زندگی میگذره... کی فکرشو میکرد لام به این که من با دختری توی مهمونی بگم و بخندم حسودی کنه؟ دنیای عجیبیه اسماعیل... این که اون متاهله و من با این کنار اومدم و از اون طرف الان حتی گفتن و خندیدنم با دیگران اونو اذیت می کنه.
می دونم که اگه جدا شیم اون بیشتر اذیت میشه چون تا حالا توی زندگیش برک آپ نداشته.
این روزها روزهای سختی رو میگذرونه. تیغ اخراج های گسترده و فله ای کمپانی های بزرگ امریکایی هر بار از کنار گوشش گذشت تا آخر همین چند هفته پیش. پیش من بود که با رییسش میتینگ داشت و دیدم یه دفه با صدای بلند همون اول میتینگ گفت اوه شت! چون توی میتینگ همزمان با رییس نماینده منابع انسانی شرکت هم بود. بهش گفتن ۶ ماه وقت داره. کلی توی بغلم گریه کرد. بهش گفتم درست میشه. و میدونم که میشه. آدمی به باهوشی و با جنمی اون رو هر کمپانی ای که استخدام کنه برد کرده. داره این روزها پول جمع می کنه که خونه بخره. یکمی از دست الف عصبانی ام. داره کار می کنه ولی شغلش شغل آزاده به پشت گرمی این که همسرش درآمد ثابت داره. و من که در این زمینه ها ذهنیت یکم کلاسیک تر دارم با خودم فکر می کنم که دلم میخواد جوری زندگی کنم که اگه همسرم یه روزی دوست نداشت کار کنه و دلش خواست بشینه خونه بتونه این انتخابو بکنه. سنتیه؟ باشه. من اینجوری دوست دارم. لام هزاران بار برام عزیز تر میشه وقتی میبینم اینجوری داره برای خانواده ش فداکاری می کنه و به آب و آتیش میزنه.
لام بهم میگه دلم نمیخواد فرصت هاتو به خاطر من از دست بدی. اگه کسیو دیدی که فکر کردی واسه این که دیت کنی و یه ارتباط نرمال باهاش شکل بدی پیدا کردی نمیخوام به خاطر من از دستش بدی. دروغ چرا... این نوع رابطه ای که ما داریم خیلی خیلی برای من سخته. لام یه خانواده دیگه داره. شوهر بچه. یه حلقه دوستان که هیچکدوم نمیدونن ما چه ارتباطی با هم داریم. شاغله و برای همه اینا باید وقت بذاره. من نگران جزقله ام و حس گناه این که وقتی رو که باید با اون بچه بگذرونه با من میگذرونه یک لحظه رهام نمیکنه. نمیخوام بهش بگم و بیش از اینی که داره بهش عذاب وجدان بدم. به نظرم عادلانه نیست که اون همه زندگی و لذت های خودشو تعطیل کنه به خاطر بچه ش. ولی منم با خودم نمیتونم کنار بیام...
اما آیا با این وضعیتی که من و لام داریم من میتونم کس دیگه ای رو به زندگیم راه بدم؟ حتی اگه لام بگه من بلافاصله از زندگیت میرم. اون آدم اگه بفهمه من بلافاصله قبلش با یه نفر دیگه چنین رابطه نزدیکی داشتم چه حسی خواهد داشت؟ آیا میتونم بهش نگم؟ یک بار به لام گفتم اگه کسی بخواد باهام ازدواج کنه و بقیه زندگیشو با من بگذرونه به نظرم حق داره درباره من و تو بدونه. با عصبانیت نگاهم کرد و گفت این راز تو نیست که بخوای سر خود به کسی بگی.
توی تولد با صاد آشنا شدم. توی مهمونی چندمین باری بود که میومد کنارم مینشست و باهام حرف میزد و میگفت و میخندید. یک دختر خوش خنده و پر از زندگی. مهندس کامپیوتره. و من که سیاهچاله مرگم طبیعیه که حیات منو به سمت خودش میکشه. اما آیا برای اونم همینطوره؟ چند بار اینستا رفتم دایرکتش و باهم طولانی حرف زدیم. حتی در این حد که به شوخی بگه خوب از هر فرصتی برای لاس زدن با من استفاده می کنی ها! و بخندیم. در این سن فکر می کنم فرق رفتار دوستانه و جواب دادن به پالس هایی که میفرستم رو درک می کنم. بنابراین یکم تعجب کردم وقتی دعوتش کردم برای دیت و رد کرد. به لام گفتم. گفت کاش جور میشد. میدونم توی دلش این نیست. اما حالا از دستم عصبانیه که حرف زدن باهاش رو ادامه میدم.
این که در قلبم چی میگذره رو خودم هم نمیدونم... لام همیشه بهم میگه تو بی احساسی و من نمیدونم چجوری بهش توضیح بدم یکی مثل من که یه طلاق در اون حد دردناک توی زندگیش داشته با تویی که در 23 سالگی ازدواج کردی عواطفش فرق داره. یک بار که تجربه ش کنی میفهمی که با همه سختی تهش زنده میمونی و ادامه میدی...
پی نوشت:
Gibran Alcocer - Idea 10