم. ماشین قبلیه رو رد نکردم. کارای قراردادم تموم نشده و هزاران چیز دیگه. مرحله جدیدیه و هم زمان استرس دارم و هیجان زده ام.
توی این ماه فرفری هم به این نتیجه رسید که نمیخواد بیاد. کار کردن با سوپروایزر من کار بسیار انرژی بریه و بعدا باید درباره این که چقدر سوپروایزرم آدم تاکسیکیه بنویسم. نمیتونم بشمرم تعداد بارهایی که فرفری پشت تلفن یا توی آفیسم نشست و گریه کرد و گفت من نمیتونم با این به عنوان استاد راهنما ادامه بدم. و اوایل حرفم بهش این بود که باید پوستمون کلفت باشه و اون بیرون هم آدم ها توی محیط کار و صنعت باهات نایس نیستن و اگه اینو بتونی تحمل کنی قوی تر میشی و... ولی دیگه این اواخر حس کردم واقعا از توانش خارجه. بهش گفتم اولویت سلامت روانته و به نظرم داری به خودت صدمه میزنی. استرس های مهاجرت به اندازه کافی هست. منو اذیت کنه من هم دکتریمو گرفتم هم گرین کارتمو سه سوت ول کردم و رفته م سر یه کاری که هم پولش بیشتره هم آدمای بهتری همکار و رییسمن. ولی تو باید 4 سال دیگه حداقل پایان نامه بنویسی با این. اینجوری نمیشه ادامه داد. قانعش کردم استادشو عوض کنه و کرد.
به نظرم کار درستو کرد.
درباره مهاجرت هم به نظرم فعلا موقتا در امنیتیم.
هارت و پورت های دولت فخیمه و اون استیون میلر گوساله و بقیه اوباش اداره مهاجرت تا اینجا برای ما نتیجه ای نداشته. نه این که نخوان اقامتون رو ازمون بگیرن. با تمام وجود میخوان این کارو بکنن. ولی ما الان اون جایی هستیم که تغییر قوانین مربوط بهش نیاز به مجوز کنگره داره و دولت نمیتونه هر غلطی خواست بکنه.
این روزها احساسات خیلی متناقضی رو تجربه میکنم ولی فکر میکنم برایندشون مثبته.
سال نوتون مبارک.
به امید این که امسال سال مرگ موش های زیر زمین باشه. ؛)
John Denver - Take Me Home, Country Roads