Über Alles

نامه هایی به آینده

دنیای بیرون غار - قسمت دوم:مادران غم انگیز

سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ | 17:28
میم ادامه مطلب

دنیای بیرون غار - قسمت اول: سنجاب

یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ | 7:44
میم ادامه مطلب

خیابان من

جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۲ | 16:5
میم ادامه مطلب

بارون دم غروب

چند روز پیش دم غروب بارون گرفت. وقتی بارون گرفت که من داشتم توی کوچه های اطراف میدویدم. یه میدون گاهی وسط تقاطع دوتا از خیابون های اطراف هست که به سمتش میدوم. وقتی دم غروب هوا ابری میشه هوا زودتر تاریک میشه. وقتی داشتم میرفتم بدوم چند قطره نم نم بارون بیشتر نبود اما وقتی به میدون گاهی رسیدم شر شر از آسمون میبارید. هیچ کس توی خیابون نبود. حتی ماشین هم نبود. انگار داشتم توی شهر مردگان میدویدم. هیچ صدایی نمیومد جز صدای شر شر بارون که با صدای نفس نفس زدن من توی هم میریخت.

مدتها بود که از خودم میپرسیدم چه چیزی خوشحالم می کنه… خوشی های روشنفکرانه نه. خوشی های دست نیافتنی هم نه.

واقعا واقعا چه چیزی خوشحالم می کنه. چه چیزی هست که ازش لذت میبرم. خوشی های کوچیک. خوشی های در دسترس. و اون لحظه ای که داشتم می دویدم دیدم در همین لحظه که دارم زیر بارون میدوم و هیچکس دیگه توی خیابون نیست... همین. همین لحظه خوشحالم می کنه. در همین لحظه بینهایت احساس خوشبختی کردم. سعی کردم توی ذهنم همه چیزو ثبت کنم. این که زنده ام. این که درد نمیکشم. این که بدنم سالمه و در حالتیه که ازش لذت میبرم. هوا خوبه. بارون هست. آدم نیست. گرگ و میش دم غروبه.

انگار که داشتم واقعا زندگی می کردم... یادم نمیومد اخرین بار کی این حسو داشتم. ولی هر وقت بوده مطمئنم اونم زیر بارون بوده...

پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ | 4:11
میم

I'm a Barbie girl (but am I?)

یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۲ | 3:27
میم ادامه مطلب

Mission failed successfully

چند شب پیش با یه دختر هندی رفتم دیت. دختر خوب و جالبی به نظرم اومد. از من یه سال بزرگتر بود. توی هند دندان پزشک بود و اومده بود اینجا یه دکتری دیگه بخونه. مدتی توی دهلی زندگی کرده بود و خودش اهل تمیل بود. وقتی دیدمش به نظرم اومد (و امیدوارم اینو رو حساب اعتماد به نفس اضافه نذارید) که به قول روانشناسا توی "بازار جفت یابی" (mating market) دستکم به لحاظ معیارای ظاهری مثل قد و وزن و اینا ازش بهترم. ینی اون لب مرز چیزی بود که اگه اونورتر بود من باید از معیارهام برای بیرون رفتن با یه ادم کوتاه میومدم. وقتی هرکدوم برگشتیم خونه بهش پیام دادم و گفتم من لذت بردم از زمانی که باهم گذروندیم و دوست داره دوباره تکرار کنیم؟ و جواب داد که به نظرش connection برقرار نشده و امیدواره که من درک کنم. طبیعتا درک میکنم و براش آرزوی موفقیت و خوشحالی کردم و خداحافظی کردیم.

اگه بچه تر بودم اعتماد به نفسم صدمه میخورد که عه این که من فکر میکنم از من پایینتره ام ردم کرد پس حتما من ازش پایین تر بودم و لیگم رو باید بیارم پایین تر.

ولی واقعیت اینه که دیدم دختر هایی (و یک مورد عنکبوتی) که دستکم با معیارهای معمول از اون جذابتر بودند و ازم خوششون اومده. الان برعکسم. خیلی ناراحت میشدم اگه کسی که ردم میکرد کسی بود که از لیگم خیلی بالاتر بود. چون موقعیتی میبود که به این سادگیا گیرم نمیاد دیگه.

چیزی که باید برای دفعه بعد یادم باشه اینه که باید همیشه best game خودمو بازی کنم و اعتماد به نفس بیش از حد نداشته باشم. هر کسی که اون طرف میز باشه حق داره منو در بهترین حالت خودم ببینه و به نظرم این یه جور احترامه که من باید برای طرف قایل میشدم. انقدر به خودم مطمئن بودم که مستقیم از آزمایشگاه اومدم خونه یه دوش گرفتم و یه لباسی پوشیدم و عطر زدم و رفتم بیرون. ته ریشمو نزدم. لباس بهتری میتونستم بپوشم که نپوشیدم و... چنتا اشتباه ساده دیگم داشتم مثل این که بهش گفتم چند وقته دیت نرفتم (البته خودش پرسید) و چیزای دیگه.

اولین دیتم بود بعد از دو سال. حقیقتا این مدت انقدر متقی بودم که فک کنم اگه به اندازه کافی به یه لامپ خیره بشم میتونم با نگاهم خوردش کنم!

جمعه بیستم مرداد ۱۴۰۲ | 22:32
میم

نامه

چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲ | 2:8
میم ادامه مطلب

هواپیما

دیشب خوابیدم (دقیقترش اینه که بگم امروز صبح خوابیدم) و بارها وسطش بیدار شدم و دوباره خوابیدم و هر بار که خوابیدم (بدون استثنا) خواب دیدم که روی زمین ایستاده م و دارم به یه هواپیما نگاه می کنم که داره سقوط می کنه. یبار توی آب سقوط کرد بارهای دیگه روی زمین. چرا همچین خواب وحشتناکی دیدم؟ دیروز که داشتم برمیگشتم خونه یه هواپیمای مسافربری رو دیدم که به طرز غریبی داشت نزدیک سطح زمین پرواز می کرد. انقدر نزدیک که یه لحظه دستپاچه شدم که نکنه مشکلی پیش اومده. این که یک تصویر که شاید برای سی ثانیه بیشتر در دیدرسم نبود اینطور مثل نیزه توی ناخودآگاهم فرو رفته و باعث میشه هر بار میخوابم با کابوس از خواب بیدار بشم چیزیه که یبار دیگه نشون میده چقدر ناخودآگاه جای پیچیده ایه...

سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ | 18:33
میم

خداحافظ لنین!

سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ | 2:46
میم ادامه مطلب

۱. انتون مادرمرده... امروز ناراحتش شدم. در بدر دنبال پوزیشن پست داک میگرده. اگه نتونه شغلی پیدا کنه مجبوره برگرده و بره خدمت زیر پرچم به مادر راشا! بره اوکراینیای بدبختو بکشه و به نظر نمیاد که خیلی دلش بخواد همچین کاری کنه.

بهش گفتم (معادل انگلیسیشو البته) که تو کصخلی پسر!؟ ول کن پست داک و این اکادمیای مسخره رو! من اگه جات بودم توی مک دونالد حاضر بودم کار کنم که مجبور نشم برگردم برم جنگ! انقد وسواس به خرج نده! بعد یادم اومد که من اگه برگردم جنگ نمیرم و با این حال حاضرم برم مک دونالد کار کنم و بر نگردم.

۲. ریسرچ گروهی که من توش کار می کنم حدود پونزده نفره. دوتا امریکایی سفیدن (که یکیشونو ماههاست ندیدم). سه تا هندی ان. من ایرانی ام. بجز ما بقیه همه (از جمله سوپروایزر) آسیایی ان. یا آسیایی هایی ان که از آسیا اومدن یا نسل دومی هایی ان که توی امریکا متولد شدن. یکیشون که جزو دسته اوله چند روزه داره روی پروژه من باهام کار می کنه. امروز وقتی وایساده بودیم پرینتر سه بعدی کارشو انجام بده یکم باهم حرف زدیم. پسر خیلی ساده و محجوبیه و لکنت زبان داره. بحث سرگرمی شد و ازش پرسیدم چکار می کنه برای سرگرمی و وقتی جواب داد با بعد جدیدی ازش آشنا شدم که اصلا انتظارشو نداشتم! گفت بجز PS5 بازی کردن سرگرمی ای که ازش خیلی لذت میبره اینه که شات گانش رو برداره و بره بیرون شهر شکار خوک وحشی! ظاهرا رفته جواز شکار گرفته و میتونه با اون جواز سالی ۱۰تا خوک شکار کنه. اگه از شهر ما یکمی بیشتر به سمت شمال برید نه فقط میتونید از گوشت خوکی که شکار کردید استفاده کنید بلکه به ازای هر خوک دولت محلی بهتون پول هم میده! ظاهرا ازدیاد جمعیت خوک های وحشی برای حیات گیاهی و جانوری و صنعت کشاورزی منطقه خیلی مضره.

بهش گفتم چند بار باید ماشه رو بچکونه که خوکه رو بکشه و گفت یکبار کافیه. پرسیدم بلده خودش خوکی رو که شکار کرده قصابی کنه؟ گفت که ظاهرا فقط پاهای عقبیش به درد مصرف (یا لااقل مصرف اون!) میخوره و جدا کردن اونا خیلی نیاز به مهارت قصابی نداره. بقیه شو میذاره برای گرگ ها که توی منطقه زیادن.

اصلا نمی تونستم در حالی تصورش کنم که بالای جنازه خوکه وایساده و خنجرشو از پر شالش در میاره و پاهای خوکه رو جدا می کنه!

۳. -نه چندان بی ربط به قبلی- همیشه یکی از آرزوهام این بوده که یه مدت توی یه آشپزخونه کار کنم و آشپزی صنعتی یاد بگیرم. مدرسه های آشپزی اینجا خیلی گرونن و عملا سرمایه گذاری محسوب میشن. ینی آدم ها میرن و پول خیلی زیادی میدن تا پول بیشتری ازش بدست بیارن.

و بلد بودن قصابی هم جزو مهارت هاییه که یه آشپز خوب باید داشته باشه: باید کات های مختلف گوشت رو بشناسه و بتونه سریع گوشت رو پاک کنه و اون کات ها رو در بیاره. اینم به لیست چیزهایی که اگه عمر باشه روزی انجامشون میدم اضافه میکنم..

شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ | 12:55
میم

دریچه دوزخ

پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۲ | 22:55
میم ادامه مطلب

عمو دنی!

چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۲ | 21:3
میم ادامه مطلب

میم بزرگ!

دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲ | 0:41
میم ادامه مطلب

There is never the present moment when you fall in love. All of a sudden, there is a moment that you discover that you are already in love.

Slavoj Zizek

شنبه هفتم مرداد ۱۴۰۲ | 15:10
میم

دریاچه خاطرات

جمعه ششم مرداد ۱۴۰۲ | 6:33
میم ادامه مطلب

در باب "امریکا رو دارن مهاجرا میگردونن" و نیز کسشعرهای دیگر

پنجشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۲ | 3:3
میم ادامه مطلب

به مناسبت

چهارشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۲ | 2:19
میم ادامه مطلب

شعرهایی که این روزها زمزمه می کنم۵

امان ز شبرو خیال

امان

چه ها که با من این شکسته خواب می کند...

Le Vent du Nord - Élise

سه شنبه سوم مرداد ۱۴۰۲ | 0:44
میم

روان پریش

۱. امروز داشتم مصاحبه دکتر با بیل ماهر رو وسط کارها گوش می کردم. درسته که دیگه مدتهاست از کار آکادمیک رفته بیرون و قاطی یکی از بی پدر و مادرترین انواع سیاست شده اما هنوزم هر از گاهی یهو انگار برق میگیردش و چیزایی میگه که معلوم میشه چرا استاد هاروارد بوده اون سالها. میگفت سلامت روان یعنی ما خودمونو در یک شبکه از آدم ها تعریف می کنیم. شبکه ای شامل خانواده، دوستان، کسانی که باهاشون روابط کاری و بیزنسی داریم و... و "آزادی" بدون این ادمها خطرناکه. شبکه اطرافیان ما دائم به ما سیگنال های اجتماعی میفرستن و باعث میشن ما مسیرمون رو تصحیح کنیم. وقتی خنده دار نیستیم بهمون نمی خندن. وقتی رفتار ناشایست یا بی ادبانه ای می کنیم بهمون نشانه هایی میدن که خودمون رو بهتر کنیم. و... بدون این ها آزادی مسیریه که ما نهایتا خودمونو توش ویران می کنیم.

۲. مدتی پیش درباره احساس آدم فضایی بودنم نوشتم. نوشتم که بین دوستانم این حسو دارم. خب! این بار اتفاقی افتاد که حس کردم اونا هم انگار دارن میفهمن من مثلشون نیستم. بحث از "وطن" شد و هر کسی درباره نوستالژی هاش گفت. همه احساساتی بودن و اقای فلانی حتی گفت که هر وقت میره ایران هر بار از کنار مدرسه دبیرستانشون رد میشه بغض می کنه. تا این که نوبت به من رسید. و من گفتم من حسی به وطن ندارم. اگه خودم اونجا باشم طبیعتا نگران آینده وطنم چنان که نگران اینده خودمم. اگه خانواده م اونجا باشن هم همینطور. اما اگه نباشم و کسی رو هم اونجا نداشته باشم... خب وطن منم کشوریه مثل بقیه کشورها و خیلی جاها در دنیا وضعشون بدتره... بقیه انگار تعجب کردن. مثل همیشه سعی کردم وانمود کنم که تفاوتام با بقیه صرفا اختلاف نظر فلسفیه. بهشون گفتم ما فقط حق داریم به دستاوردهای خودمون افتخار کنیم ولی افتخار کردن به وطن ینی افتخار کردن به چیزی که ما درش نقشی نداشتیم. حتی افتخار کردن به سعدی و حافظ و مولوی هم همینه. چرا یه بریتانیایی باید به نیوتن یا دیوید هیوم افتخار کنه؟ مگه نقشی در کشفیات یا تفکر اونا داشته؟

اما اقای فلانی گیرم انداخت و خود واقعیمو یه لحظه، فقط برای یه لحظه خیلی کوتاه کشید بیرون...

بهم درباره دوستای دوره دبیرستانش گفت. و من گفتم دلم برای دبیرستانم هیچ وقت تنگ نمیشه و هرگز با بچه های اون دوره ارتباط نگرفتم و نمیگیرم. گفت چرا؟ و اینجا بود که از دستم در رفت: گفتم دبیرستان من جایی بود که توی دستشوییاش بچه ها ترتیب همدیگه رو میدادن. زیر میز مواد و پورن میفروختن و حتی یه مورد میشناسم که یه پسر تپل و سفید بود و ته کلاس مینشست و برای بچه ها با دستش جلق میزد در ازای پول... فلانی گفت دبیرستان اونم خیلی بهتر نبوده اما من ادامه دادم: "من همیشه تنها فکری که تو ذهنم بود این بود که من حقم نیست با اینا پشت این میز و نیمکتا باشم... اینا یه مشت حیوونن..." انچنان با خشم و نفرت این جمله رو گفتم که چند دیقه سکوت شد. بعد فلانی با لبخند گفت که بر خلاف من اون هرگز همچین فکری نکرده درباره همکلاسی هاش.

۳. من همیشه از گذشته فرار کردم. همیشه. وقتی رفتم دبیرستان با دوستای راهنماییم قطع رابطه کردم. وقتی رفتم دانشگاه با دوستای دبیرستانم. وقتی رفتم خارج از ایران با دوستای لیسانسم... سالم ترین ادمایی که دیدم ادمایی ان که دوستیای طولانی داشتن. ولی من همیشه یه غریبه بودم که وسط کوران از راه میرسه و کسی نمیدونه از کجا میاد و به کجا میره... چند دیقه ای توی زندگی دیگران هست و بعدم گم و گور میشه. به قول دکتر من هیچ نوع continuity of narrative نداشتم در زندگیم. مسیر تحصیلمم همینطور بوده...

۴. وقتی با آنشو و زنش پشت میز نهار نشستیم اولین سوالش این بود:"هنوز داری فلسفه میخونی؟" و من با خودم گفتم پسر! ینی انقدر مدت زمان طولانی ای ما همدیگه رو ندیدیم که آنشو بدونه من سالهاست فلسفه رو طلاق دادم؟ من توی تحصیلمم هیچ وقت یه جا و توی یه رشته و یه کار بند نشدم. اکثر آدما از رشته های ریاضی میرن به انسانی و من شاید جزو معدود آدمایی باشم که این مسیرو برعکس طی کردم‌... زندگی سوشالم هم همینطور بوده.

۵. یاد چند ماه پیش افتادم که توی سفر بودیم و هرکی گفت چه چیزی خوشحالش میکنه. یکی گفت ساحل دریا یکی گفت جنگل و کمپینگ یکی دیگه چیز دیگه... من گفتم دوتا تجربه هست که خوشحالم می کنه:

یک: برم توی یکی از شهرهای کوچیک ایالتمون و یه نسخه فرانسوی شازده کوچولو رو ببرم. شبها بخونمش و روزها برم قدم بزنم توی شهر.

دو: یبار توی یه اورجی شرکت کنم.

و باز همه تعجب کنان که این به اون چه ربطی داشت.

امروز که اون مصاحبه دکتر رو شنیدم یاد اینا افتادم و حس کردم نقطه ها دارن به هم وصل میشن. چرا حس ادم فضایی بودن دارم؟ چون یه ادم روان پریشم که داره همه تلاششو می کنه مثل ادمای سالم باشه و بین اونا پذیرفته بشه..

چرا روان پریشم؟ چون هیچ وقت بخشی از اون شبکه آدم ها که دکتر میگفت نبودم و الانم نیستم. دارم سعیمو می کنم که باشم ولی حس میکنم برای من دیگه خیلی دیره شروع کردن به این کار... من درست socialize نشدم و شاید تقصیر هیچ کس به اندازه خودم نباشه.

گاهی با خودم میگم شاید دقیقا به همین دلایله که نباید به فکر ازدواج کردن و بچه داشتن باشم. تناقض عجیبیه... گاهی به درون خودم نگاه می کنم و اونقدر سرشار از عشقم که نمیدونم چکار کنم. دلم کسی رو میخواد که این احساساتو صرف اون کنم. انقدر ایده ولنتاین و تولد و دیت رفتن دارم که گاهی به دوستام میگم برای زناشون و دوست دختراشون انجام بدن که اقلا حیف نشه!

دوشنبه دوم مرداد ۱۴۰۲ | 2:16
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .