این عکس رو توی سفر از خودمون گرفت. من خواب بودم. اومد بالای سرم و از توی آینه عکس گرفت از هردومون.
این عکس رو توی سفر از خودمون گرفت. من خواب بودم. اومد بالای سرم و از توی آینه عکس گرفت از هردومون.
-هستی هنوز؟
-با الف کلی حرف زدم. همه چی خیلی خوب پیش رفت.
ازم پرسید که هنوز با یارو ارتباط دارم و بهش گفتم آره.
بهش گفتم که هر لحظه اذیت بودی بهم بگو و فکر نکن نباید حرفتو عوض کنی.
گفت حتما. و گفت من کاملا اوکیم.
-گفت میگی کیه. گفتم باور کن برامون بهتره ندونی. ولی اگه خیلی میخوای بدونی میگم. که گفت نه
-گفتم خودت حدسی نداری. گفت حدس مطمئنی ندارم اصلا!
-حالا یا داره راست میگه و تو خیلی دور از ذهنشی که من ممکنه باهات باشم. یا راست نمیگه و خیلی خوب داره بازی میکنه
-مثل اینکه نیستی. باشه عزیزم شبت بخیر. فردا میبینمت ;)
دو سه سال اول بعد از طلاقم دلم میخواست پیانو یاد بگیرم برای این که بتونم این قطعه از راخمانینف رو بزنم. حس می کردم چقدر عجیبه که میشه برای سازی که صدایی به لطافت پیانو داره قطعه ای نوشت که انقدر پر از نفرت و خشم باشه و انقدر مزه تلخی بده. حس می کردم اگه بتونم این قطعه رو بزنم و نفرتم رو با پیانو به صدا در بیارم بعدش حس بهتری خواهم داشت. نه برای این که نفرتم رفع بشه یا تموم بشه. برای این که بتونم ازش لذت ببرم. مثل زخمی که روشو می کنی و میدونی که دردش بیشتر میشه ولی از دردش لذت میبری. مثل دوغ که تشنگی رو رفع نمی کنه ولی باعث میشه بتونی از تشنگی لذت ببری.
بعدها که قصه نوشته شدن این قطعه رو خوندم فهمیدم خود راخمانینف آهنگ رو برای «ترس» نوشته نه برای «نفرت». توی کامنت اول لینک اجرایی که ازش گذاشتم خانم روسو ماجرای خوابی که باعث شد راخمانینف اینو بنویسه رو نوشته. هنوزم اگه روزی وقت کنم پیانو یاد بگیرم یکی از انگیزه های اصلیم یاد گرفتن این قطعه است. دوست دارم ببینم میتونم از قطعه ای که برای ترس نوشته شده صدای نفرت در بیارم یا نه. مخصوصا اون تیکه ای که از ۱:۵۲ شروع میشه... هر بار که میشنومش صداشو زیاد می کنم، یه نفس عمیق میکشم و چشم هام رو می بندم.