Über Alles

نامه هایی به آینده

تاکر جان

تاکر کارلسون که نمونه خارجی فاحشه های وطنی ولادیمیر پوتینه (مثل علی علیزاده و پریسا نصرآبادی)، چند وقت پیش با پوتین یه مصاحبه خیلی مفصل انجام داد. اون مصاحبه و تبلیغ های بعدش برای روسیه نکته های زیادی توش بود. یکی از این نکته ها این بود که کارلسون بعدا که برگشت امریکا رفت و در پادکست های مختلف از مصاحبه ش دفاع کرد و تبلیغش کرد. یکی از چیزهایی که گفت (علامت نقل قول نمیذارم چون حوصله ندارم دقیقشو ترجمه کنم) توی این مایه ها بود که این که حالا میگن دیکتاتوره و آزادی بیان توی کشورش نیست و فلان اوکی ولی تهش برای من شهروند اون چیزی که مهمه اینه که آیا خیابونا تمیزه یا نه؟ توی مترو بوی شاش میاد؟ آیا زیر همه پل ها ملت در حال تزریق و سیگاری بار گذاشتن اند یا نه؟ و اضافه کرد شما نمیتونید به من بگید این که مترو نیویورک رو گه برداشته و یه بخش هایی در لس آنجلس داره در معتاد و کارتون خواب غرق میشه به خاطر اینه که ما آزادی بیان و اینا داریم.

نکته اینه که فاحشه عزیز! اتفاقا همون که میگی نمیتونید به من بگید فلان درسته. گاوها بعضی وقتا یه جمله هایی میگن که خیلی به نظر حکیمانه میاد ولی برعکس واقعیته. توی مثال بالا اون تیکه ای که «تهش برای من شهروند اونی که مهمه...» مزخرف محضه. اگه شما در ۱۹۳۹ به برلین یا مونیخ یا هامبورگ یا فرانکفورت یا درسدن میرفتی (بجز اون جاهایی که یهودیا رو توی خیابون قطار کردن) می دیدی خیلی همه چیز تمیز مرتب و زیباست. همون موقع اگه به رم یا میلان یا فلورانس یا ناپل میرفتی هم همین بود. ولی ته تهش همون دیکتاتوری بود که باعث شد همه این شهرها در کمتر از ۶ سال بعد با خاک یکسان بشن. تازه این در صورتیه که از همه گه هایی که زیر پوست اون ظاهر تمیز و زیبا در جریان بود هم بگذریم و فقط روی تمیز و زیبا بودنشون تمرکز کنیم. به قول یه هکری که لکس فریدمن یبار اورده بود توی پادکستش:

Centralized control is tyranny. I don't like anarchy either... but I always take anarchy over tyranny... always. In anarchy, at least you have a chance!

چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۳ | 21:34
میم

لحظه ها

یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳ | 0:3
میم ادامه مطلب

چیزهایی که نباید بنویسم

ولی می نویسم چون کسی که اینجا منو نمیشناسه. پس کی به کیه...

دوشنبه ششم فروردین ۱۴۰۳ | 15:1
میم ادامه مطلب

می نوش

توی این مدت که با لام هستم سعدی خیلی همراهمون بوده. به نظر میاد شعر زیاد حفظ بودن بالاخره برای یکی از دخترهای زندگی من جذاب بود. سال که تحویل شد رفتم توی حیاط به سیگار کشیدن. لام اومد کنارم نشست و نصف پتویی که دورش بود انداخت روم. علی بیرون نشسته بود و سرش تو گوشی بود. حواسش به ما نبود. لام از زیر پتو دستشو گذاشت روی کمرم. همیشه به حافظه من غبطه میخوره. چند دیقه ای توی سکوت و دود سیگار گذشت. علی نگاهمون نمی کرد. یواشکی صورتشو بوسیدم.
«گفت با من سخنی چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم، بل حلقه به گوش ایشانم؟
وانگه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواج محبت سر بر آورد و گفت:
عجبست با وجودت…
که وجود من بماند.
تو به گفتن اندرآیی
و مرا سخن بماند
این بگفت و نعره ای زد و جان به حق تسلیم کرد.
عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست
عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم.»
دوباره چند دیقه ای سکوت شد.
-«بچه که بودم یبار این حکایتو برای بابام خوندم. بابام بهم گفت میدونی «سلیم» ینی چی؟ گفتم نه.»
-«ینی چی؟»
-«ینی مارگزیده»
به شوخی دندوناشو نشون داد.
یاد هردومون اومد که اولای شب یجایی بالاخره نتونست جلوی خودشو بگیره با این که علی و زهرا و الف و بچه هاشون خونه اونا بودن و ممکن بود بیان این طرف. دست منو گرفت و برد توی پستوی کنار آشپزخونه و دستشو انداخت دور گردنم و لب هاشو فشار داد روی لب هام. قشنگ ترین لحظه امسالم تا الان این بوده.

***

سال که تحویل شد زنگ زدم به مامان بابا تبریک بگم. تماس تصویری بود. وسطش گفتم راستی خونه لام جان هستم. دوستم که میشناسیدش. بهش اشاره کردم که بیا. اومد سلام کرد. مامانم گفت: «میم خیلی از شما تعریف کرده ایشالا تشریف بیارید ببینیمتون.»

لبخند زدم. بعدا بهش گفتم اینی که بهت گفت در واقع تیکه به من بود. چون میدونه من از تو خوشم میاد یا دستکم فکر می کنه یه زمانی من از تو خوشم میومد.

***

بالاخره اون لحظه ای که من و لام ازش میترسیدیم فرا رسید: امروز که جزقله رو برده بود با پولای عیدیش عروسک بخره بهش گفتم که منم میام که پیشت باشم. براش بستنی خرید و همینطور که داشت با بستنی عشقبازی می کرد یه نگاهی به من و مامانش انداخت:

-Are you guys in love!?

مام خیلی گیج و سراسیمه گفتیم معلومه که نه. وا این چه حرفیه. یه لحظه که سرشو برد پایین. لب های لام رو دیدم که داره تکون میخوره:

- What the FUCK was that!?


پی نوشت: یبار داشتم برای میم بزرگ گوشه ها و دستگاه ها رو توضیح میدادم که چجوری موسیقی فولکلور تبدیل شد به ردیف میرزا عبدالله. گفت

For someone who has such a disdain for Persian music you seem to know a lot about it!

خندیدم و گفتم

Well... My disdain is an informed disdain :))

پی نوشت۲: در نتیجه بحث بالا. عیدتون مبارک!

می نوش که عمر جاودانی اینست

پنجشنبه دوم فروردین ۱۴۰۳ | 22:38
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .