یکی از چیزهایی که ما ایرانی ها بسیار درش خبره ایم استفاده از محبت به عنوان سلاحه. یا چیزی که بهش میگن گروگانگیری عاطفی. ما به هم محبت می کنیم تا طرف مقابل اجازه بده شکنجه روانی بهش تحمیل کنیم.
من آدم تنهایی ام. دلایل زیادی برای این تصمیم وجود داره. ولی در بین همه ایرادات شخصیتیم یک چیز هست که جزو دلایل همین مساله ست اما ایراد من نیست. من میفهمم که گاهی آدم ها دارن بهم محبت می کنند تا در ازاش اجازه بدم به ذهنم تجاوز کنند. و من ذهنمو برای کارای دیگه لازم دارم.
یادمه یک بار یکی از سمی ترین آدم های زندگیم که خودش فکر می کرد دوستمه بعد از دوران دبیرستان شماره منو از یکی از دوستان مشترک گرفته بود و اواسط دوره لیسانس بهم زنگ زد و فکر کرد خیلی از شنیدن صداش خوشحال میشم. اولین جمله ای که بعد از سلام و علیک بهش گفتم این بود: "کی شماره منو بهت داده؟"
و خیلی مودبانه بهش گفتم که من فکر می کنم ما آدم های متفاوتی هستیم و ارتباطمون سازنده نیست. بنابراین فکر می کنم بهتره ارتباطمونو ادامه ندیم.
حتی بعد از این همه سال صدای سرشار از بهت و حیرتش رو یادم میاد که باورش نمیشد چی داره می شنوه.
واقعیت اینه که من در دو سالی که همکلاسی این آدم بودم به حدی از حرفها و کارهاش عصبی شده بودم که تیک عصبی گرفته بودم. تا همین امروز هم باورم اینه که آدم بدی نبود. تایپ من نبود و دوستیمون هم دستکم برای من ارتباط خوبی نبود.
بعدها تو دوران طلاقم هم با این نوع آدم ها روبرو شدم. آدم هایی که یه مدت بهم کمک می کردند و بعد باهام دعوا می کردند که چرا باهاشون درد دل نمی کنم و ریز و درشت زندگیمو بهشون نمیگم.
از اون طرف دوستانی داشتم که هیچ وقت حتی یک کلمه ازم چیزی نپرسیدند تا وقتی خودم باهاشون حرف نزدم.
همه این ها رو گفتم که بگم لام از اون هاییه که روابط اجتماعیش براش مهمه. و برای من دستکم اون قدر که برای اون مهمه مهم نیست. نتیجه ش اینه که اون دورش شلوغ تره و من آدم تنها تری ام. آدم ها اونو بیشتر دعوت می کنند و بیشتر دوست دارند. و هردومون هم راضی هستیم. ولی گاهی درک کارهای اون برای من و من برای اون سخت میشه.
یکی از این موقعیت ها همین اخیرا اتفاق افتاد: حالا که پدر و مادرش دارن میرن یکی از دوستاش میخواد مهمونی خداحافظی بگیره. به دوستش گفته من هفته آخری میخوام با مامان بابام تنها باشم و جایی نرم. و دوستش گفته باشه ولی وای بحالتون اگه بفهمم بدون من برنامه ای گذاشتید یا کسیو دعوت کردید.
وقتی پشت تلفن داشت برام اینا رو میگفت خنده م گرفته بود. بهش گفتم من اگه بودم بلافاصله در جواب این حرف میگفتم: اگه دیدی بدون تو برنامه گذاشتیم خب لابد میخواستیم بدون تو برنامه بذاریم دیگه. وای بحالتون ینی چی!؟ :))
یکبار جیغ جیغو بهم زنگ زد که شام برم خونشون. گفتم کار دارم و نرفتم. شب مسابقه مایک تایسون و جیک پال بود. لام بهم زنگ زد که بیا خونه ما دور هم مسابقه رو ببینیم. رفتم و جیغ جیغو و شوهرش اونجا بودن و بهم تیکه انداختن که تو که کار داشتی و فلان. اونجا چیزی نگفتم.
بعدا بهشون گفتم از مچ گیری خوشم نمیاد. من وقتی میگم کار دارم معنیش الزاما این نیست که میخوام درس بخونم یا توی دانشگاه کار دارم. ینی به هر دلیلی برنامه ای دارم که نمیتونم پیشتون بیام. یا حتی ممکنه خسته باشم و حال نداشته باشم از این سر شهر بکوبم بیام خونه شما اونسر شهر. اگه قراره باهم راحت و بی تعارف باشیم برای من معنیش اینه که مجبور نباشم توضیح بدم که چرا نمیتونم بیام.
و ازون به بعد دیگه ازم نمی پرسن.
آیا زیادی بی تعارفم؟ یا زیادی خشنم؟ شاید. ولی آسیب های اینجور بودن رو به آسیب های اون طرف صدها بار ترجیح میدم.
هرچند همچنان ترجیحم اینه که ملایم باشم و حقیقتو توی صورت آدما نکوبم: بهشون نمیگم حوصله دیدن شما رو نداشتم ولی حوصله دیدن اونا رو داشتم برای همینم وقتی شما گفتید نیمدم و وقتی اونا گفتن اومدم.
بعدا نوشت: دلیلش اینه که جیغ جیغو هم آدم سمی ایه. دوستمه ولی سمیه. به شدت حس حقارت می کنه که در همه زمینه ها از شوهرش پایین تره و با صمیمیت بیش از حد با من میخواد به شوهرش نشون بده فکر نکن اگه تو نباشی من گزینه ندارم! ازین که آدما اینجوری باهام بازی کنن بدم میاد...