Über Alles

نامه هایی به آینده

نکبت

خب... بالاخره اون روزی که فکر نمی کردم به این زودیا برسه ولی از رسیدنش میترسیدم رسید.

اون روز توی آفیسم نشسته بودم و داشتم کار می کردم که دیدم سوپروایزرم و به همراه فرفری پشت در آفیس سبز شدن و دارن میان تو. همون موقع تقریبا حدس زدم چی شده: پروژه هایی که من و فرفری روشون کار می کردیم تقریبا هیچ همپوشانی ای نداشتن. تنها وجه مشترکمون این بود که هردومون ایرانی بودیم و تنها ایرانی های گروه بودیم.

سوپروایزرم (که میشه استاد راهنمای فرفری) اومد تو و صحبت هاش رو با این جمله آغاز کرد:

Before I tell you what I'm about to tell you, I want to ask you something: Please don't panic.

Me: Well... that's not a very good start haha...

بعد از این جمله ش همون دو درصد شکی که داشتم که موضوع صحبتش چی میتونه باشه هم برطرف شد. داستان از این قرار بود: ظاهرا سیاست های جدیدی اعلام شده درباره نحوه ارتباط ما و پروژه های موسسه ای که باهاش کار می کنیم. شهروندان چهار کشور از کار بر روی هر پروژه ای که به اون موسسه مربوط میشه منع شده اند: روسیه. چین. کره شمالی. و ایران.

گفت نحوه دقیق انجام این سیاست ها هنوز مشخص نیست ولی چند تا چیز مشخصه: ما (شهروندان اون چهار کشور) نمیتونیم با هیچ کدوم از اعضای اون موسسه هیچ نوع ارتباطی داشته باشیم. نمیتونیم بهشون ایمیل بزنیم. نمیتونیم باهاشون میتینگ بذاریم یا توی میتینگ هایی که اون ها هستند شرکت کنیم. تمام اعضای گروه هفته ای یک بار میتینگ مشترک با محققین اون موسسه داشتند. از حالا به بعد ما نمیتونستیم توی اون میتینگ ها شرکت کنیم. یکیشون با گروه من هر ماه یک بار میتینگ داشت که معنیش این بود از حالا به بعد من و دانشجوی چینی ای که من سوپروایز می کردم دیگه نمیتونستیم توی اون میتینگ شرکت کنیم.

بعد از بیان این خبرها سوپروایزر نازنینم شروع کرد به گفتن این که من همه جوره پشت شماها می ایستم و ازتون حمایت می کنم. اگه لازم بشه شما پروژه ای که روش کار می کنید رها کنید مطمئن باشید که پروژه دیگه ای براتون پیدا می کنم و شما رو نگه می دارم. اگه لازم باشه زنگی به آدم پر نفوذی بزنم یا سر کسی دادی بزنم که کار شما راه بیافته شک نکنید که این کار رو می کنم. اگه هم انتخاب کنید که این گروه یا امریکا رو ترک کنید مطمئن باشید که توصیه نامه های قوی ای براتون می نویسم. من در طول زندگی کلی دوست و همکار ایرانی داشتم و دارم و همه شون آدم های خوب، باهوش و سخت کوشی هستند.

و بعد دلگرم کننده ترین جمله ای که فکر کنم از مدتها پیش شنیده م رو بهم گفت: «درباره تو میم... بخش آسون ماجرا اینه که من پروژه دیگه ای پیدا کنم که تو توی اون پروژه مشغول بشی. بخش سختش اینه که من یکی دیگه رو پیدا کنم که بتونه همین کاری که تو توی این پروژه فعلی انجام میدی رو انجام بده...»

میتینگ گروهی بزرگ جمعه مون با تکرار همین خبرها از طرف رییس شروع شد: نه فقط ما، بلکه تا وقتی جزئیات معلوم نشده هیچ کدوم از اعضای گروه که ملیت خارجی داشتند نمیتونستند توی میتنگ های مشترک شرکت کنند. یکم خندم گرفته بود چون علاوه بر ما و کلی دانشجوی چینی، چندتا دانشجوی هندی و یدونه کانادایی هم بودند و اونا هم ظاهرا دیگه نمیتونستند اون میتینگ رو شرکت کنند. آخرش رییس رو به من و اون دانشجو چینیه کرد و گفت شما با احتمال خیلی زیاد دیگه نمیتونید اون پروژه رو ادامه بدید.

Unfortunately, our country has a long history of making stupid mistakes. And this is surely one of them.

توی همین هفته گزارش نیویورک تایمز اومد که لیست کشورهایی که قراره محدودیت های مسافرتی و منع صدور ویزا براشون اعمال بشه رو منتشر کرده بود و همون طور که انتظار میرفت ایران در صدر کشورهای قرمز (با شدید ترین محدودیت ها) بود. فرفری با اضطراب ازم پرسید چی به سر ما میاد؟ و من خیلی خبر خوبی براش نداشتم: اوضاع به نظر خوب نمیاد. متنفرم از این که پیشبینی هام دارن درست از آب در میان. ولی اگه کار به درگیری نظامی برسه هیچ چیزی بعید نیست... و به نظر میاد که بدون هیچ شکی به اون سمت میریم. اینجا نوشته بودم که دنیا داره جای ترسناک تری میشه...

البته برای ما همیشه ترسناک بوده و احتمالا تا آخر عمرمون خواهد بود. نکبت نظام مقدس و خلیفه مخبطش هزاران کیلومتر اون طرف تر هم دنبال ما میاد و دست از سرمون بر نمیداره... فرفری میگفت من همه عمرم از سیاست متنفر بودم و نمیخوام دنبالش کنم ولی انگار اون داره منو دنبال می کنه. اون دانشجوی چینی هم ایستاده بود کنارمون. بهش گفتم:

People from the Middle East cannot afford to be politically ignorant. Other people have this option. We don't.


پی نوشت: عمری ریاکارها و عمله های محور مقاومت و باقی اراذل غرب ستیز هر وقت دلشون خواست قوانین و عرف بین المللی رو زیر پا گذاشتند و هر وقت احساس خطر کردند پشت این قوانین و این عرف ها پنهان شدند که آخرینش رو در جنگ غزه میبینیم. عمری هم به همه گفتند که نهادها و قوانین بین المللی و سازمان ملل و عفو بین الملل و دیوان بین المللی کیفری و باقی این نهاد ها ابزار دست قدرت ها برای پیشبرد اهداف سیاسی شون و مطیع کردن ملت های مستقل اند. خب... حالا داریم به جایی میرسیم که اون نهادها دیگه مشروعیت و قدرتشونو دارن از دست میدن و دیگه کسی به حرفشون اعتنایی نمی کنه... حالا میخواید پشت چی بنهان بشید بی بته های بی وجود؟ کم کم داریم به جایی میرسیم که دیگه تنها قانون موجود در روابط بین الملل قانون جنگله... و اشتباه می کنید اگه فکر می کنید این براتون بهتره.

سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۳ | 20:47
میم

ستون

امشب باز از اون حملات افسردگی داشتم...

دلیلش چی بود؟ مدام روزه بی سحری گرفتن؟

این که لام در عزمش برای رفتن از این شهر داره روز به روز جدی تر میشه؟ یا اون آهنگ افتخاری (که از شخص شخیصش متنفرم و صداش واقعا به قول قدیمیا یه صدای "ملکوتی"ه)؟ نوستالژی برای من این طوری کار می کنه... نیست و نیست و نیست و وقتی ناگهان پیداش میشه پر میشم از حس هایی که برای توصیفشون کلمه ای ندارم. گذشته رو دوست ندارم. همیشه از گذشته به سمت آینده فرار کردم... پس دلم برای چه چیزی تنگ میشه؟ چرا بغض خفه م می کنه؟ شاید گذشته ای که هرگز زندگیش نکردم.

شمام ازین خاطرات دارید؟ خاطراتی که هرگز تجربه شون نکردید ولی انگار اونجا بودید. انگار مال شمان... برای من این گاهی پیش میاد. چیزایی می بینم. آهنگهایی میشنوم که باهاشون هیچ خاطره ای ندارم و با این حال از همون لحظه ای که در معرضشون قرار میگیرم و جذبشون می کنم انگار بخشی از گذشته منند....

شاید دلیلش تماشای ویدیوهای داعشی های سوریه بود که علوی ها رو از تو خونه میکشیدن بیرون و بیخ دیوار اعدام صحرایی می کردن؟ ما آدم های معمولی مدام تلاش میکنیم فراموش کنیم که ما با این وحشی ها داریم توی یه دنیا زندگی می کنیم. گاهی وقتا توی خیابون یا پشت چراغ قرمز به صورت آدم ها نگاه می کنم و به خودم میگم از قیافه کسی میشه فهمید که همچین کاری ازش بر بیاد؟ بعد به یاد میارم که هیچکس از هیولا بودن در امان نیست. اونوقت دیگه نمیخوام به صورت کسی نگاه کنم. حتی از اینه هم نگاهمو می دزدم.

شاید دلیلش استرس کار و مهاجرت و اینه که دنیا هر روز داره جای خطرناک تری میشه؟ دنیا مدام داره شبیه یه ساختمون در حال فرو ریختن میشه. همه دنیا دارن درهاشونو میبندن و قفل پشت درو میندازن و برای توفان آماده میشن...

شاید همه اینا... شاید ما غمهامون رو میندازیم روی اتفاقاتی که توی دنیا میافتن و فکر می کنیم بابت اتفاقات بزرگ ناراحتیم در حالی که واقعا پشت این ناراحتی ها درگیری های شخصیمونه.

از خودم میپرسم آیا واقعا اسلام از روز اولش همین بود؟ یا یه جایی توی هزارتوی تاریخ توی یکی از پیچ ها... توی یکی از دست انداز ها... ناگهان تغییر کرد و شخصیتش عوض شد و به این هیولای وحشتناکی که ما امروز میبینیم تبدیل شد؟ ذهنم یاری نمی کنه... آیا حمله مغول باعث شد عقلشو از دست بده و به دین پرستش مرگ تبدیل بشه؟ یا از روز اول همین بود؟ دوباره یاد داعشی های سوریه میافتم. بعد یاد داعشی های شیعه ایران... به تمام زندگی هایی که هر روز نابود میشن. به این که با این وضع دنیا رسیدن به ۳۳ سالگی واقعا شانس زیادی میخواد و از اینجا به بعد دیگه هرچقدر زنده بمونم قاچاقیه...

به خودم و به زندگیم نگاه میکنم... و میبینم در تمام این سالهای دور از ایران هدفم فقط و فقط یک چیز بوده: این که دووم بیارم. زنده بمونم. بتونم شکم خودمو سیر کنم و اگه لازم شد به خانواده م کمک کنم... تمام این مسیر رو به جز این دو سال اخر تنها اومدم. داره نزدیک یک دهه میشه که از ایران زدم بیرون و هنوز وضعیت اقامتم معلوم نیست. یاد گریه های برادرم میافتم که مرد گنده توی بغل من توی فرودگاه زد زیر گریه... یاد این که خم شدم دست پدر و مادرم رو توی فرودگاه بوسیدم. کی فکرشو میکرد دیدارمون یک دهه به تعویق بیافته؟ این روزها که با تراپیستم توی ناخودآگاهم بیل میزنیم مدام دلایلی پیدا می کنم که باید از دست پدر و مادرم عصبانی باشم ولی نیستم. مدام به خودم یادآوری می کنم که انتخاب دیگه ای نداشتن. وقتی به دهه بیست زندگی خودم فکر می کنم حس می کنم حق ندارم هیچ کسو به خاطر حماقتش توی این سن ملامت کنم.

چکار باید کرد؟ مساله پوچی و بی ارزشی زندگی رو هیچ کس نمیتونه حل کنه. این رفقایی که چپ و راست مهمونی میرن و توی ماتحت همدیگه ن. منی که خودمو توی آفیس حبس می کنم. هممون داریم حواسمونو پرت می کنیم.

پدرم اگه بود این بیت مثنوی رو برام میخوند:

اُستُن این عالم ای جان غفلت است...

غفلت ستون دنیاست. شاید برای همینه که دنیای من همیشه یه خرابه بوده...

دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ | 2:41
میم

Zelenskyy

یکی از دردناک ترین چیزهایی که این سالها دیدم دیدار زلنسکی و ترامپ بود. انقدری که اون روز فحش خواهر مادر به ترامپ دادم فقط یک بار دیگه توی این سالها داده بودم اونم وقتی بود که برای اولین بار توی سن دیگو رانندگی کردم.

دردناک بود ولی بهر حال به قول کنستانتین:

If you are fighting a war with someone else's weapons, you have to accept that they will have a say on how the war will end.

یاد مصاحبه پیرس مورگان با ژنرال وزلی کلارک افتادم. وقتی اومد توی مصاحبه ترامپیست های ازگل داشتند درباره اکراین خزعبل سرایی می کردن. و همین که اومد گفت «چیه این چرتی که یاد گرفتین هی تکرارش می کنید که پوتین به اوکراین حمله کرد برای این که ما ناتو رو گسترش دادیم!؟ ما نمیخواستیم ناتو رو گسترش بدیم! ناتو به اندازه کافی بدبختی برامون داشت! ما نمیخواستیم! اون کشورایی که بعدا عضوش شدن بهمون التماس کردن که بذاریم بیان تو! وقتی پوتین توی مراسم تحلیف رییس جمهور اوکراین سخنرانی کرد و گفت کشورهای ما بیش از برادرن. کشورهای ما یک روحند در دو بدن! مشاور امنیت ملی لهستان پا شد اومد واشنگتن به من گفت

He wants to restore the Soviet Union! He is coming after us!

من زمانی که ناتو مرزهاش رو گسترش داد اونجا بودم! من اون فرمانده ناتو بودم که به رومانی و بلغارستان و استونی و لاتویا رفتم و با رهبرانشون حرف زدم. ما بهشون گفتیم ما توی ناتو شما رو نمیخوایم. و اونا بهمون نگفتن حالا اگه میخواید ما بیایم توی ناتو ما اوکی ایم بیایم! اونا بهمون گفتند

Please! Help us!

ابله ها میان میگن اوکراین فساد داره پس نباید بهش کمک کنیم. مگه انگلیس نداره!؟ مگه امریکا نداره!؟ مگه قابل مقایسه با کثافتیه که در روسیه حاکمه؟ جایی که گروه های های جرایم سازمان یافته بخشی از دولتند و به دستگاه اطلاعاتی کشور وصلند!

تسلیحات اتمی از بعد از پایان جنگ جهانی دوم مبنای امنیت غربند و تنها دلیل این که ما وارد جنگ اتمی با شوروی نشدیم این بود که امریکا رییس جمهورهایی داشت که حاضر نشدند در برابر شوروی عقب برن...»

آدم ها اینو نمیدونند که تقریبا در تمام تاریخ بشر روی این کره خاکی, جنگ قاعده بوده و صلح استثنا. ما در یک دوران صلح طولانی مدت بودیم بدون هیچ جنگ بزرگی فقط و فقط به خاطر نظم جهانی ای که امریکا بعد از جنگ جهانی دوم در جهان حاکم کرد. و دوران این نظم بعد از هشتاد سال, دیگه رو به اتمامه.

الاغ های عزیز حاکم بر گربه خاورمیانه. امریکا از پشت مرزهای ایران پایگاه های نظامیش رو جمع خواهد کرد. از حالا به بعد باید نگران ملا هبت الله و دکتر هاکان فیدان و الهام علیف لب مرزهاتون باشید. ببینیم که اونا براتون از امریکا همسایه های بهتری هستند یا نه. و البته ببینیم نظر ابوعلی پوتین (که هنوز وقتی میخواد سوخو 35 بهتون بده یه دل میگه بده بده یه دلش میگه نده نده) درباره این که شما گوساله ها سلاح اتمی داشته باشید چیه. (یه تقلب بهتون برسونم: ظریف توی کتاب خاطراتش نوشته بود یبار ایده این که ایران سلاح اتمی داشته باشه رو با سرگی لاورف وزیر خارجه روسیه مطرح کردم که ببینم مزه دهن روسا چیه. جواب داد ما از اروپاییا در این که ایران نباید سلاح اتمی داشته باشه تند تریم!)

سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۳ | 21:53
میم

Alex

به نظرتون چیزی به نام انرژی زنانه در محیط کار داریم یا میتونیم داشته باشیم؟ اگه میتونیم به نظرم من یکی از مصداق هاش رو پیدا کردم: الکس یه دانشجوی دکتریه که عملا من سوپروایزش میکنم و البته چیزهایی هم ازش یاد می گیرم. و خیلی رفتارهای جالبی داره.

همیشه میتینگ ها رو با small talk شروع می کنه. "آخر هفته ت چطور بود؟"، "کار مفرحی انجام دادی؟"، "چه برنامه ای واسه تعطیلات داری؟"

برای من خیلی غیرمنتظره و حتی یکم آکوارده. من و استاد راهنمام در ۵ سال دکتری همیشه توی تمام میتینگ ها بعد از سلام و خوبی اولین جمله مون این بود:

Ok...Lets get down to business.

اون روز که میتینگمون تموم شد از اتاق رفت بیرون بعد سرشو آورد تو و گفت: حالت خوبه؟ بهش گفتم مرسی اره از همیشه افسرده تر نیستم! و همین ینی خوبم!

روز دیگه اول میتینگ قبل از این که سوپروایزرم بیاد گفت: تو خواب میبینی؟

چی باید در جواب این سوال میگفتم؟ آیا باید در جعبه پر از کرم و موش مغز خاورمیانه ایمو باز میکردم؟ گفتم میبینم ولی معمولا فقط کابوسام یادم میمونه.

گفت چه کابوسی میبینی؟

گفتم همیشه کابوسام یه ربطی به هواپیما و سقوط و اینا دارن. تو چی؟ گفت منم کابوسایی داشتم از بچگی گاهی دوباره میبینمشون. زامبی و اینا دارن.

اما آیا چیزی به اسم انرژی مردانه هم داریم؟ احتمالا نداریم. ولی اگه داشته باشیم و معنای مثبتی ازش منظورمون باشه به نظرم این مصداقشه: من و الکس توی آزمایشگاه تراشه های سیلیکونی ای رو تحویل گرفته بودیم که روشون با یه لایه از یه ماده شیمیایی (که نه من حال دارم توضیح بدم چی بود و نه شما حال دارید بخونید) پوشیده بود. کاری که ما باید می کردیم و الکس از قبل توش تجربه داشت این بود: باید این تراشه ها رو با یه محلولی میشستیم و بعد توی دستگاهی میذاشتیم که توی یه دمای بالا ولی نه خیلی بالا بمونه و بعد از معمولا یک روز روکششون پاک میشد.

من و الکس سه چهار روز پشت سر هم این تراشه ها رو با محلول شستیم و توی دستگاه گذاشتیم اما هر بار که الکس میذاشتشون زیر میکروسکوپ روشون چیزهایی چسبیده بود که ما نمیدونستیم چیه. الکس دقیقا طبق دستورالعمل پیش میرفت ولی نتیجه همون بود.

اخر بهش گفتم میتونیم یکی از این تراشه ها رو فدا کنیم؟ گفت منظورت چیه؟ گفتم ینی مثلا بگیم حالا اگه یکیشون خرابم شد شد. گفت نه اینا خیلی گرونن. حالا چکار میخوای بکنی؟ گفتم اگه اروم روشونو پاک کنیم چی؟ گفت نه نمیشه اینا باید خیلی صاف باشن و فشار اوردن روشون خواص فیزیکیشونو توی ابعاد خیلی کوچیک تغییر میده.

گفتم میدونم ولی اگه خیلی خیلی اروم و نرم و اینا این کارو بکنیم چی؟

امتحان کرد و یکی از چیپ ها رو خیلی خیلی با ملایمت پاک کردیم و به نظر میومد مشکلی نداره. گذاشت زیر میکروسکوپ و بازم مشکلی نداشت تا الانم هر کاری باهاشون کردیم مشکلی نداشتن.

این که ایا این فالو کردن قدم به قدم و دقیق دستور العمل از طرف اون علیرغم وقتی که میگرفت و ارائه یک راه حل (به قول مشهدیا) تف تر چماقی از طرف من (که از قضا بسیار ممکن بود گند بزنه به همه چیز ولی استثنائا کار کرد) ربطی به جنسیتمون داره یا نه رو به قضاوت خودتون واگذار می کنم. :)

شنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۳ | 22:51
میم

Itzhak Perlman

چند وقت پیشا با لام رفتم کنسرت موسیقی کلاسیک. و خوبیش اینه که جزو معدود جاهاییه که آدم میتونه لباس رسمی بپوشه. من یه کت اسپرت سفید پوشیدم و یه پیرهن که خودش برام خریده بود زیرش. اون یک پیراهن مشکی پوشید با کفش های پاشنه بلند.

برای اولین بار بود که میرفتم کنسرت هال شهرمون که برای من که علاقمند موسیقی کلاسیکم بسیار خجالت آوره بعد از این همه سال. ولی خوشحالم که اولین بارم مصادف شده بود با حضور یکی از بزرگترین ویولونیست های دنیا: ایتزاک پرلمان! و پسر عجب تجربه ای بود! چقدر خودمو لعنت کردم که زودتر و بیشتر نرفتم. مخصوصا چقدر حسرت خوردم که چرا هیلاری هان که اومد نتونستم به خاطر امتحان ها برم. چقدر خوب بود. از لحظه هایی که لام توی تاریکی سرشو میذاشت روی شونم و من دست روی شونه ش میذاشتم و سرشو میبوسیدم تا زمانی که پرلمان بالاخره چیزی که انتظارشو می کشیدیم نواخت: موسیقی فهرست شیندلر! لام گریه کرد. فکر کن اون لحظه که پرلمان اینو میزنه اونجا باشی. تجربه موسیقی زنده هنوز میخکوبم می کنه...

موقع برگشتن هوا سرد بود ولی دست در دست هم توی شهر مدت طولانی راه رفتیم. خندیدیم شوخی کردیم و از هر دری حرف زدیم. این ساعت ها واقعا جزو عمرم حساب نمیشن. کاش میرفتیم بعدش شام میخوردیم ولی لام باید برمیگشت خونه ش.

پی نوشت:

John Williams: Schindler´s List Theme - Itzhak Perlman

Bach, J.S.: Sonata for Violin Solo No. 1 in G Minor, BWV 1001: 1. Adagio (Audio)

موسیقی دوم که از هان گذاشتم یکی از چیزهاییه سحر های ماه رمضون زیاد گوش می کردم.

جمعه دهم اسفند ۱۴۰۳ | 15:16
میم

تشییع

دیروز رو مشترکا به عنوان روز جهانی بمب سنگرشکن BLU 109 و هواپیمای F35 نامگذاری می کنم.

بیش باد!

پی نوشت: گالانت میگفت ازشون پرسیدم احتمال موفقیت عملیات چقدره؟ فرمانده نیروی هوایی گفت ۹۰ درصد. گفتم تعداد بمب ها رو دو برابر کنید. حالا چقدره؟ گفت ۹۹ درصد. گفتم خوبه.

یکشنبه پنجم اسفند ۱۴۰۳ | 15:15
میم

ریک

ازم پرسید الگوی زندگیت در ریسرچ و کار و درس و تحقیق و... کیه؟ و بدون لحظه ای تامل جواب دادم: ریک سانچز

پی نوشت: وضعیت روانی من در هفته ای که گذشت.

شنبه چهارم اسفند ۱۴۰۳ | 11:30
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .