Über Alles

نامه هایی به آینده

مهارت تولید بولشت

در ادامه تلاش های مذبوحانه ام برای تبدیل شدن از یک ویردوی خرخون آنتی سوشال به یک انسان نرمال که دیگران از دیدنش وحشت نکنن و بخوان باهاش وقت بگذرونن و نهایتا از انقراض نجات پیدا کنه دیروز موفق به بومی سازی یک دستاورد دیگه شدم:
یکی از مهارتهای بسیار لازم برای سوشالایز کردن با خارجکی ها و باقی آدم های نرمال، توانایی حرف زدن درباره یک موضوع بی اهمیت برای مدت طولانیه. من مدتهای مدید بدون این توانایی زندگی کردم و ضربه شم خورده م. توی این نوع بازی اجتماعی، هر چه موضوع بی اهمیت تر و پیش پا افتاده تر باشه امتیاز بیشتری میگیری. به طور خاص موضوع صحبت نباید درباره سیاست، علم، هنر، ادبیات، سینما، موسیقی، شعر، فلسفه و چرت و پرت هایی از این دست باشه.
و من دارم تقریبا به یه حرفه ای تبدیل میشم توی این مهارت هرچند هنوز خیلی کار دارم. مثلا دیروز توی یه مهمونی موفق شدم با یه آقای محترم و خانواده دار برای مدت نسبتا طولانی ای درباره «ماشین لباس شویی» صحبت کنم. درباره این که ماشین لباس شویی های مجتمع ما چجوری ان، قبلا چجوری بودن، چی شد که عوض شدن، الان چه مزایایی دارن. در مقایسه با ماشین لباس شویی های بیرون استفاده کردن ازشون چه مزایا و معایبی داره. تجربه من از استفاده از ماشین لباس شویی های بیرون چی بوده. در مقایسه با ماشین لباس شویی هایی مثل مال اونا (که داخل آپارتمانه) نمره چند میگیرن و همینطور همین حرف ها درباره خشک کن ها انواعشون و دهها سوژه نقدی و غیر نقدی دیگر همه مربوط به لباس شویی و خشک کن.
در تمام لحظه های حرف زدنمون نه درباره بحران خاورمیانه، نه درباره انتروپی در نظریه اطلاعات، نه درباره اثر مدرنیته بر فردیت و اثرش بر روابط بین آدم ها حرف نزدیم. این ها دقیقا سوژه هایی بودن که من همون روز با لام و الف درباره شون حرف زدم. اونها البته مهارت چرت و پرت گفتنشون (مخصوصا وقتی مست می کنن) از من به مراتب بیشتره.
از این جهت بهشون حسودیم میشه.

دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ | 20:47
میم

دوباره سقوط

کابوس:

پشت راهبندونم. پشت یه چراغ قرمز و یه سربالایی خیلی شدید. شبیه سربالایی خیابون یکمه. ولی اون نیست. پامو روی گاز فشار میدم. و میزنم به ماشین جلویی انقدر که ماشینم برمیگرده عقب. یه لحظه انگار همه چیز شبیه یه بازی کامپیوتری میشه. توی ذهنم میاد که عیبی نداره بازیه دیگه. میرم عقب یکم صبر میکنم و دوباره میرم جلو. وقتی جلوم خلوت شد از چراغ قرمز رد میشم و در همون لحظه نگاه عصبانی و ملامتگر عابرای پیاده رو میبینم که مثل آدمی بهم نگاه می کنن که تصادف کرده و داره فرار می کنه. به عقب نگاه می کنم و سعی میکنم یادم بیاد ماشینی که بهش زدم چه شکلی بود. سفید بود انگار... همون لحظه میام دور بزنم ولی فضای اطرافم به اندازه کافی نیست. میخورم به گاردریل ها. اون پایین یه رودخونه ست. ماشینم داره سقوط میکنه در حالی که منم توشم. ناگهان همه چی واقعی میشه. دیگه حس نمی کنم توی بازی کامپیوتری ام. حس میکنم که خودمم که دارم سقوط میکنم توی ماشین. و دارم میمیرم. همینطور که سر ماشین داره خم میشه به سمت داخل رودخونه با تمام توانم داد میزنم.

از خواب میپرم. قلبم داره تند تند میزنه...


پی نوشت: چیزی داره در ناخودآگاه من اتفاق میافته. نمیدونم چیه ولی یادم نمیاد توی یه دوره فشرده در زندگیم انقدر به فاصله های کوتاه کابوس دیده باشم، اونم کابوس هایی که یادم بمونه. تنها بار دیگه ای که شبیه این (و البته نه با این وسعت) تجربه پشت سر هم کابوس دیدن رو دارم وقتی بود که توی اوایل لیسانس هر شب یه قسمت از سریال دکستر رو میدیدم.

شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ | 21:45
میم

الایام۲

جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ | 1:21
میم ادامه مطلب

خانوم نون

خانوم نون یه خانوم میانساله که قرن هاست متاهله. اوایل دهه بیست زندگیش ازدواج کرده. چند شکم زاییده و بچه هاش دیگه در سن دبیرستان و دانشگاهن. اندکی سلیطه ست و به شدت اهل غیبت دیگرانه.
خانوم نون وقتی حرف میزنه بلند حرف میزنه. تن صداش بلنده و وقتی مست میشه به بد دهن ترین زن دنیا تبدیل میشه.
خانوم نون تپلیه و لباس های یقه باز میپوشه که نشون بده اضافه وزن داشتن هم مزایای خودشو داره.
خانوم نون در عین این که لباس هایی میپوشه که روی سینه هاش تاکید کنند ولی لباس هایی نمی پوشه که روی کونش (که اون هم از مزایای ناخواسته اندکی بیش از حد کیک و شیرینی خوردنه) تاکید کنند چون سلیطه است جنده که نیست.
خانوم نون در این لحظه داره قلیون میکشه و با من حرف میزنه و میخنده.
نگاهمو می دزدم...
توی خنده هاش شیطنت هست.
خانوم نون داره زور میزنه حداکثر مقداری که جامعه ایرانیان مهاجر از یک زن میانسال متاهل میپذیره شیطون باشه. که مقدار زیادی هم نیست… ولی بهر حال تلاشش برای خارج نشدن از اون حد ستودنیه.
خانوم نون هم مثل همه ماها داره سعی می کنه این چند قطره باقی مونده جوونیشو از ته شیشه عمرش بکشه بیرون و بنوشه.
دلم براش میسوزه… لحظه بعد در همون حال که دلم براش میسوزه حالم ازش بد میشه… از اون از خودم از ترحمم…
بین این احساس ها در نوسانم اما بالاخره یه جا آروم میگیرم. به خودم نگاه می کنم و دوباره بهش لبخند مصنوعی تحویل میدم و به جک هاش میخندم..
ازش خوشم نمیاد...

چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ | 14:54
میم

الایام...

  1. سرگی یه استاد روس توی دانشکده ریاضیه که من تا حالا باهاش 3 تا درس گذروندم. بدون شک یکی از کاریزماتیک ترین آدم هاییه که در زندگیم دیدم. قیافه جدی و چشم های سبز خیره و به شدت باهوش. توی یه دوره ای امریکا به عده زیادی از یهودی هایی که از شوروی فرار می کردن پناهندگی داد و اونم یکی شون بود. فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاه های دنیاست. توی کمیته دفاعم بود. این ترم هندسه - توپولوژی ارائه میداد و من خیلی ذوق داشتم برم سر کلاسش. ولی با کلاسی که حل تمرینش بودم و استاد مجبورم کرده بود سر کلاس برم تداخل داشت. رفتم پیشش و گفتم میخوام باهاتون مطالعه آزاد بگیرم وهمین درسی که این ترم میدید رو بخونم چون نمیتونم سر کلاس بیام. بهم یه چند ثانیه ای خیره نگاه کرد (هر بار استرس می گیرم از این کارش) و با تعجب گفت تو مگه پی اچ دی نداری؟ گفتم چرا. رفت از توی کتابخونه پشت سرش یه کتاب آورد و گفت این کتاب کتابیه که من این ترم درس می دم. هر شب قبل خواب دو صفحه شو بخون حله. نیازی نیست درس رو برداری. فکر کنم شهوت کلاس برداشتنم حتی پیش اینم لو رفته...

  1. چند وقت پیشا فهمیدم خانوم عنکبوت از این شهر رفته. یه دانشگاه خیلی خوب پست داک گرفته و رفته. نوش جونش. امیدوارم همیشه موفق باشه توی همه مراحل زندگیش. چون اگه نباشه منو مقصر میدونه و راحتم نمیذاره. کلا توی زندگیش به هر مشکلی که بخوره دوره میافته درباره من لجن پراکنی می کنه در حالی که من هیچ وقت درباره اون حرف نمیزنم. نه توی سوشال مدیام نه جای دیگه. کاش دست از سرم برداره...

  1. چند هفته پیش یکی از بهترین هوم ورک های زندگیمو تحویل دادم: تحلیل طراحی تلسکوپ هابل! چقدر زیبا بود. چقدر شاهکار بود... یکی از روزهای قشنگم بوده این مدت. خوشحالم.

  1. دوستام بهم میگن تو داری امریکا رو حروم می کنی... راست میگن. دو سه هفته پیش شب هالووین که همه خلق الله تو خیابون در حال قر دادن بودن تا 4 صب دانشگاه بودم. فاکینگ 4 صبح. در حال ورقه صحیح کردن. لام از دستم عصبانی شد: «چرا اینجوری می کنی با خودت خب!؟» و تکرار همون حرفا درباره حروم کردن امریکا. واقعیت اینه که به همه اینا میگم این امریکاییا خودشون بلدن برن پارتی کنن. منو نیاوردن اینجا که براشون برم پارتی. منو آوردن که انتگرالاشونو بگیرم. پشت سر من یه لشکر بزرگ از آدماییه که خواستن اینجا باشن و نتونستن. مکزیکی هایی که نصفه شب دست زن و بچه و خواهر و مادر و مادربزرگ و دایی و عمه رو گرفتن از مرز غیرقانونی رد شدند به امید یه زندگی بهتر. چقدر دوستای باهوشی داشتم که پشت سرم توی ایران جا گذاشتم... من همیشه متهمم. نه پیش اینا. پیش خودم. باید ثابت کنم که به درد می خورم. باید ثابت کنم که حتی اگه لیاقتشو نداشتم که اینجا بیام لیاقت اینو دارم که اینجا بمونم.

  1. یادمه به تراپیستم گفتم پدر من اگه تخصیص منابع بی قاعده دولت نبود نمیتونست با این کاری که میکنه خرج ماها رو در بیاره. البته پدرم آدم باهوشیه. رتبه تک رقمی کنکور... ولی هر چقدرم باهوش باشه یک حقیقت رو تغییر نمیده. این که رشته هایی مثل ادبیات و فلسفه و هنر و... اینا رشته های بچه پولداران. منم تا توی ایران بودم توی همین توهمات بودم که یکی مثل منم میتونه اینا رو بخونه و درویش وار زندگی کنه. ولی طلاقم سیلی سخت واقعیت بود. امثال من که بچه پولدار نیستن (مخصوصا من که توی امریکا طعم فقر رو واقعا برای یه مدت چشیدم) باید ثابت کنیم که به یه دردی میخوریم تا بتونیم شکم خودمونو سیر کنیم. نمیتونیم با «فقط از انجام اون کاری که عاشقشم پول در میارم» زندگی کنیم. باکی هم نیست. زندگی برای آدمای خوشبخت صرفا همینه که انتخاب کنن چجوری میخوان خودشونو نابود کنن. یکی که پولداره انتخاب می کنه با دراگ بدن خودشو متلاشی کنه. یکی هم مثل من که پولدار نیست و پول مواد مرغوب خریدن (و پول مفنگی شدن و کارتون خواب نشدن) رو نداره باید با کار کردن و سیگار کشیدن خودشو نابود کنه. من قدرشو میدونم چون خیلیا هستن که همینقدر حق انتخابم توی زندگی خودشون ندارن. برای خیلی ها, این دیگرانن که تصمیم میگیرن چجوری نابودشون کنن.
دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۲ | 17:26
میم

Just don't

من واقعا خیلی دیت نکردم با ادما. جدی میگم. من به هیچ وجه ادم دختربازی محسوب نمیشم. تعداد آدم هایی که باهاشون خوابیدم هم (نسبت به همنسلای خودم طبیعتا نه دهه شصتی ها) زیاد نیست.

اینا رو گفتم که بگم مشاهده ای که میخوام الان بیانش کنم کاملا مبتنی بر تجربه ناقص خودمه. فلذا به قول خارجی ها با یه دونه نمک هضمش کنید.

یه چیزی که من در دخترای ایرانی (حتی اونایی که باهاشون دیت نمیکردم به کرات) دیدم و در دخترای امریکایی ای که باهاشون دیت کردم حتی یک بار هم ندیدم این صدای بچگونه و ادای بچه ها رو دراوردنه. تنها کسی که باهاش دیت کردم و مطلقا حتی یکبار (حتی وقتی با بچه خودش حرف میزنه) همچین چیزی ازش ندیدم لامه.

عنکبوت خانوم که وحشتناک به این کار معتاد بود. مخصوصا توی لحظه های رمانتیک یا اروتیکی که داشتیم من از این کار به اندازه تمام کهکشانها متنفر بودم و وقتی بهش میگفتم نکن این کارو خب میگفت نمیتونم! سیریسلی!؟ ینی چی نمیتونم خب؟

همیشه به آدم حس ازار جنسی کودکان میداد.

یکبار از یه دوست روانکاوم پرسیدم این قضیه ش چیه؟ چرا دخترا همچین کاری می کنن؟ و جواب داد این به کودکیشون و حس امنیت کودک بودن در کنار پدر برمیگرده. به بیان ساده دختری که این کارو می کنه ددی ایشوز داره بعدشم یه سری ترهات درباره عقده الکترا گفت که یادم نمونده (و اگه یادم مونده بود هم نمی نوشتم). اون بخشی که یادم مونده دستکم درباره عنکبوت میدونم درست بود با توجه به رابطه فاکداپ و سرشار از نفرتی که با پدرش داشت. اونم پدری که با دخترای همسن دخترش میخوابید.

این البته معنیش این نیست که دخترای امریکایی این کارو نمی کنن (مگه میشه اصلا نکنن؟). صرفا معنیش اینه که توی جمع رندوم آدم هایی که به پست من خوردن همه ایرانیا (به استثنای همون یه مورد) اینجوری بودن و هیچکدوم از امریکاییا نبودن.

یه نصیحت پدرانه بکنم به جوون تر هایی که اینجا رو میخونن: لحظات رمانتیکی که با پارتنرتون دارید اینجوری خراب نکنید.

یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ | 2:35
میم

شعرهایی که این روزها زمزمه می کنم۸

به کجاها برد این امید ما را؟

نشد این عاشق سرگشته صبور

نشد این مرغک پربسته رها...

پی نوشت:

Berge - The Most Holy In The World

جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ | 17:42
میم

ملکه عذاب

یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ | 1:0
میم ادامه مطلب

توماس و بزبز قندی

جمعه دوازدهم آبان ۱۴۰۲ | 0:45
میم ادامه مطلب

خواب

خواب اول: دارم با یه دختری تاب سواری می کنم. دختره عینکیه و یکم تپل. یکم چسبیدیم به هم.. باباش میاد. شبیه شوهر عممه. تاریکه همه جا. شوهر عمم میاد. چیزی دستشه که نمیدونم جام شرابه یا سیگار. منتظرم بهمون گیر بده و جدامون کنه ولی نمیکنه. بجاش میره توی اتاق پشتی. ما همینجوری داریم تاب میخوریم. انگار دامنه تاب خوردن بلند تر میشه بجای این که کمتر بشه صندلی آهنی تاب میخوره به دیوار و دیوارو خراش میده. حس میکنم دلمون میخواد روی همون تاب با هم سکس کنیم. ولی میترسیم شوهر عمم از اتاق پشتی بیاد. خیلی بهمون نزدیکه.

از خواب بیدار میشم. دوباره میخوابم...

خواب دوم: توی دانشگاهیم همه دخترا هستن ساعت ۱ شبه ولی همه اونجان. اون دختر تپله که ایرانیه و موهاشو قرمز کرده. اون دختر تپله که بریتانیاییه و موهاش بلونده و خبر مرگ ملکه رو بهش دادم. قرار بود برم پیش دختر قد بلند مو سیاه خوشگلی که توی وبلاگ باهاش آشنا شدم ولی نیست. با یه امریکایی توی رابطه س و امریکاییه رفته موزه و اونم مجبوره باهاش بره. عذرخواهی کرد.

از خواب بیدار میشم. دوباره میخوابم...

خواب سوم (کابوس): دارم از دانشگاه برمیگردم. صبحه. شایدم نزدیک ظهر. بارون میاد. پشت چراغ قرمز منتظرم. منطقه سنگلاخ و برهوته. هیچکس نیست. بارون بیشتر و بیشتر میاد و شیشه جلو رو تار می کنه. یکی میزنه به شیشه پنجره. انگار یکیه که پول میخواد... ازینا که شیشه رو پاک می کنن و پول میگیرن. اطراف ماشینو نگاه می کنم ولی کسی نیست. حتما قدش انقدر کوتاهه که از شیشه نمیبینمش. بارون شیشه رو تار کرده. آروم در ماشینو قفل می کنم. یکم شیشه پنجره رو میدم پایین که بارونا از پایین پنجره پاک شن و بتونم کنار ماشینو ببینم‌. انگار یه بچه کوچیک با یه کت رنگ و رو رفته آبی وایساده کنار ماشینم... کت آدم بزرگا ولی صورتشو نمیتونم ببینم شیشه رو میدم بالا. اروم پامو روی گاز فشار میدم که برم بدون این که بهش پول بدم. ماشین اروم شروع می کنه حرکت کردن. از بیرون صدای دویدن میاد. صدای داد و بیداد. میفهمم که دزدن و میخوان اذیتم کنن. انقدر جلوی شیشه رو بارون زده که چیزی نمیبینم‌. شایدم بچه هه رو زیر گرفتم... ولی هرچی پامو محکم تر فشار میدم ماشین تند تر حرکت نمی کنه. داره توی یه دایره حرکت می کنه انگار. از کنار پنجره جایی که بارون تصویرو تار نکرده یه نفرو میبینم که داره میدونه سمت ماشینم. منتظرم که هر ان یه نفر درو باز کنه و منو بکشه بیرون یا شیشه رو خورد کنه...

از خواب میپرم.

چهارشنبه دهم آبان ۱۴۰۲ | 14:40
میم

شعرهایی که این روزها زمزمه می کنم ۷

ره میخانه بنما تا بپرسم

مآل خویش را از پیشبینی...

پی نوشت:

اگرچه رسم خوبان تندخویی ست

چه باشد گر بسازد با غمینی...

چهارشنبه سوم آبان ۱۴۰۲ | 14:50
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .