دیشب جایی مهمونی بودم و آدم های توی مهمونی به ترتیب زیر پشت میز شام نشسته بودند:
اصلاح طلب (که خودش به خودش میگفت ملی مذهبی ولی زر میزد و واقعا اصلاح طلب بود)، سلطنت طلب، جدایی طلب، ملی مذهبی
من رو هم همه شون متفق القول "صهیونیست" خطاب می کردند البته بجز دکتر (ملی مذهبی ماجرا) که به من میگه فاشیست.
و خب طبیعتا نمیتونست بدون اتفاق و دعوا تموم بشه چون من حتی اگه خودمم حرف نزنم و سکوت کنم بقیه انقدر به من سیخ خواهند زد که یه چیزی بگم.
بخش قابل پیشبینی ماجرا این بود که اونی که از همه بیشتر با من موافق بود جدایی طلبه بود و اونی که بیشتر از همه با من دعوا کرد اصلاحطلبه بود. اما چیزی که اونم برای من عجیب نبود ولی شاید برای بقیه شون عجیب بود این بود که خیلی جاها سلطنت طلبه با اصلاح طلبه موافق تر بود تا با من.
اگه میتونستم به سربازان گمنام حضرت موسی یک نصیحت بکنم این بود: "فکر نکنید که آریایی های سلطنت طلب دوستان دائمی شمان. الان با شما دشمن مشترک دارند ولی وقتش که برسه میبینید از برادران مسلمانشون در یهود ستیزی ذره ای کم نمیارن."
ولی خب اونا خودشون بهتر از من میدونن.
بری وایس زیبا جایی میگفت پدرم همیشه میگه اون هایی که تئوری توطئه های یهودستیزانه دارند همه شون دشمنان ما نیستند. یه عده ای شون دوستان مان که فکر میکنن اون ویژگی های استریوتیپیکالی (فارسیشو نمیدونم و حال ندارم سرچ کنم) که به ما نسبت میدن مثل منفعت طلبی و قدرت طلبی و پول دوستی، در واقع ویژگی های خوبی ان! و به خاطر این با ما دوستند! به عبارت دیگه دو گروه هستند که هردو درباره ما یک تصور اشتباه دارند. تفاوت اینه که یک گروه به خاطر اون تصور از ما متنفرن و یک گروه به خاطر همون تصور از ما خوششون میاد.
اینجا هم وقتی من استدلال میکردم و دلیل و مدرک میاوردم که بله اسرائیل در جنگ تصمیمات اشتباه و حتی بیرحمانه گرفته. و بله سربازان اسرائیلی به صورت انفرادی مرتکب جنایت شده اند. ولی اسرائیل سیاست نسل کشی در غزه نداره... اصلاح طلب و سلطنت طلب هردو میگفتند که داره نسل کشی می کنه. فقط اصلاح طلبه میگفت کار بدی میکنه و سلطنت طلبه میگفت لازمه!
شاخ به شاخ شدن با آدم ها توی کشتی فکری برام همیشه تجربه جذابیه. البته آدم هایی که بتونن به خودشون مسلط باشن و توی این زد و خورد احساساتی نشن کم پیدا میشن. از بچگی این کار ورزش مورد علاقم بوده و بعیده که ترکش کنم. با این حال با همه حس قدرت طلبی ای که گاهی به سراغم میاد ترجیح میدم همچنان یه گوشه انتگرالمو بگیرم و خودم وارد زمین بازی نشم.
لزومی نداره گزارشگر فوتبال خودشم فوتبالیست خوبی باشه.
آخر شب که برگشتم خونه یاد اون دختر یهودی ای که یه مدت بعد از طلاقم باهاش دیت کردم افتادم. همونجا هم این که ذهنیت و مایندستش متمرکز بر موفقیت بود برام جذاب بود. این که از من کوچکتر بود ولی خونه خریده بود و رویاش این بود که روزی وزیرخاجه امریکا بشه. بجز لام تنها دختری بود که باهاش دیت کردم و میشد توی دیت باهاش بحث سیاسی کرد.
چند وقت پیشا دیدم توی واتس اپش عکس عروسیشو گذاشته. خوشحال شدم که دیت کردن با مجنونی مثل من صدمه جبران ناپذیری بهش نزده.