۱. یه دختر اماراتی هم آفیسیمه. دختر خوبیه. ازینا که اعتقاد قلبی داره ولی هم نمیتونه طغیانگر درونشو کنترل کنه هم نمیخواد اعتقاده رو ول کنه. یه حجاب نصفه نیمه داره ولی از لباسایی که هر روز میپوشه معلومه که داره مرزای اسلام عزیز رو یکم فشار و فوشور میده.
هر چند روز یبار ازش یه فراز یا یه کلمه عربی اماراتی میپرسم. تا الان اینا رو یادم داده:
-شحالک؟ (حالت چطوره؟)
-کم عمرک؟ (چند سالته؟)[این یکیو خودم بلد بودم]
-شدراسک؟/شجامعه؟ (درسات چطورن؟/دانشگاه چطوره؟)
که با استقرا فک کنم بقیه عباراتای چطورن و چطوری رو میشه ازش دراورد. اون روز تو دانشکده بهش سلام چطوری عربی گفتم چشماش گرد شد گفت چقدر لهجه عربیت خوبه. :))
بهم میگفت یکم احتیاط میکنه جلوی بقیه دانشجوهای عرب و مسلمون ملیتشو آشکار کنه. گفتم چرا؟ معلوم شد به خاطر پیمان ابراهیم که اسرائیل با امارات امضا کرده بهش حرفای چرت و پرت میزنن.
یبار ازش پرسیدم دستور غذای اماراتی بهم یاد بده. گفت احوازیا (احواز رو با همین ح تلفظ کرد) چجوری ماهی درست می کنن؟ عین غذاهای ماست. من هر دفه غذاهاشونو میخورم دلم برای خونه تنگ میشه. بعد گفت جالبه که احوازیای هموطن تو عربی رو با لهجه خلیجی حرف میزنن. گفتم اگه من اهوازی بودم ما هم الان عربی حرف میزدیم.
۲. هر بار که غنی فایا یونان رو گوش می کنم و میبینم چقدر قشنگه توی اون گل ها ناخودآگاه یاد این دو سه بیت میرزاده عشقی میافتم:
چو روی سبزه لب جو نشست آهسته
بد او چو شاخ گلی روی سبزه ها رسته
شد آن فرشته در آن سبزه زار گلدسته
گل ار چه بود شد از سبزه نیز آرسته
هم او ز سبزه و هم سبزه یافت زو تزئین
چرا انقدر زنای سوری زیبا و خوش صدا و خوشگل و خانوم و همه چی تمومن؟ (البته مسیحیاشون اینجوری ان)
آهنگ آخری رو یبار توی عروسی یکی از دوستام که مصری بود موقع خداحافظی زیر لب زمزمه میکردم شنید و کلی دعوام که چرا نرفتی بالا بخونی؟ فک کن میرفتم بالا میخوندم واقعا :)
کراوات نزدم. اون پیرهن مشکیه رم نپوشیدم. لام گفت کراوات زیادیه و بدون اون مشکیه خیلی وجهی نداشت پوشیدنش. یه پیرهن دیگه پوشیدم که ساده نبود ولی یه حالت کرم داشت و ب واسه تولدم بهم داده بود. عطری رو زدم که جیغ جیغو و شوهرش برام خریدن با یه شلوار مشکی که با لام یبار رفتیم خریدیم. دوباره یک ساعت حرف و سوالاتی که استاد میپرسید و من روی هوا باید جواب میدادم.
پی نوشت: گرفتمش. :)
مصاحبه تموم نشد. بهم گفت امروزم بیا. یک ساعت تمام با استاده سر و کله زدم و تقریبا تمام مدتشو پای تخته بودم در حال چیز نوشتن. شبیه جلسه دفاعم بود.
این چند هفته از استرس جونم درومد و دیروز که میرفتم به خودم میگفتم هرچیم بشه بالاخره تموم میشه امروز. ولی نشد. خوشحالم ولی همچنان در حال استرس.
امروز عصر مصاحبه پست داک دارم با تنها جایی که آفر گرفتم. یه مرحله شو پشت سر گذاشتم و این مرحله دومه و احتمالا سخت تر. یه پیرهن مردونه مشکی دارم با یه کراوات آبی؟ ترکیب خوبیه؟ نمیدونم.
امیدوارم خوب پیش بره. نرفت هم نرفت. زندگی ادامه داره :)
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست...
توی گوشم با بغض گفت: کاش اونی که زنت میشه همینقدر که من لمس کردن تنتو دوست دارم دوست داشته باشه... ساعت نزدیک ۳ صبح بود. توی بغل هم بودیم. توی اتاقش. مامان باباش و الف توی اتاق های بغل خواب بودند. الف توی یه اتاق دیگه خوابیده بود و من روی مبل خونشون خواب بودم و نیمه شب بیدار شدم و گوشیمو برداشتم و بهش پیام دادم. اونم بیدار بود. و اون شب جنون آمیزترین حرکت زندگیمونو کردیم: من رفتم پیشش و درو پشت سرم بستم.
صبح که مادرش برای نماز صبح بیدار میشد دو سه دیقه قبل از این که بیدار شه اومدم بیرون و رفتم دستشویی که اگه بیدار شده بود و دیده بود سر جام نیستم فکر کنه توی دستشویی بودم. وقتی از دسشویی اومدم بیرون در اتاق مامان باباش باز بود. مامانش بیدار شده بود وضو بگیره (لب مرزی رد شده بودم اگه دو دیقه دیرتر میومدم بیرون درو توی صورت هم باز می کردیم) رفتم روی مبل و خوابیدم.
فردا صبح که بیدار شدم (من و لام خیلی دیر بیدار شدیم چون طبیعتا تمام شب بیدار بودیم) روی مبل بودم. جزقله خودشو انداخت روم. صورتشو بوسیدم:
- «دیشب خوب خوابیدی عمو جان؟»
-«yeah»
و همه نشستیم پشت میز صبحانه. لام موهاشو از بالا با حوله بسته بود و داشت صبحانه مورد علاقه منو درست میکرد. (دیشبش انقدر عرق ریخیتیم توی بغل هم که منم حموم لازم بودم). نشستیم و صبحانه خوردیم. همه چیز نرمال بود. مامان بابای لام نون پنیر میخوردن و احتمالا در دورترین مخیلاتشون هم نمیگذشت دیشب چه اتفاقی توی اتاق بغل افتاده. و الف... الف کاملا طبیعی بود. انقدر طبیعی بود که هر بار شک می کنم میدونه. در عین حال داشتم از خودم میپرسیدم دیشب چرا نرفت توی اتاق پیش لام بخوابه؟ نکنه میدونست چه اتفاقی میافته و گذاشت بیافته؟ فکر این که میدونست می ترسونم و نمیدونم چرا.
به روانکاوم گفتم با این که رفتار همه طبیعی و نرمال بود، در عین حال همه چیز انگار غیرواقعی و اثیری بود. توی اون جمع تنها کسی که لباس بیرون تنش بود من بودم(چون با لباس بیرون روی مبل خوابیده بودم). انگار یه نقاشی یا یه عکس بود که تنها قسمت نچسبش من بودم. تنها قطعه پازل که با بقیه قطعه ها جور نمیشد. روانکاوم بهم میگه من باورم نمیشه توی اون خراب شده یک نفر نیست که تو باهاش یه رابطه نرمالو شروع کنی و واقعا باهاش احساس خوبی داشته باشی. و فکر کنم راست میگه...
ولی جنون شیرین اون شب بهترین شب زندگیمو رقم زد. از هیچ چیزش پشیمون نیستم.
***
برای من این لحظه ها جدای از شیرینی شون تلخی بی حد و حصری هم داره وقتی به تصویر بزرگتر نگاه می کنم... اگه ما در یکی از این کشورهایی که ام القری جهان اسلامند زندگی می کردیم هردومون طبق قوانین شرع مقدس اعدام میشدیم. اگه پدر لام یا الف آدم های باورمندی بودند احتمالا خودشون حکم رو اجرا می کردند. مثل این همه مردان غیور سرزمینم که دخترانشون یا زنشون رو می کشند. یا توی صورتشون اسید می ریزند (و طبق قوانین همون شرع مقدس در بهترین حالت دو سه سال زندان میرن براش)
سم هریس بعد از ماجرای هفت اکتبر جمله ای گفت که هر روز دارم با گوشت و پوست و خونم احساسش می کنم: «همه ما داریم توی اسرائیل زندگی می کنیم. فقط خودمون هنوز نمی دونیم.»
زمانی که شنیدم دوست یکی از دوستام که توی لهستان دانشجوه یبار یکی از همسایه هاشون که پاکستانی بود اومده بود بهش گفته بود تو مگه مسلمون نیستی؟ چرا اینجوری لباس میپوشی!؟ فک کن! توی قلب اروپا! :) توی لهستانی که هیچ پناهجوی مسلمونی قبول نکرده... این نشون میده هیچ کدوم ما در امان نیستیم...
غرب بالاخره از خواب بیدار میشه... ولی دیر. و به سختی و بعد از خونریزی های خیلی زیاد. امیدوارم اونقدر دور باشه که من نباشم تا این خونریزی ها رو ببینم.
۱. اسلام اون بیماری روانی ایه که بهر حال امثال من ازش رهایی پیدا نخواهند کرد. کاریشم نمیشه کرد.. برای مایی که توی خانواده مذهبی متولد و بزرگ شدیم راهی به بیرون ازش نیست. کاش بود. به دختر و پسرهایی که اینجا به دنیا اومدن و بزرگ شدن خیلی غبطه میخورم. ولی بهر حال کاریش نمیشه کرد. چند شب پیش توی دانشگاه سوره اسرا رو گوش کردم با صدای سعد الغامدی و گریه کردم باهاش. هرکی یجوری دیوونه ست. منم اینجوری.
الشيخ سعد الغامدي - سورة الإسراء
۲. تمام اینستاگرامم پر شده از اون عکس «All eyes on Rafah». این روزها به آدم هایی که بهم میگن تو از لج ج ا رفتی توی زمین اسرائیل بدجور میخندم. خنده تلخ. اونا نمیدونن که من از وقتی رفتم توی زمین اونها که تاریخ ماجرا رو خوندم. که به ماجرا از زبان طرف مقابل هم گوش کردم و فهمیدم این داستان بارها در طول یک قرن گذشته راه حل صلح آمیز داشته و اونایی که زدن زیر میز طرف عرب و فلسطینی بودن. چون گفته اند ما همه شو میخوایم. از کنفرانس خارطوم بگیر که معروف شد به کنفرانس« سه نه» (نه مذاکره. نه صلح. نه به رسمیت شناختن). تا همین امروز که حماس زیر بمباران هنوز حرف از بحر تا نهر و محو اسرائیل از روی نقشه کره زمین میزنه. دروغ هایی که رسانه ها میگن و پشت هم دروغ بودنش برای من آشکار میشه. یه فیلمی اون موقعی که من دانشجوی لیسانس بودم دست آدما دست به دست میشد از صهیونیست هایی که دارن میرقصن و میخندن و شعر میخونن که فردا در غزه هیچ مدرسه ای باز نیست برای این که همه بچه های غزه مردن. اون روزها از دیدن این فیلم خونم به جوش میومد. ولی بعدها که عقلم از احساساتم بیشتر شد فهمیدم اون فیلم در جریان یک تظاهرات خیلی کوچیک ضبط شده در پاسخ به یک تظاهرات خیلی خیلی بزرگتر در تل آویو که توسط طرفداران صلح برگزار شده بود. تظاهراتی که میگفتن با عرب ها باید صلح کنیم! آدما میگن نتانیاهو الجزیره رو توی اسرائیل بست ولی به این فکر نمی کنن که الجزیره تا الان باز بود! آدما میگن ۶۰ درصد مردم اسرائیل موافق عملیات ارتش توی غزه اند و به این فکر نمی کنند که چهل درصدشون حتی با وجود وحشی گری بی حد و حصر حماس در ۷ اکتبر بازم موافق این عملیات نیستن! میگن پناهگاه ها و چادرهای رفح رو زدن ولی اینو نمیگن که چند روز پیش از همون رفح ۸ تا موشک سمت تل آویو شلیک شد. به سمت پایتخت!
باید روی حقیقت ایستاد. فحش خوردن کمترین هزینه ایه که ما باید حاضر باشیم براش بدیم. لام امروز بهم میگه نشستم به خاطر رفح گریه کردم. و من ناتوانم از این که دلداریش بدم. زمانی که روسیه هورزا رو با موشک زد همینقدر غیرنظامی کشته شدند. اما به قول طرف حیف که اوکراینی ها با جنازه بچه هاشون تئاتر خیابانی بازی نمی کنن... دکتر هر روز برام ویدیو میفرسته و من هر روز باهاش جر و بحث میکنم. حس می کنم من دارم مغزشو اذیت می کنم. دلش میخواد منو بذاره توی دسته بندی ساده آدم ها ولی میبینه من جا نمیشم. من همیشه با تاریخ و با اعداد و ارقام باهاش حرف میزنم و خودش میدونه که وقتی چیزی میگم براش خروارها شاهد دارم. تاریخ ماجرا رو بهتر از اون میدونم و خونده م. بهم میگه تو سلطنت طلب میشی. میخندم و بهش میگم چطور من سلطنت طلب میشم وقتی حتی نسبت به تمامیت ارضی ایران عرق ناسیونالیستی ندارم!؟
۳. چند روز پیشا قصه رامانوجان رو برای جیغ جیغو و شوهرش گفتم. هر بار که این قصه رو میگم لذت میبرم. خیلی زیباست با این که پایان غم انگیزی داره.
یه دوست امریکایی مسلمون خیلی حزب اللهی داشتم. (میگم خیلی حزب اللهی ینی واقعا حزب اللهی ها. ازینا که صحیفه سجادیه و نهج از حفظ میخوند) وقتی دیدمش اوایل بیست سالگیش بود. همون موقع تو دلم گفتم توام بزرگ میشی بچه جون. بذار یه چند سال بگذره. چند سال ازش خبری نداشتم تا این که چند روز پیش توی دانشگاه دوباره دیدمش. بهش گفتم چه خبر؟ هنوزم همونجوری ای؟معلوم شد هنوزم درباره اسلام مطالعه و علاقه داره ولی دیگه خودشو مسلمون نمیدونه. رفته بود در بعضی بلاد اسلامی گشته بود و دیده بود این همه که توی امریکا نق میزنن هنوز نژادپرستی توی سیستم هست نژادپرستی واقعی ینی چی. این که تنها مرد بلوند توی مسجد باشی و نگاه خیره و اخم آلود بقیه رو وقتی میری تو تحمل کنی. من بهش نگفته بودم ولی یبار که دعوتش کردم خونم اون اوایل که اومده بودم امریکا یکی از رفقای مسجدی ایرانی منو کشید کنار گفت واسه چی اینو دعوت کردی خونت؟ (حالا یارو امریکاییه!) گفتم چشه خب؟ دوستمه. دعوتش کردم. گفت دوستته که باشه. امریکاییه. دعوتش کردی خونت!؟ خندیدم.
رفته بود جاهای دیگه دنیا (و با پاسپورت امریکایی طبعا براش آب خوردن بود این کار) و دیده بود آزادی بیان توی بقیه جاها چه فرقی با کشور خودش داره. خلاصه یکم با حقیقت برخورد کرده بود.
جالبه که میگفت همونقدر که یه مرد بلوند ریشوی مسجد برو رو مردهای مسجدی با اخم و تخم نگاه می کنند زن های مسجد همیشه با یه لبخند گشاد نگاهش می کردن. احتمالا دلیل اخم کردن مردا بهش همین بود.
تعجب نکردم راستش. یه دوست امریکایی دیگه داشتم که اون رفته بود توی ایران حوزه درس خونده بود (حتما میدونید که حقوق دلاری میدن بهشون). الان دقیق یادم نیست. فکر کنم توی جامعه المصطفی. بعد که درسش تموم شده بود یه مدت لبنان زندگی کرده بود و بعدشم برگشته بود امریکا. بهم میگفت یکی از خانوم چادریای ایرانی اونجا (همون حوزه شون) گیر داده بهش ولش نمی کنه. هی هر هفته ایمیل میزنه بهش. (یکی از ایمیلاشم نشونم داد)
بهش گفتم تو خودت نمیدونی واسه اونا چه لقمه چرب و نرمی هستی.
آخرین گفتگومون قبل از این که دوست حزب اللهیمو پیاده کنم:
- Would you be surprised if I tell you I am studying astrology?
- Actually man… not at all. You just told me a few minutes ago that you are studying Ismaili Fighh. You seem to have this habit of studying useless subjects.
پی نوشت: اون دوست جامعه المصطفی ایم عاشق سینما بود. و البته وید میکشید. بهش گفتم دوستای حوزه ت اگه بدونن «پرتقال کوکی» کوبریک یا «هزارپای انسانی» رو نشستی دیدی چی میگن؟ گفت وقتی اونا تو حجره مون نبودن نگاه می کردم :)
(معلوم شد توی همون حوزه هم ازینا میدیده)