Über Alles

نامه هایی به آینده

!You have a very interesting face, goodnight

شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳ | 16:30
میم ادامه مطلب

Weaponizing Affection

یکی از چیزهایی که ما ایرانی ها بسیار درش خبره ایم استفاده از محبت به عنوان سلاحه. یا چیزی که بهش میگن گروگانگیری عاطفی. ما به هم محبت می کنیم تا طرف مقابل اجازه بده شکنجه روانی بهش تحمیل کنیم.

من آدم تنهایی ام. دلایل زیادی برای این تصمیم وجود داره. ولی در بین همه ایرادات شخصیتیم یک چیز هست که جزو دلایل همین مساله ست اما ایراد من نیست. من میفهمم که گاهی آدم ها دارن بهم محبت می کنند تا در ازاش اجازه بدم به ذهنم تجاوز کنند. و من ذهنمو برای کارای دیگه لازم دارم.

یادمه یک بار یکی از سمی ترین آدم های زندگیم که خودش فکر می کرد دوستمه بعد از دوران دبیرستان شماره منو از یکی از دوستان مشترک گرفته بود و اواسط دوره لیسانس بهم زنگ زد و فکر کرد خیلی از شنیدن صداش خوشحال میشم. اولین جمله ای که بعد از سلام و علیک بهش گفتم این بود: "کی شماره منو بهت داده؟"

و خیلی مودبانه بهش گفتم که من فکر می کنم ما آدم های متفاوتی هستیم و ارتباطمون سازنده نیست. بنابراین فکر می کنم بهتره ارتباطمونو ادامه ندیم.

حتی بعد از این همه سال صدای سرشار از بهت و حیرتش رو یادم میاد که باورش نمیشد چی داره می شنوه.

واقعیت اینه که من در دو سالی که همکلاسی این آدم بودم به حدی از حرفها و کارهاش عصبی شده بودم که تیک عصبی گرفته بودم. تا همین امروز هم باورم اینه که آدم بدی نبود. تایپ من نبود و دوستیمون هم دستکم برای من ارتباط خوبی نبود.

بعدها تو دوران طلاقم هم با این نوع آدم ها روبرو شدم. آدم هایی که یه مدت بهم کمک می کردند و بعد باهام دعوا می کردند که چرا باهاشون درد دل نمی کنم و ریز و درشت زندگیمو بهشون نمیگم.

از اون طرف دوستانی داشتم که هیچ وقت حتی یک کلمه ازم چیزی نپرسیدند تا وقتی خودم باهاشون حرف نزدم.

همه این ها رو گفتم که بگم لام از اون هاییه که روابط اجتماعیش براش مهمه. و برای من دستکم اون قدر که برای اون مهمه مهم نیست. نتیجه ش اینه که اون دورش شلوغ تره و من آدم تنها تری ام. آدم ها اونو بیشتر دعوت می کنند و بیشتر دوست دارند. و هردومون هم راضی هستیم. ولی گاهی درک کارهای اون برای من و من برای اون سخت میشه.

یکی از این موقعیت ها همین اخیرا اتفاق افتاد: حالا که پدر و مادرش دارن میرن یکی از دوستاش میخواد مهمونی خداحافظی بگیره. به دوستش گفته من هفته آخری میخوام با مامان بابام تنها باشم و جایی نرم. و دوستش گفته باشه ولی وای بحالتون اگه بفهمم بدون من برنامه ای گذاشتید یا کسیو دعوت کردید.

وقتی پشت تلفن داشت برام اینا رو میگفت خنده م گرفته بود. بهش گفتم من اگه بودم بلافاصله در جواب این حرف میگفتم: اگه دیدی بدون تو برنامه گذاشتیم خب لابد میخواستیم بدون تو برنامه بذاریم دیگه. وای بحالتون ینی چی!؟ :))

یکبار جیغ جیغو بهم زنگ زد که شام برم خونشون. گفتم کار دارم و نرفتم. شب مسابقه مایک تایسون و جیک پال بود. لام بهم زنگ زد که بیا خونه ما دور هم مسابقه رو ببینیم. رفتم و جیغ جیغو و شوهرش اونجا بودن و بهم تیکه انداختن که تو که کار داشتی و فلان. اونجا چیزی نگفتم.

بعدا بهشون گفتم از مچ گیری خوشم نمیاد. من وقتی میگم کار دارم معنیش الزاما این نیست که میخوام درس بخونم یا توی دانشگاه کار دارم. ینی به هر دلیلی برنامه ای دارم که نمیتونم پیشتون بیام. یا حتی ممکنه خسته باشم و حال نداشته باشم از این سر شهر بکوبم بیام خونه شما اونسر شهر. اگه قراره باهم راحت و بی تعارف باشیم برای من معنیش اینه که مجبور نباشم توضیح بدم که چرا نمیتونم بیام.

و ازون به بعد دیگه ازم نمی پرسن.

آیا زیادی بی تعارفم؟ یا زیادی خشنم؟ شاید. ولی آسیب های اینجور بودن رو به آسیب های اون طرف صدها بار ترجیح میدم.

هرچند همچنان ترجیحم اینه که ملایم باشم و حقیقتو توی صورت آدما نکوبم: بهشون نمیگم حوصله دیدن شما رو نداشتم ولی حوصله دیدن اونا رو داشتم برای همینم وقتی شما گفتید نیمدم و وقتی اونا گفتن اومدم.

بعدا نوشت: دلیلش اینه که جیغ جیغو هم آدم سمی ایه. دوستمه ولی سمیه. به شدت حس حقارت می کنه که در همه زمینه ها از شوهرش پایین تره و با صمیمیت بیش از حد با من میخواد به شوهرش نشون بده فکر نکن اگه تو نباشی من گزینه ندارم! ازین که آدما اینجوری باهام بازی کنن بدم میاد...

دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳ | 22:20
میم

آتئیست

دیروز حین یک گفتگوی کژوال با یه نفر که خیلی مودبانه درباره دینم پرسید گفتم:"آتئیستم." و این برای اولین بار بود در زندگیم که خودمو اینجوری معرفی می کردم.

احساس خوبی داشتم بعدش.

آیا جدایی فکری من از پدرم علت روانکاوانه این احساسه؟ طبیعتا اینا سوالاتیه که به روانکاوم پول میدم بهشون فکر کنه بجای من.

واقعیت اینه که من از خیلی قبل آتئیست بودم ولی خودم نمیدونستم. وگرنه باور به این که هزار و چهارصد سال پیش کسی سوار بر اسب پرنده به آسمان ها نرفته و ماه رو دو شقه نکرده خیلی کار سختی نیست و برای منم خیلی چیز جدیدی نیست.

شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳ | 12:34
میم

محمد صدیق

چند وقت پیشا یه تیکه از یکی از تلاوت های محمد صدیق منشاوی رو برای لام فرستادم. و براش نوشتم این ملودی خیلی پیچیده ای نداره ولی وقتی گوش می کنی میبینی چقدر اونی که میخونه صداست... واقعا صداست...

چند دیقه بعد دیدم جواب داده:«الله! :)»

منشاوی همینطوره. به حدی صدای پرقدرتی داره که حس می کنی پنج نفر کنار هم دارن پشت بلندگو میخونند. و صداش به حدی خوش رنگه که حتی نیاز نیست آهنگسازی آنچنانی ای بکار ببره.

پدرم عاشق صدای منشاوی بود. فکر کنم هنوزم هست. کلا فقط منشاوی رو قاری میدونست و به نظرش بقیه فقط قرآن خون بودند.

منشاوی هم از اون چیزایی بود که از رد پا های پدرم توی مغز منه... واقعیت اینه که خیلی طول کشید تا بتونم خودم بالاخره مستقل از پدرم فکر کنم و هر وقت یادتش میافتم بلافاصله یاد این حرف الیزابت انسکامب میافتم که درباره ویتگنشتاین گفته بود:«حضورش مثل بمب اتمی بود... انگار که به خورشید نگاه کنی و بعدش کور شده باشی». منظور انسکامب این بود که بعد از ویتگنشتاین ماها که شاگردش بودیم توانایی فکر کردن مستقل رو از دست دادیم. و من همین حسو به پدرم دارم. چقدر طول کشید در زندگیم که دوباره بتونم برای خودم و مستقلا فکر کنم. و شاید تنها چیزی که میتونست بهم شانس مستقل فکر کردنو بده امریکا بود.

خوشحالم که حداقل بخش کوچکی از دوران مسلمون بودنمو اینجا گذروندم. حتی مسلمون بودن هم توی جامعه آزاد رنگ بهتری داره.

ولی خب الان که نیستم. :)

و مهم هم نیست صدای منشاوی چقدر قشنگ بخونه که زناکار رو باید سنگسار کنید.


پی نوشت: اون تیکه (هدست+صدای بلند)

پی نوشت ۲:

Bertrand Russell described Wittgenstein as "perhaps the most perfect example I have ever known of genius as traditionally conceived; passionate, profound, intense, and dominating."

سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳ | 22:11
میم

شب سال نو

شنبه پانزدهم دی ۱۴۰۳ | 21:53
میم ادامه مطلب
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .