Über Alles

نامه هایی به آینده

هایلندر!

بالاخره ماشین قراضه م رو عوض کردم و اون هایی که منو از نزدیک میشناسن میدونن که This is the end of an era.

من آدم ماشین بازی نیستم ولی معنیش این نیست که از داشتن ماشین خوب لذت نمیبرم. ماشین قبلیم که 7 سال واسم ماشین بود و با همه بدرفتاری ای که من باهاش کردم آخ نگفت ساخت 2006 بود. فاکینگ 2006. اگه یک سال دیگه نگهش میداشتم میشد 20 سالش.

البته ماشین جدیدی که خریدم هم دست دومه همچنان. ولی در رده بندی ماشین هایی که خیلی دوست دارم دومه که خب خودش خیلی خوبه. اگه مقدار بی نهایتی پول داشتم نوشو میگرفتم. ولی هنوز انقدر با زیاد خرج کردن راحت نیستم که همچین حرکتی بزنم.

فعلا ده سال اومدیم جلو 2015.


پی نوشت: اگه براتون سوال شده که توی اون رده بندی اول کدومه باید خدمتتون عرض کنم که ایشون هستند.

پی نوشت2: کلا به SUV علاقه خاصی دارم.

سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۴ | 14:20
میم

عبور...

امروز یک دوستی ۸ ساله رو تمام کردم.

با یک اسمس: "لطفا دیگه به من پیام نده. مرسی" و بلاک.

همین... پایان مقدار زیادی خاطره و تلخی ها و شیرینی ها...

خیلی سخت بود. غمگینم. ولی کار درستی بود.

وقتی دوستی ها انقدر طولانی میشن طبیعتا اختلاف و دعوا در مسیر آدم ها پیش میاد و آدم ها کم کم یاد میگیرن چطور اختلاف بین خودشونو حل کنن یا اخلاقای بد همدیگه رو مدیریت کنن. در طول این دعواها همیشه وقتی فکر قطع کردنش به ذهنم میومد به خودم میگفتم اگه بعدا برای کسی نقل کنم که دوست ۷-۸ ساله مو برای چنین چیز ساده ای کنار گذاشتم حتما بهم میخنده.

ولی دو سه روز پیش اتفاقی افتاد که وقتی دوباره اون سوال توی ذهنم نقش بست جوابش این بار فرق می کرد: اره... من برای چنین چیزی دوستی ۸ ساله و حتی طولانی ترو حاضرم تموم کنم.

و نشانه دوم زمانی بود که به این فکر کردم که اگه من بهش بگم که دیگه نمیخوام ازش چیزی بشنوم و پیامی بگیرم آیا میفهمه چقدر بهم صدمه سختی زده؟ آیا میفهمه چطور آزارم داده؟ و جوابی که به این سوال دادم نشانه دوم بود ازین که وقت تمام کردنش رسیده: دیدم برام مهم نیست چه فکری میکنه.

دردناک بود. دوستی های خوب مقدار خیلی زیادی از آدم وقت و انرژی میگیرن. ولی همه ما باید خط قرمزهایی داشته باشیم و برای اطرافیانمون روشن کنیم که عبور از اونها رو برنمیتابیم.

مساله اتفاق یک باره نبود. مساله این بود که فهمیدم اون آدم اخلاقی داره که در چهل و چند سالگی قابل تغییر نیست و به خاطر همین هم من نمیتونم دیگه در جمع دوستان نزدیکم داشته باشمش. نه دعوایی بود. نه بی احترامی ای و نه هیچ چیز دیگه ای.

یادمه اخرین بار که توی تلگرام باهاش حرف زدم بهش گفتم نمیتونم تایپ کنم چون از شدت عصبانیت داره دستم میلرزه.

الان آرام ترم و شکی ندارم که تموم کردنش کار درستی بود.

ولی خوشحالم که آدم بده ماجرا من نبودم.

این اتفاق باعث خواهد شد که تمام حلقه اجتماعیم رو یه جورایی بازتعریف کنم.


پی نوشت: بخشیش مربوط به لام بود و این که میخواستم از اون محافظت کنم. میدونه و خودشو ملامت میکنه. ولی بهر حال باید انتخاب میکردم و برای من انتخاب سختی نبود.

دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۴ | 2:44
میم

فی جیدها...

اون زمان ها بعضی وقتا هم به "سوره مسد" فکر میکردم.

به این که پیامبر اسلام با عموش مشکل داشته. بعد به عقیده بعضی پروردگاه عالم و کیهان مهمترین و آخرین معجزه خودش رو که کتابیه که برای تمام تاریخ بشریت الی الابد کافیه فرستاده زمین. بعد به طرز جالبی اون وسط یه دیس هم به عموی پیامبر داده.

تو مایه های این که وسط بحث هدایت بشریت در فراخنای تاریخ یهو بگی:

By the way... Fuck Mohammad's uncle. He is such an asshole. And fuck his wife too.

وقتی محمد با زن پسرخونده خودش زید (که میگن خیلی هم زیبا بوده) ازدواج کرد عایشه بهش گفته بود: خدا خیلی دوستت داره ها! تا از یکی خوشت میاد آیه هم واست میفرسته بری بگیریش!

ظاهرا برعکسشم صادق بوده.:)

شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴ | 3:45
میم

Alex

الکس اوکانر داره به سرعت به یکی از قهرمان های دنیای مجازی برای من تبدیل میشه.

مناظره یک بی خدا و برهان شناس هوش مصنوعی

چند بار از خنده نزدیک بود همسایه ها رو بیدار کنم نصفه شبی.

چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ | 2:55
میم

مهمانی شام

دیشب جایی مهمونی بودم و آدم های توی مهمونی به ترتیب زیر پشت میز شام نشسته بودند:

اصلاح طلب (که خودش به خودش میگفت ملی مذهبی ولی زر میزد و واقعا اصلاح طلب بود)، سلطنت طلب، جدایی طلب، ملی مذهبی

من رو هم همه شون متفق القول "صهیونیست" خطاب می کردند البته بجز دکتر (ملی مذهبی ماجرا) که به من میگه فاشیست.

و خب طبیعتا نمیتونست بدون اتفاق و دعوا تموم بشه چون من حتی اگه خودمم حرف نزنم و سکوت کنم بقیه انقدر به من سیخ خواهند زد که یه چیزی بگم.

بخش قابل پیشبینی ماجرا این بود که اونی که از همه بیشتر با من موافق بود جدایی طلبه بود و اونی که بیشتر از همه با من دعوا کرد اصلاحطلبه بود. اما چیزی که اونم برای من عجیب نبود ولی شاید برای بقیه شون عجیب بود این بود که خیلی جاها سلطنت طلبه با اصلاح طلبه موافق تر بود تا با من.

اگه میتونستم به سربازان گمنام حضرت موسی یک نصیحت بکنم این بود: "فکر نکنید که آریایی های سلطنت طلب دوستان دائمی شمان. الان با شما دشمن مشترک دارند ولی وقتش که برسه میبینید از برادران مسلمانشون در یهود ستیزی ذره ای کم نمیارن."

ولی خب اونا خودشون بهتر از من میدونن.

بری وایس زیبا جایی میگفت پدرم همیشه میگه اون هایی که تئوری توطئه های یهودستیزانه دارند همه شون دشمنان ما نیستند. یه عده ای شون دوستان مان که فکر میکنن اون ویژگی های استریوتیپیکالی (فارسیشو نمیدونم و حال ندارم سرچ کنم) که به ما نسبت میدن مثل منفعت طلبی و قدرت طلبی و پول دوستی، در واقع ویژگی های خوبی ان! و به خاطر این با ما دوستند! به عبارت دیگه دو گروه هستند که هردو درباره ما یک تصور اشتباه دارند. تفاوت اینه که یک گروه به خاطر اون تصور از ما متنفرن و یک گروه به خاطر همون تصور از ما خوششون میاد.

اینجا هم وقتی من استدلال میکردم و دلیل و مدرک میاوردم که بله اسرائیل در جنگ تصمیمات اشتباه و حتی بیرحمانه گرفته. و بله سربازان اسرائیلی به صورت انفرادی مرتکب جنایت شده اند. ولی اسرائیل سیاست نسل کشی در غزه نداره... اصلاح طلب و سلطنت طلب هردو میگفتند که داره نسل کشی می کنه. فقط اصلاح طلبه میگفت کار بدی میکنه و سلطنت طلبه میگفت لازمه!

شاخ به شاخ شدن با آدم ها توی کشتی فکری برام همیشه تجربه جذابیه. البته آدم هایی که بتونن به خودشون مسلط باشن و توی این زد و خورد احساساتی نشن کم پیدا میشن. از بچگی این کار ورزش مورد علاقم بوده و بعیده که ترکش کنم. با این حال با همه حس قدرت طلبی ای که گاهی به سراغم میاد ترجیح میدم همچنان یه گوشه انتگرالمو بگیرم و خودم وارد زمین بازی نشم.

لزومی نداره گزارشگر فوتبال خودشم فوتبالیست خوبی باشه.

آخر شب که برگشتم خونه یاد اون دختر یهودی ای که یه مدت بعد از طلاقم باهاش دیت کردم افتادم. همونجا هم این که ذهنیت و مایندستش متمرکز بر موفقیت بود برام جذاب بود. این که از من کوچکتر بود ولی خونه خریده بود و رویاش این بود که روزی وزیرخاجه امریکا بشه. بجز لام تنها دختری بود که باهاش دیت کردم و میشد توی دیت باهاش بحث سیاسی کرد.

چند وقت پیشا دیدم توی واتس اپش عکس عروسیشو گذاشته. خوشحال شدم که دیت کردن با مجنونی مثل من صدمه جبران ناپذیری بهش نزده.

یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴ | 1:12
میم

عجم زنده کردم

ناخودآگاه ایرانی جای جالبیه.

زینب موسوی کم استعداد و کم نمک به خاطر یه شوخی بیمزه به صورت مجازی به صلیب کشیده میشه و به دار آویخته میشه و جنازه بی جانش لگدکوب سم اسبان میشه. چرا؟ چون توصیف حکیم ابوالقاسم فردوسی از یک مار سیاه رو با آلت تناسلی پورن استارهای سیاهپوست مقایسه کرده.

شوهر جیغ جیغو با عصبانیت کلیپشو نشونم داد و چارتا فحش داد. خندیدم و گفتم خب به نظر من بی مزه بود ولی مشکلش چیه؟

گفت اگه مرده بره همین شوخیا رو درباره قرآن بکنه. وقتی جرات نداره [البته اون یه کلمه بدتر گفت] که با اون شوخی کنه غلط کرده بیاد با شاهنامه شوخی کنه.

حال نداشتم بگم خب گوسپند جان. راهش اینه که زور بزنیم اونم بشه مسخره کرد. نه این که چون اونو نمیشه مسخره کرد بگیم اینم نباید مسخره کرد. اگه اینجوری باشه هیچیو نمیشه مسخره کرد چون هر کیو بخوای مسخره کنی میگه اول برو قرآنو مسخره کن.

حالا اینا که بحث های آدم بزرگاست. بحث های کودکان اینه که از کی تا حالا فردوسی به شخصیت مقدس ایران پرستان تبدیل شد؟ فردوسی برای این در توس دفن شده که شیعه بود. مفتی تابران به خاطر شیعه بودن اجازه دفنش رو در قبرستان مسلمانان نداد و مجبور شدند در توس دفنش کنند که در اونجا قبرش تنهاست.

اگر نیک خواهی به هر دو سرای

به نزد نبی و وصی گیر جای

...

براین زادم و هم بدین بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

واقعیت اینه که به قول دوستی «تجربه نشان داده است اگر نشود با چیزی شوخی کرد آن چیز رفته رفته پدر آدم را در می آورد.»

چهارشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۴ | 14:36
میم

صریع الشهوات

-«مگه اعمالی مثل روزه گرفتن و نگاه نکردن به نامحرم و زنا نکردن اینا برای این نیست که انسان در بند شهوات نباشه و خودشو از این قید رها کنه؟»

-«چرا هست.»

- «واقعا کی بیشتر در بند شهواته؟ اونی که در این زندگی محدود دنیا از این شهوات خودشو سیراب میکنه یا اونی که توی این زندگی محدود خودشو نگه میداره که تا ابد بتونه از اونا سیراب بشه؟»

- «منظورت چیه؟»

- «همین غریزه جنسی مثلا. اونی که توی این دنیا زنا می کنه و با همه میخوابه و تهش 50 سال این کارو می کنه بیشتر در بند غریزه جنسیه یا اونی که توی این زندگی دست به نامحرم نمیزنه تا بتونه تا ابد توی بهشت ترتیب حوری های رنگ و وارنگ رو بده؟»

چهارشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۴ | 14:32
میم

برک آپ

من و لام برک آپ کردیم. این اتفاق ماهها پیش مدتها قبل از اومدن گرین کارت افتاد ولی ننوشتم چون... چرا باید می نوشتم؟ روزی بود از خیلی جهات مثل روزهای دیگه. به قول فروغ «روزی از این تلخ و شیرین روزها...». ذکر جزئیاتش دیگه مهم نیست. هنوز گاهی پیش میاد که تنها بشیم و همدیگه رو ببوسیم ولی زندگی اون و خانواده ش داره به سمت دیگه ای میره و زندگی من به سمت دیگه ای.
به تدریج خواهم نوشت که چرا.
بهر حال با همه زیبایی و هیجانی که داشت با همه این که بهترین تجربه عاطفی زندگیم بود. با همه تلخی ها و شیرینی هاش مثل هر چیز زیبای دیگه ای بالاخره باید به پایان میرسید. چه میشد کرد؟ داریم تلاش می کنیم دوستیمون رو برگردونیم و دوست بمونیم. اولین باریه که با کسی که باهاش برک آپ کردم دوست موندم. به هر سه مون افتخار می کنم. به لام به الف و به خودم. میدونم که هر سه مون برای این که کار کنه کلی فداکاری کردیم و برای راحتی یکی دیگه از راحتی خودمون گذشتیم. راه حل دیگه ای وجود نداشت. با تراپیستم حرف زدم که اگه اون جدا بشه و بیاد با من آیا خوشحال خواهد بود؟ و نیازی به تراپیستم نداشتم تا بدونم که ممکن نیست. ممکن نیست اون از دخترش جدا باشه و شاد بمونه. ممکن نیست بیست سال زندگی شو با الف بیخیال بشه و خوشحال باشه. آیا اگه ما بچه دار میشدیم بهتر میشد؟ من و لام. لام همیشه بچه دوم میخواست و الف نمیخواست. آیا اگه یه بچه هم با من میداشت خوشحال تر میبودیم؟ نمیدونم. من حاضر بودم از اون بچه بگذرم و بذارم اون و الف بزرگش کنند و شک ندارم که الف از من پدر بهتریه.
ولی دیگه مهم نیست.
من خوشحالم که الان میدونم که آدمی مثل اون وجود داره و خب بدشانسی من بود که اون به قول خارجی ها soulmate من وقتی اومد توی زندگیم که ازدواج کرده بود و خانواده داشت.

زندگی ادامه داره همچنان. دارم سعی میکنم روزهامو بهتر بگذرونم.

سه شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۴ | 16:17
میم

"Pas de liberté pour les ennemis de la liberté."

Louis Antoine de Saint-Just

شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴ | 1:24
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .