«فجاءته احدیهما تمشی علی استحیاء...»
(و یکی از آن دو به نزد او آمد در حالی که با شرم گام برمیداشت...)
جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲ | 11:17
«فجاءته احدیهما تمشی علی استحیاء...»
(و یکی از آن دو به نزد او آمد در حالی که با شرم گام برمیداشت...)
آغوشش متناقض ترین جای دنیاست. خرمن موهاشو از رو گوشش کنار میزنم و اروم تو گوشش می گم:
«من دیگه هرگز کسی مثل تو پیدا نمی کنم...»
میفهمم که یه لحظه انگار برق میگیردش... همینطور که سرش رو شونه منه محکمتر بغلم می کنه و میگه: «خر نباش...»
بهش میگم«ولی خوشحالم که تو رو پیدا کردم.»
نمیذارم بفهمه بغض دارم...
لام عزیزم
سلام.
حدود دو هفته پیش بود که نبرد خونین و طولانی بین من و تو بالاخره به پایان رسید...
و من پیروز شدم.