پدرم یکی از آدم هایی بود که به نظرم مطلقا توی ایران حروم شد. هر بار جردن پیترسون رو میبینم یاد پدر خودم میافتم. مهارتش در کلام... هوشش... غرق بودنش توی علوم انسانی. علاقه ش به سیاست و فرهنگ... علقه جدایی ناپذیرش به باور دینی....
واقعیت اینه که من هرگز نمیتونم استانداردهایی که پدرم برام توی ذهن خودش گذاشته رو برآورده کنم. اینا چیزاییه که هرگز بهم نمیگه. ولی میدونم توی ذهنش میگذره. نمیدونم زمانی که بفهمه درباره من اشتباه می کرده چقدر ضربه میخوره. کاش هرگز نفهمه.
زمانی که براش فرستادم که برای یه کاری توی اپل اپلای کردم جوابش یه جمله بود:
«درا درا که تو از نادرات ایامی...» انگار نه انگار که هزاران نفر دیگه از نادرات ایام هم دارن توی همون کمپانی کار می کنند. تازه شغلی بود که من فقط براش اپلای کردم و بهم ندادن.
پدرم فکر می کنه من نابغه ام. و من و خدای من میدونیم که نیستم. یبار که در جواب اینجور حرف هاش بهش گفتم به قول سعدی «همه کس را فرزند خود به جمال نماید...» آزرده خاطر بهم گفت «نباید مجبورم کنی اینو بگم احمق جان. ولی من بجز تو یه پسر دیگه هم دارم و همچین چیزهایی درباره اون هرگز نگفته ام.»
یادمه یبار اون اواخر که داشتیم میومدیم امریکا عنکبوت که تازه عروسش شده بود رو کنار کشیده بود و بهش گفته بود این میم رو دارم میسپرم دست تو. این یه چیزی میشه یه روزی. مراقبش باش.
و عنکبوت مکدر و ناراحت پیش من اومده بود که «خوب شد تو ادمیشن نگرفتی وگرنه بابات میخواست به من چی بگه.»
یه دلیلی که این همه به خودم فشار میارم اینه که به خودم میگم کاش یه «چیزی» بشم که خیالش راحت شه. بهم گفته که بهم افتخار می کنه. ولی خودم میدونم آدم پز دادنی ای نیستم.