لام بهم گفت براش فال شب یلدا بگیرم و براش دکلمه کنم. دکلمه رو اینجا نمیذارم طبیعتا ولی شعری که اومد این بود:
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل، توانی دانست
قدر مجموعهٔ گل مرغِ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست
عرضه کردم دو جهان بر دلِ کارافتاده
بجز از عشقِ تو باقی همه فانی دانست
آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشم
محتسب نیز در این عیشِ نهانی دانست
دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندید
ور نه از جانبِ ما دل نگرانی دانست
سنگ و گِل را کُنَد از یُمنِ نظر لعل و عقیق
هر که قدرِ نفسِ بادِ یمانی دانست
ای که از دفترِ عقل آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
می بیاور که ننازد به گلِ باغِ جهان
هر که غارتگریِ بادِ خزانی دانست
حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت
ز اثرِ تربیتِ آصفِ ثانی دانست
باد یمانی احتمالا اشاره به ماجرای اویس قرنی داره که افسانه ها میگن بدون دیدن پیامبر اسلام مسلمون شد و در یمن زندگی می کرد و ساپوزدلی این حدیث درباره ش گفته شده که «إني أشم رائحة الجنة من اليمن» (از یمن بوی بهشت می شنوم).
آصف ثانی توی شعر حافظ اشاره به «قوام الدین حسن شیرازی» وزیر «ابواسحاق اینجو» داره. ابواسحاق همونیه که حافظ جای دیگه درباره ش گفته «راستی خاتم فیروزه بواسحاقی/خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود...». داستان دعوای ابواسحاق و امیرپیرحسین برای حکومت فارس و شیراز چیزیه که در شعر حافظ بارها بهش غیرمستقیم اشاره شده و من لازم نیست اینجا بنویسم چون توی کتابهای تاریخ ادبیات میتونید بهترشو پیدا کنید. این که چرا بهش میگه آصف ثانی هم احتمالا به خاطر اینه که تشبیهش کنه به آصف بن برخیا وزیر سلیمان نبی (لازم به ذکر نیست که همه اینا افسانه است). توی قرآن جایی هست که سلیمان رو می کنه به خدم و حشمش میگه کی میتونه تخت بلقیس رو قبل از این که خودش برسه پیش من حاضر کنه؟ یکی از اجنه (لازم به ذکره هنوز یا نه؟) میگه من قبل از این که از جات بلند شی حاضرش می کنم. اوج داستانم اونجاست که اون وزیر سلیمان (Who shall remain nameless) بهش میگه (ادامه ش رو حضرت باریتعالی میفرماد که) «قال الذی عنده علم من الکتاب انا ءاتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک» (قبل از این که چشمت بچرخه من میارمش)
خلاصه که یلداتون مبارک.