به نظر خودم بهترین تعریفی (یا یکی از بهترین تعریف هایی) که لام ازم کرده این بود:
You are the only person around me who is at peace with his inner darkness.
به نظر خودم بهترین تعریفی (یا یکی از بهترین تعریف هایی) که لام ازم کرده این بود:
You are the only person around me who is at peace with his inner darkness.
پیراهنی به غیر غزل نیست در برم
گفتی که جامه کُهَنَم را عوض کنم...
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم!؟
یبار با سعید نشسته بودیم توی حیاط مجتمع. حمیدرضا هم بود. حمیدرضا کسیه که شاید لازم بشه یک بار درباره ش بنویسم. ولی بهر حال در همین حد بگم که دین زیادی به گردنم داره.
نمیدونم از کجا بحث کشیده شد به این که سعید خیلی با افتخار داشت میگفت من با درس خوندن خانومم هیچ مشکلی ندارم و هی هم میگم بهش برو درس بخون من همه جوره حمایتت میکنم ولی گوش نمیده.
بهش گفتم واقعا خسته نباشی. نکنه تو امریکا میخوای با درس خوندن خانومت مخالف هم باشی!؟ :))) هنر کردی واقعا. این پیشنهادی که تو به خانومت میدی به هیچ وجه عادلانه نیست.
گفت چطور؟
گفتم عادلانه اینه که اون بهت بگه الان ده ساله که واسه این که تو رشته ای که دوست داری بخونی داریم از این سر دنیا میریم به اون سر دنیا. از این سر امریکا هم بچه ها رو به دندون کشیدیم بردیم اون سر. در تمام این سالها هم من خونه تو تمیز کردم، برات غذا درست کردم و بچه هاتو نگه داشتم که تو به کاری که علاقه داری برسی. الان نوبت منه. تو بشین تو خونه بچه های منو بزرگ کن. من میرم اون مهارت و کاری که علاقه دارم یاد میگیرم.
اینجا سعید با یکم خجالت و یکم هم معذب بودن و دقیقا با همون سادگی روستایی که انگار از عمق وجودش یهو اومده بیرون گفت: خب اگه اینو بگه من میگم خودت گفتی بیا بچه دار شیم. ایده من نبود که حالا میخوای بندازیشون رو دوش من که بزرگشون کنم.
من و حمیدرضا انقدر خندیدیم که اشک تو چشممون اومد. به سعید گفتم حقیقتا این صداقتته که دوس دارم.
در یک دنیای موازی من در سال ۱۹۴۵ در درسدن آلمان زندگی می کنم. در حالی که نزدیک چهار هزار تن بمب نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا و نیروی هوایی امریکا داره روی سرم ریخته میشه رادیو داره صدای گوبلز علیزاده (توی دنیای موازی آدما اسمای جالبی دارن) رو پخش می کنه که در اون دنیای موازی داره میگه: "این دیگه درباره آقای هیتلر و حتی نظام مقدس رایش سوم نیست. حتی اگه شما با شخص رهبری معظم مشکل دارید، حتی اگه خواهان براندازی نظام هستید الان دیگه خط قرمز همه ما باید وطن باشه. اینجاست که تفاوت وطن فروشها با وطن دوست ها معلوم میشه. آلمان همدل."
و من همینجور که صدای افتادن بمب اطرافمو پر کرده و آدمای آتیش گرفته دارن بیرون خونه می دون خطاب به رادیو داد میزنم:"خفه شو تخم سگ! تمام این بلایی که الان داره سر ما میاد به خاطر شماهاست! این همه سال ریدید به مملکت خودمون بعدم رفتید بمب و موشک ریختید رو سر بقیه حالا که اومدن سروقت ما وطن یادتون اومده!؟"
البته ما که توی اون دنیا زندگی نمی کنیم و همه اینا یه سناریوی تخیلیه. ولی من نمیدونم چرا این روزها اون جمله اول فراز بالا رو توی این دنیا هم نسبت به علیزاده ها زیاد میگم.
حتما خیلی این مدت فکر کردید چرا این یهو همه نوشته هاش سیاسی شد.
خب الان دلیلشو می دونید ؛)
خلاصه قصه اونقدر درامه
که ایدز پیش دردمون زکامه...