Über Alles

نامه هایی به آینده

کاترین کبیر

به دوستم امروز میگفتم کاترین شکدم که رهاش کردن بره راحت با همه مصاحبه کنه و به مردم ایران بگه شازده برای شما مثل موسی برای ماست و «موسی جلودار است و نیل اندر میان است» و اون یکی حضرتش پسر بچه دوست دارد... و بعدم از تجربه هاش در ایران بگه یک مهره صد درصد سوخته است. بجز این هیچ دلیلی وجود نداره که یک سازمان جاسوسی در اون حد حرفه ای بذاره عضو فعالش انقدر راحت حضور رسانه ای به این گستردگی داشته باشه. بعد به این فکر کن تازه این سوخته شونه که تا این عمق توی شرت نظام نفوذ کرده بود.

شما فک کن اینا تا کجای ماجرا آدم دارن.

یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴ | 4:17
میم

برف و آفتاب

امشب جشن یلدا بود. وسط سالن پر بود از دختر های خوشگل دانشجو که داشتن با سندی و بلک کتز میرقصیدن. من نشسته بودم و نگاه می کردم. مثل همیشه یبس ترین آدم جمع... همونجا بود که یهو به ذهنم خطور کرد... بعضی فکر ها مثل صاعقه اند... مثل تصادف. داری مثل آدم زندگیتو میکنی که یهو حس می کنی چیز سنگینی بهت خورد و تو رو پرت کرد تا اون دورها. بعضی وقت ها انقدر سرعتشون زیاده که حس می کنی یک کسی پشت موتور اومده و اون فکر رو کوبیده توی سرت و رفته. به خودم گفتم من از چه چیزی دارم فرار می کنم؟ معلوم بود... جواب این همیشه معلوم بوده. از گذشته... از سن کمتر... از دهه گذشته از سال گذشته از ماه از هفته گذشته. حالم از گذشته به هم میخوره. از هر لحظه ای که میگذره و تبدیل به گذشته میشه. تا وقتی هست تجربه ش می کنم اما به محض این که میگذره ازش متنفر میشم. از همه دوستای مدرسه جهنمیم. از مثلا دوستای لیسانسم. هیچکدومشون رو نگه نداشتم. البته بعد از طلاقم اونا هم منو نگه نداشتن.

ولی این بار سوال این نبود... این بار با خودم فکر کردم به چه سمتی دارم فرار می کنم؟ اصلا موقع فرار کردن به جلو نگاه می کنم؟ و باز از همه اینا مهم تر: کِی بالاخره پاهایی که دارم باهاشون می دوم و ذهنم و قلبم و دستام بالاخره میفهمن که بی نهایت زمان ندارم؟ زمان رو به اتمامه و من به قول اون استاد هیچ continuity of narrativeی هیچ پیوستگی روایتی ندارم. نه در زندگی شخصیم نه در دوستانم نه در خانواده ام نه در کارم نه در علایقم نه در مذهبم.... هیچ چیز. ولی الان سوال سر این نیست که گذشته چطور بوده. هر طوری که بوده... کی قراره بفهمم که از ظرف آینده دیگه چیز زیادی باقی نمونده؟ هر بار به آینه نگاه می کنم سعی می کنم حساب موهای سفید روی سرم رو داشته باشم. موهای من از خیلی از هم سن و سالام دیرتر و کمتر سفید شده. چند تا دونه بیشتر نیست. ولی همونا هم دو سال پیش نبودن. و دو سال دیگه بیشترن.

چرا امشب نرقصیدم؟ چرا از دیدن رقص آدم ها با پارتنرهاشون پر از خشم و حسادت شدم؟ به امید آینده ای که توش پارتنر قشنگی داشته باشم و توی جمع فقط با اون برقصم؟ سفر نرفتم چون تنهایی سفر چه فایده ای داره وقتی نمیتونی توی هتل توی آغوش زن زیبایی بیدار بشی؟ پس سفرها رو نگه میدارم با اون برم؟ مدام ایده به ذهنم میاد که اگه پدر شدم برای بچه هام انجام بدم. مدام به خودم میگم چه پدر فوق العاده ای میشم. چقدر اشتباهات پدر و مادرم رو تکرار نمی کنم... فرانسه رو در حد ب2 یاد میگیرم. بعد آلمانی رو تکمیل میکنم. شاید پیانو رو دوباره شروع کردم یا حتی جودو رو ادامه دادم... خیال... خیال... خیال...

دارم مهارت هایی رو یاد میگیرم که وقتی رفتم سر یه کار واقعی به دردم بخوره... ولی دیگه کی؟ من در نزدیک 40 سالگی اگه تازه وارد بازار کار بشم چند سال میتونم کار کنم؟

ما با تمام قوا میدویم و آقای ترامپ سرعت خوشبختی رو دقیقا یکم از ما بیشتر نگه میداره انقدر که هرگز بهش نرسیم و هرگز حتی بهش نزدیکم نشیم ولی هرچقدر ازمون دورتر میشه با ولع بیشتری به سمتش میدویم.

احساس میکنم ناخودآگاهم هنوز توی این خیال غوطه وره که وقت هست. آینده بهتر میشه. و فکر می کنم روزی میفهمه که دیگه زمان برای پیاده کردن این نقشه ها نه نصف این نقشه ها هم وجود نداره. و اون روز روز سختیه احتمالا.

دارم سایه مو آزار میدم و از اون روز میترسونمش. ولی اونم بلده منو آزار بده... آروم در گوشم میگه میدونی که این دنبال کردن دیوانه وار سیاست و ژئوپولتیک و این کوفت و زهرمارها در واقع برای فرار از زل زدن توی چشم همین واقعیته؟ بهش میگم میدونم... توام خفه شو لطفا بذار ببینم این دختره چی میگه.

فرفری سرشو آورده در گوشم و توی گوشم میگه مریم خیلی دختر خوبیه برو باهاش حرف بزن. البته خیلی کوچیکتره ازت.

مریم اون وسط داشت میرقصید. دختر خجالتی که ارشد میخونه و پارسال اومده.

بهش میگم اره خیلی خوشگله ولی... و چیزی رو یادآوری می کنم که هنوز توی اینجا ننوشتم. اتفاقی که در شرف وقوعه. و فرفری یکم فکر می کنه و میگه راست میگی البته... بعد به شوخی میگه اینم هست دختر بیچاره گناه داره گیر تو بیافته.

اون نمیدونه چقدر راست میگه ولی من میدونم.


'City of Stars' (Duet ft. Ryan Gosling, Emma Stone)

شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ | 5:10
میم

شعرهایی که این روزها زمزمه می کنم 17

ایشون

سه شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۴ | 22:0
میم

گفتگوی چند روز پیش من و لام

پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴ | 15:35
میم ادامه مطلب

مهاجر

ترامپ همه پروسه های مهاجرتی و غیرمهاجرتی و همه چیز رو برای ایرانی ها و اهالی 18 کشور دیگه کاملا فریز کرد. تمام اون بچه هایی که برای گرین کارت اقدام کرده بودند به احتمال زیاد مجبورن بیخیال پرونده هاشون بشن و برن یه کشور دیگه. لام و الف فرم های سیتیزنی شون رو پر کرده بودند و نزدیک بود پاسپورت امریکایی بگیرن و برای اونا هم همه چیز متوقف شد. میخوان گرین کارت ها رو هم دوباره بازبینی کنند.

بچه ها همه به هول و ولا افتادند... و من دلداریشون میدم. دلیلش خوش بینی بیش از حد نیست. دلیلش اینه که میدونم این دولت بخش کوچکی از کارهایی که گفته رو همیشه انجام میده. همونطور که ایسلند و کانادا به امریکا ملحق نشدند و اهالی غزه تخلیه نشدند و غزه ریویرا نشد و جلوی تمام محصولات تمام جهان دیوار تعرفه ای نکشیدند... این یکی هم به احتمال زیاد به اون شدتی که گرد و خاک کردند نخواهد بود.

با این حال همیشه به همه میگم که پلن بی و سی و دی و... تا زد داشتن لازمه زندگی مایی هست که بهر حال از اون جهنم سوزان میایم.

سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ | 22:32
میم

دوباره پمپ بنزین

جالبه این ماجراهایی که توی پمپ بنزین برام پیش میاد. دوباره رفته بودم سیگار بخرم.

یه پیرمردی توی پمپ بنزین دم خونه ماست که من مدتهاست میشناسمش. یبار برام داستان تعریف می کرد که توی اون ماجرای خلیج خوک ها جزو سربازای امریکایی بوده و یکی از همقطاراشو اشتباها با تیر زده (یا حداقل بقیه رو قانع کرده که اشتباهی بوده).

این دفه سیگارو که اومد حساب کنه با عصبانیت گفت:

- Did you hear what that Afghan national did in Washington D.C.? He killed two National Guard soldiers!!

- Yeah man... that was tragic... terrible.

- What was he doing in this country!? Huh!? Who let him in!? Did Trump let him in? Well if memory serves me the guy who let him in was called JOE FUCKING BIDEN!!!

- Yes it was Joe Biden.

- Have you seen what that senator did?

- Who? Cory Booker?

- Yes! He has disgraced himself, he has disgraced his family he has disgraced the State of New Jersey, and he has disgraced the United States of America!

خندیدم:

- Well... if you are so angry with him you should vote him out man!

دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴ | 14:34
میم

کمدی 1

یکی از مهارت هایی که هرگز نداشتمش و به حد مرگ به کسانی که این توانایی رو دارند حسادت می کنم توانایی خندوندن دیگرانه. این که آدم طناز باشه. یکی از چیزهایی که کلی مشکل بین من و پارتنرهای جدیم (هم عنکبوت و هم بعدا لام) ایجاد کرد این بود که من با مشکلاتم و بدبختیام شوخی می کنم. و گاهی انقدر این شوخی ها دارکه که از دستم عصبانی میشن. شوخی برای من همیشه ابزار دفاعی در برابر چالش های زندگی بوده.

در دنیای واقعی من انقدر پرحرف نیستم. در واقع اصلا پر حرف نیستم مگر درباره چند موضوعی که مورد علاقمه. مثل رشته خودم. سیاست و روابط بین الملل و این چیزا. بجز این توی جمع ها اگه منو ببینید معمولا دارم به بقیه نگاه می کنم ببینم چی میگن.

موقعیت هایی که یک نفر رو خیلی شدید خندوندم انقدر کم بودند و انقدر برام مهم بودند که همه شو یادم مونده. تقریبا همه شون هم طنز موقعیت بودند. یعنی چیزهایی بودند که من با لحنی و در موقعیتی گفتم که آدم ها رو از خنده روده بر کرده و اگه الان اینجا بگم شاید به نظر اصلا خنده دار نیاد. ولی اون آدم یا آدم ها رو اون لحظه خندونده.

البته این که توی چیزی خوب نیستم معنیش این نیست که از دیدن اونایی که خوبن لذت نمیبرم. توی فیلم ها و سریال ها شخصیت مایکل اسکات (استیو کارل) در سریال آفیس، شخصیت چندلر (متیو پری) در فرندز و شخصیت چارلی هارپر (چارلی شین) در سریال دو نفر و نصفی شخصیت های محبوبم هستند.

و البته از طرفداران خیلی پر و پا قرص استند آپ کمدی ام. در کشوری که به لحاظ تاریخی آزادی بیان یکی از ارزش های بنیادی شناخته میشه خیلی وقت ها استندآپ کمدین ها در شکل دادن به فرهنگ نقششون از سیاست مدارها بسیار پررنگ تره.

مثلا استندآپ کمدی The Closer از Dave Chappelle استندآپ کمدی ای بود که خیلیا رو میشناسم از جمله خودم که باهاش بغض کردند و حتی اشک ریختند. و نشون میده چقدر Dave Chappelle هنرمند بزرگیه. مردک نابغه کمدیه. بهترین مونولوگ تاریخ SNL به نظرم کار شپل بود درست بعد از رسوایی های توییتری کانیه وست. البته مسئولین SNL انقدر ابله بودند که از روی کانال یوتیوبشون برش داشتند. دوتا بهترین مونولوگ تاریخ SNL یکیشون این بود و دیگری یکی از مونولوگ های لوئیس سی کی. اگه از بین کارهای لوئیس سی کی یکی رو بخوام انتخاب کنم قطعا این یکی رو انتخاب می کنم. هنر خالص به تمام معناست. تلفیق کمدی و تراژدی به قشنگ ترین و لطیف ترین حالت ممکن فقط در ده دقیقه. و چقدر چیزی که میگه شبیه سرنوشت مردم ماست.

اگه از همه ویدیوهای بالا یکی رو خواستید ببینید ویدیوی دومی که از لوئیس سی کی گذاشتم رو توصیه می کنم.

دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ | 2:43
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .