Über Alles

نامه هایی به آینده

شوهر عنکبوت

دکتر بهم گفت خانوم عنکبوت دوباره ازدواج کرده انگار. خندیدم و گفتم دلم به حال اون بدبختی که شوهرش شده میسوزه. البته که دروغ گفتم و دلم به حال شوهرش نمیسوزه.

از دکتر که جدا شدم به خودم حق دادم که ناراحت بشم و غمگین بشم. هر چقدر هم که به خودم بگم برام مهم نیست و نباید باشه واقعیت اینه که همه ما انسانیم و منم علیرغم چیزی که دوست دارم وانمود کنم سوپرمن نیستم. هیچ کس از خوشحال بودن اکسش (اکسی که بینتون دریایی از لجن و فضولات بود وقتی جدا شدید) خوشحال نمیشه. این جور وقت ها آدم از خودش میپرسه من دارم با زندگیم چکار می کنم؟ من چرا ازدواج نکردم؟ چرا زودتر ازدواج نکردم؟ چرا بچه ندارم در 34 سالگی؟

و خب اونوقت به این فکر می کنم که در زمانی که گذشت چه کارهایی کردم... و به این نتیجه رسیدم که من چیزی رو تجربه کردم که خیلی از آدم ها و شاید اکثرشون تا اخر عمر تجربه ش نمی کنند. تجربه عشق به خالص ترین و واقعی ترین معنای کلمه.

و بعد آروم شدم و دیگه به عنکبوت و سوسک و زنبور گاوی و مابقی بندپایان فکر نکردم.


فان فکت: برخلاف تصور عمومی عنکبوت حشره نیست.

سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴ | 0:18
میم

صلح

در اینجا شما مبارزان راه آزادی یا همون وحوش حماس رو میبینید که 7 نفر رو کشان کشان وسط یه جایی توی شهر غزه میبرن و وادارشون می کنند که زانو بزنند و اون ها رو با شلیک به پشت سر وسط شهر اعدام می کنند. خیلی زیبا و داعش طور.

تمامی اون چپول های امریکایی، کوئیرز فور پلستاین، مارک رافلوها و گرتا تونبرگ های جهان که در این دو سال زوزه «نسل کشی» از گلوشون متوقف نمیشد حالا که جنگ و به قول خودشون نسل کشی تمام شده خفقان مرگ گرفتند. اون زمانی که نسل کشی سربرنیتسا در بوسنی با قرارداد صلح دیتون تمام شد همه آدم هایی که نگران نسل کشی بودند جشن گرفتند. اون روز روز خوبی بود برای همه اون آدم ها. ولی چرا برای فعالان فری پلستاین در دانشگاه کلمبیا توقف این نسل کشی به اندازه آب بینی بز ارزشی نداشته؟ چون خودشون هم میدونند که از اول نسل کشی ای در کار نبوده؟ به نظر من خیر. برای این که به کتف چپشون هم نبوده که سر مردم فلسطین و مردم غزه چه بلایی میاد. کما این که اگه همون بلاها رو حماس سر اون مردم بیاره مشکلی باهاش ندارن. کما این که 60 هزار کشته در غزه که خدا میدونه چند نفرشون تروریست های حماس بودند خواب رو از چشمشون ربوده بود ولی نیم میلیون کشته جنگ داخلی سوریه که بیشترشون غیرنظامی بودند که 24 هزار نفرشون کودک بودند، جنگی که یک پاش ایران و حزب الله لبنان بودند براشون پشیزی ارزش نداشته. همونطور که قحطی در غزه براشون مهم بود (و هیچ اهمیتی هم نداشت که طرف مقابل جنگ خودشون بیان یه تشکیلات درست کنند که مردم غزه رو سیر کنند و قحطی رو تموم کنند) ولی قحطی یمن زمانی که عربستان بهش حمله کرده بود براشون مهم نبود که صد برابر بدتر بود و کشته های خیلی بیشتری داشت.

سعید زیبا کلام جایی گفته بود هیچ ملتی به اندازه فلسطینیان مورد سرکوب و ظلم سراسری قرار نگرفتند. یکی دیگه جایی گفته بود کارهایی که اسرائیل در غزه کرده رو فقط با دوران مغول میشه مقایسه کرد. یعنی جنگ جهانی دوم، هولودومور، نسل کشی رواندا و جنگ های داخلی لبنان و سوریه و بقیه هیچکدوم به اندازه این جنگ ظلم و سرکوب نداشته؟ هیچکدوم از اون ملت ها به اندازه ملت فلسطین سرکوب نشدند؟

اینا نشون میده شما ممکنه در انگلیس فلسفه علم خونده باشی و همچنان نفرت از غرب مغزتو با پهن پر کرده باشه.

پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ | 15:12
میم

La Llorona

همیشه برام موسیقی ها و جاها با هم یه جور همبستگی ای دارن. البته این درباره همه موسیقی ها نیست. ولی یه موسیقی هایی هست که هر بار میشنوم با خودم میگم «اون جایی که این موسیقی ازش درومده چجور جایی میتونه باشه؟ چقدر دلم میخواد اونجا باشم و این موسیقی رو توی همونجا بشنوم. توی همون دره ها و کوه هایی که این نغمه ها ازش زاییده شدن.»

و این درباره قطعه های پست قبل هم صادقه. از خودم میپرسم جاهایی مثل اورامان یا مریوان یا بقیه دامنه های زاگرس. دوست دارم اونجا باشم و اونجا این موسیقی ها رو بشنوم.

امروز دوباره یاد یکی دیگه از اون موسیقی ها افتادم که وقتی میشنومش از خودم میپرسم مکزیک چجور جاییه؟ حس تاکو خوردن و بوریتو خوردن توی خیابون هاش و دیدن قبر تروتسکی و قدم زدن در موزه فریدا و سواحل کارائیب...

به دلایل نامعلومی (و شایدم معلومی) این آهنگ منو یاد لام هم میندازه:

La Llorona - Lila Downs

Salías del templo un día, llorona, (You were leaving the temple one day, Llorona,)
cuando al pasar yo te vi (when I saw you as you passed by.)
Salías del templo un día llorona (You were leaving the temple one day, Llorona,)
cuando al pasar yo te vi. (when I saw you as you passed by.)


Hermoso huipil llevabas, llorona, (You wore a beautiful huipil (embroidered dress), Llorona,)
que la virgen te creí. (that I mistook you for the Virgin Mary.)
Hermoso huipil llevabas, llorona, (You wore a beautiful huipil (embroidered dress), Llorona,)
que la virgen te creí. (that I mistook you for the Virgin Mary.)

Hay de mi llorona, llorona, (Oh, my sorrow, Llorona, Llorona,)
llorona de azul celeste. (Llorona dressed in sky blue.)
Hay de mi llorona, llorona, (Oh, my sorrow, Llorona, Llorona,)
llorona de azul celeste. (Llorona dressed in sky blue.)

No dejare de quererte, llorona, (I will never stop loving you, Llorona,)
aunque la vida me cueste. (even if it costs me my life.)
No dejare de quererte, llorona, (I will never stop loving you, Llorona,)
aunque la vida me cueste. (even if it costs me my life.)

Todos me dicen el negro llorona, (Everyone calls me “the dark one,” Llorona,)
Negro, pero cariñoso. (dark, but affectionate.)
Todos me dicen el negro llorona, (Everyone calls me “the dark one,” Llorona,)
Negro, pero cariñoso. (dark, but affectionate.)



Yo soy como el chile verde, llorona, (I’m like the green chili, Llorona,)
Picante, pero sabroso. (spicy, but delicious.)
Yo soy como el chile verde, llorona, (I’m like the green chili, Llorona,)
Picante, pero sabroso. (spicy, but delicious.)

چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ | 20:5
میم

شعرهایی که این روزها زمزمه می کنم15

این


Shirin- Mohsen Namjoo

دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴ | 23:35
میم

HAL

این روزها که هوش مصنوعی داره آروم آروم تمام عرصه های زندگی رو در اختیار میگیره مدام یاد گفتگوی Dave با HAL هوش مصنوعی فیلم 2001 یک اودیسه فضایی میافتم که چقدر این روزها ترسناک تر از روزهایی که فیلم توش ساخته شد به نظر میاد. این صحنه ایه که Dave بیرون فضاپیماست و میخواد دوباره وارد بشه:

Dave:

“HAL, do you read me? HAL, do you read me?”

HAL:

“Affirmative, Dave. I read you.”

Dave:

“Open the pod bay doors, HAL.”

HAL:

“I’m sorry, Dave. I’m afraid I can’t do that.”

Dave:

“What’s the problem?”

HAL:

“I think you know what the problem is just as well as I do.”

جمعه هجدهم مهر ۱۴۰۴ | 15:39
میم

ربع مسکون

همیشه از خودم میپرسیدم اگه روزی اقامتم درست بشه و بتونم از امریکا خارج بشم اولین جایی که میرم کجاست؟

و همیشه هم به خودم میگفتم اگه خودم بخوام انتخاب کنم اولین مقصدم کجا باشه اولین انتخابم کوباست. تاریخ این کشور همیشه برام جذاب بوده و با این که یکی از معدود جهنم های کمونیستی موجود در دنیاست همچنان تاریخ درست شدن همون جهنم برام یکی از سوال برانگیزترین قسمت های تاریخ کشورهای غربیه. فکر راه رفتن در خیابان هایی که چگوارا توش راه رفته و دیدن جنگل هایی فیدل کاسترو و اعوان و انصارش در اون پناه میگرفتند همچنان برام هیجان انگیزه. اونم برای آدم تاریخ بازی مثل من.

چند روز پیش نگاه کردم و دیدم سفر توریستی به کوبا برای دارندگان اقامت امریکا و شهروندان امریکا ممنوعه. راستش زیاد تعجب نکردم. حتی اگه میتونستم برم هم فکر این که تنهایی برم فکر کردن به کاری بود که باید میزانی از احساس دیوانگی در درونم وجود میداشت تا برای خودم توجیهش کنم.

کجای این ربع مسکون میشه اولین جایی که خواهم رفت؟

پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴ | 1:41
میم

Life

"You know, it’s like that old joke — two elderly women are at a Catskill mountain resort, and one of them says, ‘Boy, the food at this place is really terrible.’ The other one says, ‘Yeah, I know; and such small portions.’

Well, that’s essentially how I feel about life — full of loneliness, and misery, and suffering, and unhappiness, and it’s all over much too quickly."

Woody Allen - Annie Hall (1977)

یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ | 23:10
میم

فدک

آیا زندگی سهم مایی که زندگی کردن رو بلد نیستیم هست؟ خب... جواب این سوال رو شاید بشه توی شبگردی های بی هدف آخر هفته ها پیدا کرد.

میتونم بگم بهم یاد ندادن ولی مگه یاد دادنیه؟ سکوت نیمه شب خیابون های شمال شهر مثل وزنه ای روی شونه هام سنگینی میکنه و شدیدتر گاز میدم. ولی انگار غریو باد از توی شیشه نیمه باز پنجره هم ضخامت سکوتی که روی دوشمه رو کمتر نمیکنه...

با خودم قانون گذاشتم توی ماشین سیگار نکشم ولی قانون اگه برای شکستن نیست برای چیه؟

هنوز اون پسر خجالتی نیمچه مذهبی که ۹ سال پیش از هواپیما پیاده شد رو یادم میاد. ولی نه شایدم دیگه یادم نمیاد.

یادمه وقتی از فرودگاه اومدم عنکبوت اونجا منتظرم بود. همدیگه رو در آغوش گرفتیم و اون با هر هشتا دست و پاش بغلم کرد و با سه جفت چشمش بهم زل زد. توی فرودگاه همون وسط بوسیدمش. هنوز از فکرش چندشم میشه...

اما سکوت رو با چه چیزی میشکنم؟ با موسیقی ای که احتمالا حالمو بدتر میکنه. اعتیاد به غم دست از سر من برنمیداره. میتونم تقصیر اسلام و ایران و خانواده و خاورمیانه بندازم. اما بعد از عمری گول خوردن توسط فلاسفه میتونم بگم دغدغه های فلسفی من اصیل نیستند. ناشی از شرایطی اند که توشم. و شرایط بهتر آدم ها رو امیدوارتر و به زندگی خوشبین تر میکنه.

ولی در عین حال نمیتونم به این چیزها فکر کنم و لگدی به محیط و شرایطی که توش بزرگ شدم نزنم.

حسین دم خونه ش ایستاده بود و با گوشیش ور میرفت و من زیر لب چرت و پرت های عربی میگفتم. ترانه... آهنگ... و یک جمله یادم اومد:

"بلی..‌ کانت فی ایدینا فدک من کل ما اضلته السماء. فشحت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرین. و نعم الحکم لله."

مال نهج البلاغه ست. زمانی که علی داشت بالای منبر درباره باغی که فکر میکرد سهم زنشه شکایت میکرد. حیف از سلول های خاکستری بیچاره من که از کودکی با این چیزها پر شدن.

حسین هیج درکی از میزان نفرتی که موقع زمزمه کردن این جمله درونم بود نداره... بدون اینکه سرشو از تو گوشی در بیاره میگه تو باید آخوند میشدی. و من در حال خندیدن جلوی خودمو میگیرم که نزنم تو گوشش :)

یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ | 3:16
میم

عود

دختر اماراتیه که همکارمه دیروز ازم فندک خواست و وقتی براش بردم بهم یه تیکه عود داد. عود اصل که از امارات آورده بود و عجب بویی داشت! تا حالا عود اصل رو بو نکرده بودم.

حقیقتا مست شدم!

وقتی برگشتم توی آفیسم ترجمه انگلیسی این شعر رو براش فرستادم از فریدون مشیری:
«خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که میبافند کولی های جادو گیسوی شب را

همانجاها که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزد...»

و خیلی خوشش اومد و ازم پرسید شاعرش کیه.

National Arab Orchestra - Frashay w Zahra / فراشة وزهرة - Abeer Nehme / عبير نعمة

سه شنبه هشتم مهر ۱۴۰۴ | 14:45
میم

فان فکتز

1. اگه اسراییل در حمله به ایران شکست خورد چون هدفش براندازی رژیم بود ولی این یه کارو نتونست بکنه پس ایران هم در جنگ با عراق شکست خورد چون بعد از فتح خرمشهر در سال 61 هدفش همین بود. اتفاقا اسراییلیا نمیگفتن که هدفشون براندازی نظام ایرانه (ایرانیا میگن اسراییل هدفش این بوده ولی نمیگه) ولی ایرانیا میگفتن که هدفشون از ادامه جنگ براندازی رژیم بعث، تنبیه متجاوز و پرداخت غرامته که هیچکدوم محقق نشدن. :)

2. امروز فیلمی دیدم که نشون میداد بچه های سیستان و بلوچستان حتی دمپایی هم پاشون نبود و با پای برهنه روی خاک راه میرفتند. بسیاری شناسنامه ندارند و به همین دلیل از خدمات اجتماعی و کمک های دولتی محرومند. چند صد مدرسه کپری و کانکسی در این استان هست و دنیا تا پیش از 7 اکتبر کجا رو «بزرگترین زندان رو باز جهان» میدونست؟ غزه رو. در غزه مردم لباس داشتند. اوراق هویتی داشتند. کسی با پای برهنه به مدرسه نمیرفت و مدرسه هم مدارس کپری و کانکسی نبود.

غزه پیش از جنگ این شکلی بود و این معماییه که اسراییلیا رو سردرگم کرده و احتمالا هیچ وقت هم جوابشو نفهمن: این که چرا این مردم با این وضع زندگی باید دست به چنان انتحار ملی ای بزنن؟ برای ما که جوابشو میدونیم البته سوالی وجود نداره.

شنبه پنجم مهر ۱۴۰۴ | 3:40
میم

بلوغ

یکی از ویژگی های بزرگ شدن که هنوز بهش عادت نکردم اینه که آدما حرفاتو جدی میگیرن خیلی وقتا بیش از اون که خودت جدی میگیریشون. منظورم از بزرگ شدن بزرگ شدن سنی نیست. منظورم اینه که بالاخره به نقطه ای میرسی که درآمدت قابل مقایسه با پدر و مادرت میشه. زندگی مستقل برای خودت میسازی و میشی اون بچه فامیل یا اون بچه خانواده که «رفته خارج درس خونده.» و این در حالیه که خودت همچنان خودتو در همون جایگاه پسر خانواده یا نوه فامیل میبینی و زیاد خودتو جدی نمیگیری.

ولی کم کم نگاه اطرافیان بهت تغییر می کنه. و یکی از نشانه هاش اینه که روی حرف هات بیشتر حساب می کنند. خود فکر این که فلانی «دکتری از امریکا گرفته» (حالا اینجا تو سر سگ بزنی دکتری ریخته) هنوز انگار یه پژواکی توی گوش آدم ها توی ایران داره حتی اگه خانواده آدم همه شون دانشگاه رفته باشن. یادمه آخرین باری که توی مهمونی یه نفر بهم گفت «آقای دکتر» انقدر مطمئن بودم داره یکی دیگه رو صدا میکنه که مجبور شد چند بار بگه تا بفهمم با منه! اینجور وقتا اگه مثلا داری با پدر و مادرت صحبت کنی و بگن مثلا فلانی توی فامیل فلان کارو کرده و تو یه کامنت همینجوری الکی بدی اونا کامنتت رو جدی میگیرن و بهش فکر می کنن در حالی که خودت اصلا بهش فکر نکردی و همینجوری یه چیزی پروندی.

چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴ | 20:2
میم

آزادی بیان

از جیمی کیمل متنفرم. حالم ازش بهم میخوره. به نظرم خنده دار نیست. نظرات سیاسیش مزخرفن. نظراتش درباره حوزه سلامت حتی از اونم بدترن. آدم ریاکاریه که در گذشته ادای سیاهپوستا رو (با گریم مربوطه) دراورده و شوخی هایی کرده که برای کمتر از اونا آدما رو کنسل کردن شغلشونو ازشون گرفتن و زندگی حرفه ایشونو نابود کردن.

حتی کسی نگاهش نمی کنه و اصلا نمیدونم چرا باید کمدین ها همه کارهاشونو تعطیل کنند و تمام وقتشونو صرف مزخرف گفتن درباره سیاست کنند. بدتر از همه اینه که یارو کمدینه و زارت به هر بهانه ای اشکش دم مشکشه و میزنه زیر گریه!

و با همه این حرف ها خوشحالم که برگشت و شغلشو از سر گرفت.

برای ما که از خاورمیانه اومدیم بیش از پیش واضح و مبرهنه که کسی حق نداره چنین گهی بخوره و با ابزار دولت جلوی مزخرف گفتن کسی رو بگیره. جان الیور که یکی دیگه از کمدین هاییه که ازش متنفرم هفته پیش گفت وقتی آدم با یک بولی روبرو میشه با خودش نمیگه شاید اگه این بار به حرفش گوش کنم برای بارهای بعدی راحتم بذاره. آدم وقتی با بولی ای که میخواد به کاری وادارش کنه روبرو میشه فقط یک چیز میگه:

FUCK YOU!

If you want me to do it

MAKE ME!!

و درست گفته.

سه شنبه یکم مهر ۱۴۰۴ | 22:43
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .