یکی از علایق زندگیم (اگه هنوز به اندازه کافی بیربط بودن علایق من به همدیگه رو درک نکردید) سینماست. این یکی دستکم توی دوره لیسانس برام انقدر جدی بود و به حدی خوره فیلم بودم که واقعا یه مدت داشتم فکر می کردم رشته مو ول کنم و برم دوباره کنکور بدم و هنرهای نمایشی بخونم.
یادمه واو که هم رشته ما بود ولی تریپش هنری بود و کار فرهنگی می کرد یبار نشست کنارم که بهش فیلم معرفی کنم چون گفته بودن این پسر مذهبیه فیلم نگاه می کنه و میتونی ازش فیلم خوب بپرسی. من در طول نیم ساعتی که بین دوتا کلاس بود ۱۰۰ تا (فاکنیگ ۱۰۰ تا) فیلم خوب از حفظ بهش گفتم (با پلاتشون و کارگرداناشون و هنرپیشه های مهمشون و بعضا جوایزی که بردن) و انقدر که از یه جایی به بعد شروع کرد به نوشتن. و این مال قبل از نتفلیکس و آمازون پرایم و این حرفا بود و زمانی بود که فیلم ها رو روی دی وی دی میگرفتیم. بعدها بهم گفت اونجا جایی بود که تصمیم گرفتم از اون به بعد جواب سلامتو بدم :))
با این حال یه سری فیلم های کلاسیک هست که با عرض شرمندگی هنوز ندیدم و میدونم نکیر و منکر ازشون سوال می پرسن. مثل «بر باد رفته» و «کازینو» و «گودفلاز» (الان میان میگن پس چی دیدی!؟).
یکی از اون فیلم ها «خداحافظ لنین!» بود که استاد آلمانی خوشگلمون یکی دو سال پیش بالاخره مجبورم کرد به عنوان تکلیف ببینیمش. و خوشحالم که قبلا ندیده بودمش چون دلم نمیخواست جایی ببینمش که بقیه هم باشن. انگار یه نفر دست کرده بود توی مغزم و همه چیزایی که بغض توی گلوم درست می کنن از آهنگ یان تیرسن گرفته تا آلمان شرقی تا ارتباط داغون من با مادرم و … همه رو کشیده بود بیرون و ازشون فیلم درست کرده بود. سکانس آخر فیلم که رسید داشتم به پهنای صورت گریه می کردم. چقدر باید آدم روانش بگا باشه که با فیلم کمدی اونجوری گریه کنه!؟
پی نوشت: عنکبوت یبار بهم گفت جایی که همه احترامی که برات قائل بودم از دست رفت جایی بود که گریه کردنتو دیدم. توصیه خوبی بود. مرد که (حداقل جلوی بقیه!) گریه نمی کنه. :)