امشب جشن یلدا بود. وسط سالن پر بود از دختر های خوشگل دانشجو که داشتن با سندی و بلک کتز میرقصیدن. من نشسته بودم و نگاه می کردم. مثل همیشه یبس ترین آدم جمع... همونجا بود که یهو به ذهنم خطور کرد... بعضی فکر ها مثل صاعقه اند... مثل تصادف. داری مثل آدم زندگیتو میکنی که یهو حس می کنی چیز سنگینی بهت خورد و تو رو پرت کرد تا اون دورها. بعضی وقت ها انقدر سرعتشون زیاده که حس می کنی یک کسی پشت موتور اومده و اون فکر رو کوبیده توی سرت و رفته. به خودم گفتم من از چه چیزی دارم فرار می کنم؟ معلوم بود... جواب این همیشه معلوم بوده. از گذشته... از سن کمتر... از دهه گذشته از سال گذشته از ماه از هفته گذشته. حالم از گذشته به هم میخوره. از هر لحظه ای که میگذره و تبدیل به گذشته میشه. تا وقتی هست تجربه ش می کنم اما به محض این که میگذره ازش متنفر میشم. از همه دوستای مدرسه جهنمیم. از مثلا دوستای لیسانسم. هیچکدومشون رو نگه نداشتم. البته بعد از طلاقم اونا هم منو نگه نداشتن.
ولی این بار سوال این نبود... این بار با خودم فکر کردم به چه سمتی دارم فرار می کنم؟ اصلا موقع فرار کردن به جلو نگاه می کنم؟ و باز از همه اینا مهم تر: کِی بالاخره پاهایی که دارم باهاشون می دوم و ذهنم و قلبم و دستام بالاخره میفهمن که بی نهایت زمان ندارم؟ زمان رو به اتمامه و من به قول اون استاد هیچ continuity of narrativeی هیچ پیوستگی روایتی ندارم. نه در زندگی شخصیم نه در دوستانم نه در خانواده ام نه در کارم نه در علایقم نه در مذهبم.... هیچ چیز. ولی الان سوال سر این نیست که گذشته چطور بوده. هر طوری که بوده... کی قراره بفهمم که از ظرف آینده دیگه چیز زیادی باقی نمونده؟ هر بار به آینه نگاه می کنم سعی می کنم حساب موهای سفید روی سرم رو داشته باشم. موهای من از خیلی از هم سن و سالام دیرتر و کمتر سفید شده. چند تا دونه بیشتر نیست. ولی همونا هم دو سال پیش نبودن. و دو سال دیگه بیشترن.
چرا امشب نرقصیدم؟ چرا از دیدن رقص آدم ها با پارتنرهاشون پر از خشم و حسادت شدم؟ به امید آینده ای که توش پارتنر قشنگی داشته باشم و توی جمع فقط با اون برقصم؟ سفر نرفتم چون تنهایی سفر چه فایده ای داره وقتی نمیتونی توی هتل توی آغوش زن زیبایی بیدار بشی؟ پس سفرها رو نگه میدارم با اون برم؟ مدام ایده به ذهنم میاد که اگه پدر شدم برای بچه هام انجام بدم. مدام به خودم میگم چه پدر فوق العاده ای میشم. چقدر اشتباهات پدر و مادرم رو تکرار نمی کنم... فرانسه رو در حد ب2 یاد میگیرم. بعد آلمانی رو تکمیل میکنم. شاید پیانو رو دوباره شروع کردم یا حتی جودو رو ادامه دادم... خیال... خیال... خیال...
دارم مهارت هایی رو یاد میگیرم که وقتی رفتم سر یه کار واقعی به دردم بخوره... ولی دیگه کی؟ من در نزدیک 40 سالگی اگه تازه وارد بازار کار بشم چند سال میتونم کار کنم؟
ما با تمام قوا میدویم و آقای ترامپ سرعت خوشبختی رو دقیقا یکم از ما بیشتر نگه میداره انقدر که هرگز بهش نرسیم و هرگز حتی بهش نزدیکم نشیم ولی هرچقدر ازمون دورتر میشه با ولع بیشتری به سمتش میدویم.
احساس میکنم ناخودآگاهم هنوز توی این خیال غوطه وره که وقت هست. آینده بهتر میشه. و فکر می کنم روزی میفهمه که دیگه زمان برای پیاده کردن این نقشه ها نه نصف این نقشه ها هم وجود نداره. و اون روز روز سختیه احتمالا.
دارم سایه مو آزار میدم و از اون روز میترسونمش. ولی اونم بلده منو آزار بده... آروم در گوشم میگه میدونی که این دنبال کردن دیوانه وار سیاست و ژئوپولتیک و این کوفت و زهرمارها در واقع برای فرار از زل زدن توی چشم همین واقعیته؟ بهش میگم میدونم... توام خفه شو لطفا بذار ببینم این دختره چی میگه.
فرفری سرشو آورده در گوشم و توی گوشم میگه مریم خیلی دختر خوبیه برو باهاش حرف بزن. البته خیلی کوچیکتره ازت.
مریم اون وسط داشت میرقصید. دختر خجالتی که ارشد میخونه و پارسال اومده.
بهش میگم اره خیلی خوشگله ولی... و چیزی رو یادآوری می کنم که هنوز توی اینجا ننوشتم. اتفاقی که در شرف وقوعه. و فرفری یکم فکر می کنه و میگه راست میگی البته... بعد به شوخی میگه اینم هست دختر بیچاره گناه داره گیر تو بیافته.
اون نمیدونه چقدر راست میگه ولی من میدونم.
'City of Stars' (Duet ft. Ryan Gosling, Emma Stone)