۱. امروز باهم خوابیدیم. (آره. ریدیم با این تموم کردنمون) وسط کار. داشتم توی عمق چشماش نگاه می کردم. یهو بهم گفت دست نگه دارم از روی تنش بلند شم. بلند شدم. گفت از چشمات ترسیدم. امشب ازش پرسیدم منظورش چی بود؟ گفت:«نمیدونم. یه لحظه به چشمات نگاه کردم و دیدم هیچ حسی تو چشمات نبود. مثل اینا که تو خواب راه میرن. مثل مرده ها»
۲. یکی از دانشجوهام (یه پسر امریکایی لیسانس بود) جلسه اخر کلاس درباره اندرو تیت ازم پرسید. کاملا بیربط و بی مقدمه. بهش گفتم تیت آدمیه که سوالای خوبی میپرسه و جوابای احمقانه ای به اون سوالا میده. کلا هم از جاکشا خوشم نمیاد. تیت هم جاکش تشریف داره (نه به معنای فحش. واقعا تا مدتها شغلش قوادی اینترنتی بوده) بنابراین نظر مثبتی ندارم. درباره چیزای دیگه ازم پرسید بهش گفتم که اگه میخواد میتونه باهام بیاد راه بریم چون باید برم دانشکده خودم. ذهنش پر از سوال بود و هر کلمه که میگفتیم بیشتر تعجب می کرد از این که داره از یه مرد خاورمیانه ای این حرفا رو می شنوه. اونم نگران بلایی بود که داره سر غرب میاد و من بهش گفتم اگه نسل شماها تخمشو (یا شعورشو) نداره که باید پای ارزش های جامعه غربی ایستاد ماها که از اون جهنم اسلامی میایم شک نکن که پای این ارزش ها وایمیستیم. اخرش با یه حالت التماس طوری بهم میگفت تو رو خدا بهم کتاب معرفی کن که بخونم. من هیچی از تاریخ و دنیا و چیزایی که تو میگی نمیدونم. بهش گفتم کتاب «سرمایه داری و آزادی» فریدمن رو بخونه.
۳. این روزا سر ماجرای فلسطین همه دوستان و اطرافیانم دارن باهام دعوا می کنن. و من جلوی همه شون ایستاده م. دکتر یه دوست دختر امریکایی داره و یکی دو بار جلوی دوست دخترش به انگلیسی باهام بحث کرده. جدای از این که این آدمی که سالها استاد علوم انسانی بوده توی ایران نمیتونه جلوی دوست دخترش دو کلمه انگلیسی رو درست صحبت کنه، من وادارش می کنم حرفایی که پس ذهنشه رو به انگلیسی بزنه. قیافه بهت زده دوست دخترش دیدنیه اون لحظه ها. کلا شده بود لذتم که دکتر واقعیت پنجاه و هفتی خودش رو به زبان بین المللی بیان کنه و من به قیافه دوست دخترش نگاه کنم و لبخند بزنم. یکی از شوهای بیل مار بود درباره دعوای فلسطین و اسرائیل که اومدم برای دکتر بذارم. ۳ دیقه اولش که گذشت باهام دعوا کرد که خاموشش کن. چطور جرات می کنه درباره ماجرایی که این همه آدم کشته شدن طنز بسازه!؟ جلوی دوست دخترش گذاشتم و دختره به قسمت های خنده دارش خندید و من قیافه دکترو نگاه می کردم. کارد میزدی خونش در نمیومد.
۴. زندگی هنوز ادامه داره. به قول استاد:
Every moment that passes by, and is not painful, you should cherish.
پی نوشت: وقتی خبر سقوط یارو اومد دعا می کردم گرگ های جنگل ارسباران امشب سیر بخوابن. ولی حیف. جنازه نکبتش هم به درد نخورد. امروز به دوتا از رفقا رفتیم رستوران برای خودمون جشن گرفتیم.