خب... بالاخره اون روزی که فکر نمی کردم به این زودیا برسه ولی از رسیدنش میترسیدم رسید.
اون روز توی آفیسم نشسته بودم و داشتم کار می کردم که دیدم سوپروایزرم و به همراه فرفری پشت در آفیس سبز شدن و دارن میان تو. همون موقع تقریبا حدس زدم چی شده: پروژه هایی که من و فرفری روشون کار می کردیم تقریبا هیچ همپوشانی ای نداشتن. تنها وجه مشترکمون این بود که هردومون ایرانی بودیم و تنها ایرانی های گروه بودیم.
سوپروایزرم (که میشه استاد راهنمای فرفری) اومد تو و صحبت هاش رو با این جمله آغاز کرد:
Before I tell you what I'm about to tell you, I want to ask you something: Please don't panic.
Me: Well... that's not a very good start haha...
بعد از این جمله ش همون دو درصد شکی که داشتم که موضوع صحبتش چی میتونه باشه هم برطرف شد. داستان از این قرار بود: ظاهرا سیاست های جدیدی اعلام شده درباره نحوه ارتباط ما و پروژه های موسسه ای که باهاش کار می کنیم. شهروندان چهار کشور از کار بر روی هر پروژه ای که به اون موسسه مربوط میشه منع شده اند: روسیه. چین. کره شمالی. و ایران.
گفت نحوه دقیق انجام این سیاست ها هنوز مشخص نیست ولی چند تا چیز مشخصه: ما (شهروندان اون چهار کشور) نمیتونیم با هیچ کدوم از اعضای اون موسسه هیچ نوع ارتباطی داشته باشیم. نمیتونیم بهشون ایمیل بزنیم. نمیتونیم باهاشون میتینگ بذاریم یا توی میتینگ هایی که اون ها هستند شرکت کنیم. تمام اعضای گروه هفته ای یک بار میتینگ مشترک با محققین اون موسسه داشتند. از حالا به بعد ما نمیتونستیم توی اون میتینگ ها شرکت کنیم. یکیشون با گروه من هر ماه یک بار میتینگ داشت که معنیش این بود از حالا به بعد من و دانشجوی چینی ای که من سوپروایز می کردم دیگه نمیتونستیم توی اون میتینگ شرکت کنیم.
بعد از بیان این خبرها سوپروایزر نازنینم شروع کرد به گفتن این که من همه جوره پشت شماها می ایستم و ازتون حمایت می کنم. اگه لازم بشه شما پروژه ای که روش کار می کنید رها کنید مطمئن باشید که پروژه دیگه ای براتون پیدا می کنم و شما رو نگه می دارم. اگه لازم باشه زنگی به آدم پر نفوذی بزنم یا سر کسی دادی بزنم که کار شما راه بیافته شک نکنید که این کار رو می کنم. اگه هم انتخاب کنید که این گروه یا امریکا رو ترک کنید مطمئن باشید که توصیه نامه های قوی ای براتون می نویسم. من در طول زندگی کلی دوست و همکار ایرانی داشتم و دارم و همه شون آدم های خوب، باهوش و سخت کوشی هستند.
و بعد دلگرم کننده ترین جمله ای که فکر کنم از مدتها پیش شنیده م رو بهم گفت: «درباره تو میم... بخش آسون ماجرا اینه که من پروژه دیگه ای پیدا کنم که تو توی اون پروژه مشغول بشی. بخش سختش اینه که من یکی دیگه رو پیدا کنم که بتونه همین کاری که تو توی این پروژه فعلی انجام میدی رو انجام بده...»
میتینگ گروهی بزرگ جمعه مون با تکرار همین خبرها از طرف رییس شروع شد: نه فقط ما، بلکه تا وقتی جزئیات معلوم نشده هیچ کدوم از اعضای گروه که ملیت خارجی داشتند نمیتونستند توی میتنگ های مشترک شرکت کنند. یکم خندم گرفته بود چون علاوه بر ما و کلی دانشجوی چینی، چندتا دانشجوی هندی و یدونه کانادایی هم بودند و اونا هم ظاهرا دیگه نمیتونستند اون میتینگ رو شرکت کنند. آخرش رییس رو به من و اون دانشجو چینیه کرد و گفت شما با احتمال خیلی زیاد دیگه نمیتونید اون پروژه رو ادامه بدید.
Unfortunately, our country has a long history of making stupid mistakes. And this is surely one of them.
توی همین هفته گزارش نیویورک تایمز اومد که لیست کشورهایی که قراره محدودیت های مسافرتی و منع صدور ویزا براشون اعمال بشه رو منتشر کرده بود و همون طور که انتظار میرفت ایران در صدر کشورهای قرمز (با شدید ترین محدودیت ها) بود. فرفری با اضطراب ازم پرسید چی به سر ما میاد؟ و من خیلی خبر خوبی براش نداشتم: اوضاع به نظر خوب نمیاد. متنفرم از این که پیشبینی هام دارن درست از آب در میان. ولی اگه کار به درگیری نظامی برسه هیچ چیزی بعید نیست... و به نظر میاد که بدون هیچ شکی به اون سمت میریم. اینجا نوشته بودم که دنیا داره جای ترسناک تری میشه...
البته برای ما همیشه ترسناک بوده و احتمالا تا آخر عمرمون خواهد بود. نکبت نظام مقدس و خلیفه مخبطش هزاران کیلومتر اون طرف تر هم دنبال ما میاد و دست از سرمون بر نمیداره... فرفری میگفت من همه عمرم از سیاست متنفر بودم و نمیخوام دنبالش کنم ولی انگار اون داره منو دنبال می کنه. اون دانشجوی چینی هم ایستاده بود کنارمون. بهش گفتم:
People from the Middle East cannot afford to be politically ignorant. Other people have this option. We don't.
پی نوشت: عمری ریاکارها و عمله های محور مقاومت و باقی اراذل غرب ستیز هر وقت دلشون خواست قوانین و عرف بین المللی رو زیر پا گذاشتند و هر وقت احساس خطر کردند پشت این قوانین و این عرف ها پنهان شدند که آخرینش رو در جنگ غزه میبینیم. عمری هم به همه گفتند که نهادها و قوانین بین المللی و سازمان ملل و عفو بین الملل و دیوان بین المللی کیفری و باقی این نهاد ها ابزار دست قدرت ها برای پیشبرد اهداف سیاسی شون و مطیع کردن ملت های مستقل اند. خب... حالا داریم به جایی میرسیم که اون نهادها دیگه مشروعیت و قدرتشونو دارن از دست میدن و دیگه کسی به حرفشون اعتنایی نمی کنه... حالا میخواید پشت چی بنهان بشید بی بته های بی وجود؟ کم کم داریم به جایی میرسیم که دیگه تنها قانون موجود در روابط بین الملل قانون جنگله... و اشتباه می کنید اگه فکر می کنید این براتون بهتره.