کابوس:
پشت راهبندونم. پشت یه چراغ قرمز و یه سربالایی خیلی شدید. شبیه سربالایی خیابون یکمه. ولی اون نیست. پامو روی گاز فشار میدم. و میزنم به ماشین جلویی انقدر که ماشینم برمیگرده عقب. یه لحظه انگار همه چیز شبیه یه بازی کامپیوتری میشه. توی ذهنم میاد که عیبی نداره بازیه دیگه. میرم عقب یکم صبر میکنم و دوباره میرم جلو. وقتی جلوم خلوت شد از چراغ قرمز رد میشم و در همون لحظه نگاه عصبانی و ملامتگر عابرای پیاده رو میبینم که مثل آدمی بهم نگاه می کنن که تصادف کرده و داره فرار می کنه. به عقب نگاه می کنم و سعی میکنم یادم بیاد ماشینی که بهش زدم چه شکلی بود. سفید بود انگار... همون لحظه میام دور بزنم ولی فضای اطرافم به اندازه کافی نیست. میخورم به گاردریل ها. اون پایین یه رودخونه ست. ماشینم داره سقوط میکنه در حالی که منم توشم. ناگهان همه چی واقعی میشه. دیگه حس نمی کنم توی بازی کامپیوتری ام. حس میکنم که خودمم که دارم سقوط میکنم توی ماشین. و دارم میمیرم. همینطور که سر ماشین داره خم میشه به سمت داخل رودخونه با تمام توانم داد میزنم.
از خواب میپرم. قلبم داره تند تند میزنه...
پی نوشت: چیزی داره در ناخودآگاه من اتفاق میافته. نمیدونم چیه ولی یادم نمیاد توی یه دوره فشرده در زندگیم انقدر به فاصله های کوتاه کابوس دیده باشم، اونم کابوس هایی که یادم بمونه. تنها بار دیگه ای که شبیه این (و البته نه با این وسعت) تجربه پشت سر هم کابوس دیدن رو دارم وقتی بود که توی اوایل لیسانس هر شب یه قسمت از سریال دکستر رو میدیدم.