وقتی گفتم شیخ اجل سعدی بچه باز بوده و بچه های نوجوون رو دستمالی میکرده دوست شیرازیمون به حدی عصبانی شد که میخواست کله منو بکنه. در بین انواع ناسیونالیسم فقط ناسیونالیسم شیرازی رو ندیده بودم که اونم دیدم.
اون دوستمون البته نمیدونست من براش دام پهن کردم. ولی تقصیر خودش بود. ادم نباید درباره چیزی که درش سررشته نداره با قاطعیت حرف بزنه. چون ممکنه یکی پیدا بشه توی جمع که بیشتر از تو بدونه.
وقتی عصبانی تر شد که بهش گفتم تا حالا بوستان و گلستان رو یدفه دستش گرفته ورق بزنه؟
کلی برای من سخنرانی کرد که اونا عشق الهی و عرفانی و چمیدونم کوفت و زهرماره نه اون چیزی که به نظر میاد.
بهش گفتم اگه ممکنه این چند بیتو برای من تعبیر عرفانی کن و بگو تفسیر "عشق الهی" ش کجاست؟:
سوال کردم و گفتم جمال روی تو را
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده ست؟
جواب داد ندانم چه بود رویم را
مگر ز ماتم حسنم سیاه پوشیده ست
اگه متوجه نشدید باید بگم "مورچه بر گرد ماه جوشیدن" و "سیاه پوشیدن روی" هردو کنایه از ریش دراوردن بچه خوشگل هستن. حضرت بچه ها رو تا دم بلوغ دوست داشته و به محض این که ریش در میاوردن دیگه دوس نداشته. و نیز میفرماد:
گر صبر کنی ور نَکَنی موی بناگوش
این دولت و ایام نکویی به سر آید
گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش!
نگذاشتمی تا به قیامت که برآید!
چند دقیقه ای سکوت کرد و به فکر فرو رفت. بعد گفت راست میگی نمیدونم چجوری میشه اینا رو تعبیر عرفانی کرد...
درس امروز: اوصیکم و نفسی به این که با احتیاط گه بخوریم.
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید...؟
مادربزرگم (که دو سه سال پیش که من اینجا بودم فوت کرد و دیگه هیچ وقت نمیبینمش) یبار تعریف می کرد که وقتی پدر و مادرم نامزد بودن یبار برای نماز صبح (صبح؟ نمیدونم فکر کنم صبح) میرن مسجد و ظاهرا فقط خودشون بودن توی مسجد. مادر بزرگم از پشت پرده قسمت زنونه مسجد صدای حمد و سوره پدرمو میشنوه.
اون موقعی که برای من این ماجرا رو میگفت سی سال از اون روز گذشته بود ولی هنوز میگفت چقدر صدای پدرت قشنگ بود. البته من میدونم منظورش چی بود. پدر من صدای قشنگی نداره. ولی صدای نماز خوندن قشنگی داره.
دیروز که یاد این داستان افتادم دیدم حتی من نیمچه آتئیستم صدای نماز خوندنشو هنوز دوست دارم. وقتی توی تشهدش میگفت «اشهد ان لا اله الا الله... وحده لاشریک له...» با این که زیر لب زمزمه میکرد آنچنان با اعتقاد و محکم این جمله رو میگفت که چهار ستون خونه میلرزید....
آهنگ هایی هستند که به دلایل نامعلومی برام نوستالژیکن. من نه در سیاق فرهنگی ای که این آهنگ ها توش ساخته شدن بودم، نه تجربه ای از کودکی که یادم باشه منو به این آهنگ ها ربط میده. شاید بشه نشانه هایی جسته و گریخته اینجا و اونجا پیدا کرد که چرا این آهنگ ها حس های گذشته رو در من بیدار می کنند... ولی من خیلی وقتمو تلف تحلیل کردن این چیزها درباره خودم نمیکنم. این کاریه که دارم براش به تراپیستم پول میدم. بجاش فقط گاهی که حس می کنم سطح دوپامین خونم پایین اومده گوش می کنم و شارژ میشم. یکی از این آهنگ ها این آهنگه:
Hildegard Knef - Ich bin zu müde, um schlafen zu gehen
چه چیزی توی این آهنگ برام غریبه؟ اون استایل مسخره دست تو مو... این که چرا پتوی زیر پیانیسته رو برمیداره؟ اصن چرا زیر پیانیسته پتوه؟ ولی مهم تر از همه این که وقتی بهش گوش می کنم یاد آلمان غربی میافتم و چک پوینت چارلی و پرده آهنینی که در قرن قبلی از وسط اروپای مرکزی کشیده شده بود. آلمان برای من همیشه سرزمین آرزوها بوده. سرزمینی که در دل خودش مارکس و نیچه و هگل و فروید پرورش داده... سرزمین بتهوون و واگنر و گوته... سرزمین گاوس و اینشتین و هیلبرت و هایزنبرگ. سرزمین ماکس وبر و فریتس هابر و مارتین لوتر و کانت... و تازه اینا فقط کسانی ان که آلمانی ان. نه کسانی که متعلق به دنیای آلمانی زبانن. اگه اونا رو هم بخوام اضافه کنم باید موتزارت و ویتگنشتاین و اویلر و یک خروار آدم دیگه رو هم نام ببرم... سهمی که آلمانی زبان ها در ساختن فکر و فرهنگ در دنیا و شکل دادن به مدرنیته داشتن بی همتاست.
موسیقی ما خیلی زیباست. نه فقط موسیقی ایران بلکه موسیقی آذربایجان. موسیقی عرب. موسیقی هند... اما هر بار که بهش فکر می کنم از خودم میپرسم ما در برابر فرهنگی که سیصد فاکینگ سال پیش باخ داشته واقعا چه حرفی برای گفتن داریم...؟ موسیقی ما (فاخر ترین و اصیل ترین موسیقی همین الان ما!) در برابر چیزی که اون لعنتی سیصد سال پیش ساخته چه حرفی برای گفتن داره؟
دارم دوباره به آهنگه گوش می کنم و از این خودگویی های غرب زده اومدم بیرون... اون لحظه (۱:۱۹) که سرشو میبره عقب و چشماشو میبنده و میخونه...:
Erwarte den Tag mit ertrunknen Gedanken...
حس می کنم یه جور سرگیجه خوشایند می گیرم... یاد شبهای اینجا میافتم. جمعه شب های بی خواب توی خیابون ها... از این بار به اون بار... دنبال کسی که اونجا نیست. دنبال کسی که هیچ جا نیست....
پی نوشت:
Erbarme dich mein Gott - Johann Sebastian Bach
پی نوشت۲: هر کسی که کلیپ بالا رو ساخته به خاطر قرار دادن عکس های فیلم "آندری روبلف" تارکفسکی روی این آهنگ ازش کمال تشکر رو دارم!
یکی از چیزهایی که اینجا اتفاق میافته اینه که آدما کارشونو درست انجام نمیدن. البته ادما همه جا کارشونو درست انجام نمیدن اما اینجا مهارت دارن که گردن نگیرن چون میدونن که اگه راه دررو نداشته باشن باید با عواقبش روبرو بشن.
و امروز دقیقا همین اتفاق بین من و ماری افتاد. ماری توی مرکز دانشجویان بین المللی دانشگاهه. دو ماه پیش که رفتم پیشش و ازش سوال پرسیدم براش شرایطمو توضیح دادم. بهش دقیق توضیح دادم چندین بار. که وضعیتم چگونه ست و چکار میخوام بکنم و جواب اون در نحوه تصمیم هایی که بعدا خواهم گرفت بسیار موثره. این چیزیه که درباره ش اینجا ننوشتم. من در تصمیمات زندگیم و در خرج کردن هام به شدت آدم محتاطی ام. همیشه برای بدترین اتفاقا برنامه ریزی می کنم و وقتی چیزی قراره اتفاق بیافته پلن ای بی سی دی... درباره هر چیزی که ممکنه بد پیش بره فکر می کنم و تعیین می کنم که واکنشم در قبالش چه خواهد بود قبل از این که دست به اکشن بزنم. برای همین اون بار نیم ساعت مداوم چندین بار صورت مساله رو براش شرح دادم و ازش خواستم مطمئن بشه پیش از این که به من جواب بده. انقدر ترسوندمش که رفته بود از یکی از کارشناساشون پرسیده بود و بهم ایمیل زد. منم خاطر جمع بودم که حالا که از حرفش سند دارم با اطمینان حرف زده.
امروز باهاش میتینگ مجازی داشتم و بهش گفتم خب! بر اساس گفته های قبلیمون من میخوام این کارو انجام بدم و گفت من دارم فکر میکنم چرا بهت همچین جوابی داده بودم! بهش یاداوری کردم که ایمیل زده بهم و بهش گفتم ایمیلش رو دوباره نگاه کنه. نگاه کرد و بعد از چند بار خوندنش و من و من کردن گفت که اون بار سوالمو اشتباه فهمیده...
با این که دوربینم بسته بود لبخند زدم... به نظرم ممکن نبود سوالمو اشتباه فهمیده باشه. صرفا اشتباه گفته بود و داشت ایمیلشو چند بار میخوند که ببینه کجاش سوراخ داره که از اون سوراخه در بره و نهایتا دیده بود که بله یه سوراخ ریزی هست.
من به حدی بکاپ پلن داشتم که همونجا فی المجلس تیکه های مشخصی از پلن قبلیم رو دوباره به هم وصل کردم و بهش یه پلن جدید دادم. گفت این یکی کار می کنه.
منم تو دلم گفتم اگه باز نریده باشی البته...
شعر هایی که این روزها زمزمه میکنم:
آه که من ره نیافتم به دل او...
من چه کنم!؟ این خرابه راه ندارد!
امشب دیر دارم میخوابم و خودم حواسم هست که فردا ریده میشه تو ساعت خوابم (بعدا نوشت: نشد ظاهرا) انقدر دیر دارم میخوابم که اتفاقی که شب افتاد و فردا صبح بقیه متوجهش نشدن رو بفهمم: این که فصل باران های موسمی شروع شده که معنیش اینه که تابستون رسما تموم شده. البته اسما ادامه داره ولی دیگه تابستون نیست. به قول قدیمیا توک گرما شکسته دیگه.
فصل بارون های سیل آسای کوتاه گرم که گاهی سیل میشن... یک لحظه چشممو می بندم و یادم میاد پارسال همین موقعا با طرف و شوهرش رفتیم یکی از جنگل های اطراف شهر و راه رفتیم و حرف زدیم. مه تا روی زمین پایین اومده بود و همه چیز انگار اثیری شده بود. یاد این افتادم که اون موقع نگاهم بهش فقط نگاه یه دوست بود... بعد چشمامو باز می کنم و به خودم نهیب میزنم که گوساله جان! بیا و به یه چیزی فکر کن که اون توش نباشه لطفا!
آها. بذار مسیر مغزمو تصحیح کنم: هر سال از خودم میپرسیدم دقیقا این فصل کی شروع میشه و امسال اولین سالی بود که یه جواب دقیق براش داشتم: حدود ساعت ۱۲ امشب
باد توی درخت ها پیچید و ناگهان صدای شرشر بارون اومد...
دکتر میگه خیلی ناامیده و هیچ چیزی توی زندگی خوشحالش نمیکنه فقط منتظره که مرگ بیاد سراغش و من به عکس... چیزای خیلی کوچیک خوشحالم می کنن. بارون خوشحالم می کنه. هر وقت سنجاب میبینم خوشحالم می کنه. (واقعا کدوم علاقی ممکنه در یک روز زندگیش سنجاب ببینه و همون برای خوشحال شدنش کافی نباشه!؟) بعضی روزا که بارون میزنه توی راه که بر میگردم خونه چند دیقه ای دم خونه وایمیستم و هوا رو به درون ریه هام می کشم و به آسمون جادویی این شهر نگاه می کنم...
بعد خوشحال میشم ازین که هنوز زنده ام.... هنوز میتونم از این لحظه لذت ببرم... دکتر همیشه میگه زندگیش به رنجش نمیارزید.
زندگی من اینطور نیست. با همه رنجهایی که کشیدم میارزیده و میارزه
- روز دوم بعد از فوت منصور دقیقا لطفی که به من کرده بود به بار نشست. که باعث میشه حتی از قبل هم غمگین تر بشم. کاش بود. کاش نمی مرد. و هزاران کاش بیهوده دیگه.
- امروز بالاخره رفتم پیش دکتر و گفتم دیگه این بازی کثیفو تموم کنه! نه اینو نگفتم ولی گفتم میخوام سوالای احمقانه بپرسم امروز. به قول اونیکی دکتر
If you ask a stupid question (and you are really paying attention) you get to be stupid only once.
و ازش خواستم داستانو از بیخ شروع کنه و کرد. وقتی بالاخره تمام قصه رو گفت بالاخره فهمیدم چرا اون روز مهندسای متا چارچنگولی در حال گوش کردن بودن. کار کردن با مهندسا این خوبی رو داره که خلاقیت آدم رو بیشتر بیدار می کنه.
یک چیز از من بهتون نصیحت: هرگز از پرسیدن سوالای احمقانه در علم نترسید. معمولا سوالایی که فکر می کنید احمقانه ان اتفاقا بنیادی ترین و مهم ترین سوالان. هیچ چیزی مطلقا هیچ چیزی توی این دنیا "بدیهی" نیست. گول گوسفندهای باهوش نمایی که بهتون میگن هست رو نخورید. نهایتا اونی از بقیه جلوتر میافته که بیشتر از بقیه از سوال احمقانه پرسیدن نمیترسه.
حالم بده. دلم داره میپیچه به هم. حالم وحشتناکه...
حس میکنم غمگینم. نه... عصبانی ام. به حد جنون عصبانی ام... از کی؟ از چی؟ هیچی نمیدونم... فقط میدونم سرم داره منفجر میشه.
دکتر منصور استاد با سابقه دانشکده که همه به سرش قسم میخوردن... وقتی که من رزومه و مقاله هام رو براش فرستادم بلافاصله قبول کرد که برام توصیه نامه بنویسه. بلافاصله! بدون این که همدیگه رو حتی یکبار دیده باشیم. فقط با دیدن مقاله هام. یاد کنفرانس اون بار افتادم و اون باری که رفتم پایین سمت دانشگاهشون و فرصت نشد ببینمش. بعد از ارائه ام که یکم ذهنم ازادتر بود و استرسم کمتر جلوی تابلوی اعلانات مرکز تحقیقات فلان... و بله تصویر خندان دکتر منصور. از خودم پرسیدم چی شد که اون روز اصلا نیمده بود؟ وقتی به دکتر گفتم که منصور بهم گفته برات می نویسم با تعجب گفت عجب کاری کرده! من برای کسی که نمیشناسم حاضر نیستم همچین کاری بکنم.
مدتها توی پلن هام برای اینده بود که چجوری میتونم ازش تشکر کنم؟ به خودم میگفتم مثلا برم یه road trip اون طرفی و براش چیزی ببرم و ببینمش و ازش تشکر کنم. مدام روزی که میرم توی دفترش و برای اولین بار همدیگه رو میبینیم رو توی ذهنم مرور می کردم. چطوری سلام کنم. چه گفتگویی کنیم. احتمالا ازم میپرسه ریسرچت چطور پیش میره و توضیح بده. و من بالاخره تلاش میکنم حضوری قانعش کنم که لیاقت اعتمادشو داشتم. بعد چیزی که براش گرفتم رو بهش میدم و تشکر میکنم... ولی همیشه از خودم میپرسیدم ته دلم که چرا این کارو کرد؟ برای همه این کارو میکنه؟ یا در من چیزی دیده بود که در دیگران نبود؟
امروز از خواب بیدار شدم و لینکدین رو باز کردم و دیدم حسن پیام تسلیت گذاشته به خانواده ش با یه عکس بزرگ ازش. همون عکسی که رو دیوار دانشکده بود. با همون لبخند. دکتر منصور سرطان داشت. من نمی دونستم. اخرین تیر در ترکش خوبی هاش این بود که به یک دانشجوی گمنام و بی نام و نشان که سخت محتاج کمکش بود کمک کنه.
خب... به ته این نوشته که رسیدم بالاخره اشکم سرازیر شد.
کاش میتونستم ببینمش. کاش طبیعت انقدر بیرحم نبود... گه توی دنیا...
فليتكَ تَحلو والحياةُ مريرةٌ (کاش تو شیرین باشی حتی اگر تمام زندگی تلخ باشد)
وليتكَ تَرضى والأنامُ غِضابُ (کاش تو راضی باشی حتی اگر تمام موجودات ناراحت باشند)
وليتَ الّذي بَيني وبينكَ عامرٌ (کاش آنچه میان من و تست آباد باشد)
وبيني وبينَ العالمينَ خَرابُ (حتی اگر تمام آنچه میان من و جهانیان است خراب باشد)
إذا نِلتُ مِنك الودَّ فالكُلُّ هَيِنٌ (آنگاه که به عشق تو برسم همه چیز آسان است)
وكُلُّ الذي فوقَ التُرابِ تُرابُ (هر چیزی که روی خاک است خاک است)
فيا ليتَ شُربي من وِدادِكَ صافياً (کاش جرعه ای که از عشق تو می نوشم صافی باشد)
وشُربي مِن ماءِ الفُراتِ سَرابُ (حتی اگر جرعه ای که از آب فرات می نوشم سراب باشد.)
اجرای فایا یونان
چطور ممکنه یه نفر هم صداش انقدر خوب باشه هم انقدر خوشگل باشه؟ عدالتی توی این دنیا نیست واقعا.
۱. وایسادیم کنار Popeyes. من اگه واسه سلامتی مضر نبود کلا رختخوابمم همینجا مینداختم.
-(سیگار تعارفم می کنه)
+ ترک کردم مرسی.
- راستی میدونستی این نوشابه رژیمیا میگن جدیدا کشف کردن احتمالا سرطانزاست؟
+پدصگ اون سیگاری که داری می کشی قطعا سرطانزاست نه احتمالا. البته بیشتر سیگاریا از سرطان نمی میرن. قبل از این که معلوم شه سرطان دارن یا اصلا سرطان بگیرن از بیماری قلبی میمیرن. بیا و تو درباره سرطانزا بودن گه نخور سر جدت.
- خب بابا :)))
۲. مقاله قبلی رو آماده کردم و فرستادم واسه کلر. یه جمله دیگه که این روزا از یه استاد دیگه م شنیدم و بینهایت شنیدنش لذتبخش بود این بود: «الان دیگه میتونیم شروع کنیم به نوشتن...» و این بعد از سه سال کار طاقت فرسای تئوریه. سه سالی که البته من بیشتر برای این استادم نقش Mathematicaی انسانی رو بازی کردم ولی پشیمون نیستم چون از کنارش کلی چیز دیگه یاد گرفتم و از جمله اونا این بود که کار تئوری بیشترش همینه. ولی حالا داره به بار میشینه. میدونم که استاد سختگیریه میدونم که احتمالا مجبورم می کنه ده دفه متن رو بازنویسی کنم ولی با این حال خیلی خوشحالم.
دکتر میگفت داشتن پارتنر/دوست دختر/زن یکی از مهمترین کارکرداش اینه که آدم میتونه موفقیتاشو در کنار یکی دیگه جشن بگیره و میتونه برای شکست هاش در کنار یکی دیگه سوگواری کنه. من در این سالهای اخیر (خصوصا چند ماهه اخیر که کارهای این چند ساله بالاخره همه به بار نشستن) همه موفقیتامو تنهایی جشن گرفتم. دروغ چرا… گرگ تنها بودن هم لذتای خودش رو داره. موفقیت عجیب و غریبی نداشتم. خیلیا دکتری میگیرن. خیلیا مقاله چاپ می کنن. اما بقیه مسیر مزخرفی که من طی کردم مجبور نیستن طی کنن. و بله… موفقیت شغلی و کاری و مقاله چاپ کردن بهم حس قدرت میده. و احساس خوبی دارم الان. دقیقا حس وقتایی که از ورزش میام.
۳. یاد روز دفاع افتادم که با بدبختی با کت شلوار و کراوات صبح علی الطلوع شربت و شیرینی و باقی این حرفا رو به کول کشیدم بردم دانشکده در حال مرگ از استرس. اون دانشکده خرابشده که بهترین و بدترین خاطرات زندگیم توش رقم خوردن. خداروشکر که دیگه هیچ وقت بهش بر نمی گردم… توی سالن که به طرز غریبی تعداد زیادی آدم اومده بودن و من نمیدونستم چرا. و یکی از استادای کمیته م که دیر کرد و باز نزدیک بود از ترس همون وسط قالب تهی کنم… و یاد عصر همون روز کنار یکی از بچه های ایرانی که حل تمرینشون بودم و داشت ازم سوال می پرسید. کت و کراوات رو دراورده بودم و بهم گفت انقدر حس رهایی و خوشحالی رو توی صورتم میبینه که حسودیش میشه.
۴. زندگی همینه دیگه… همین خاطرات خوب و بدش. ازدواج کنم. طلاق بگیرم. دکتری بگیرم. به دوستم علاقمند بشم و بهش نرسم. مقاله چاپ کنم. ریجکت بشم و… تهش همینه که چارتا عکس خوب بگیریم و بریم. ما موجودات بی اهمیتی هستیم که مطلقا به تخم هستی کائنات و جهان هم نیستیم. روی این تیکه غبار آبی کوچولوی مضحک شناوریم... تا میایم بفهمیم چی شد باید جل و پلاسو جمع کنیم و گورمونو گم کنیم. و به قول راس گلر بعد از این که جویی و ریچل رو در حال بوسیدن دید:
You know what? That’s fine. :)
پی نوشت: راس به نظرم یکی از سمی ترین آدم هاییه که در کل شخصیت های تلویزیونی دیدم. چرا مردم دوستش دارن؟
«می خواهمت.
چنان که شب خسته خواب را...»
نمیدونم چرا این بیت قیصر اومد توی ذهنم. میدونم البته... نمیخوام بنویسم.
این شب ها دارم آخرین مقاله رو ادیت می کنم. جمعه گذشته با خانوم کلر که ادیتور ژورنال بود میتینگ داشتم. چه خانوم دوست داشتنی و مهربونی بود. باعث شد همه عصبانیتی که از نحوه ادیت کردنش داشتم با دیدنش و حرف زدن باهاش یادم بره. حتی الانم عصبانی نباشم از این که توی میتینگ هم یه ورژن قدیمی مقاله رو باز کرده بود و نصف ایراداش چیزایی بود که قبلا جواب داده بودیم. میخواستم یکم باهاش فرانسوی حرف بزنم ولی خیلی خوابم میومد. برای شوآف کردن توانایی هام باید کاملا بیدار باشم :)))
واقعیت اینه که بیکاری ام الفساده. باید سر خودمو گرم کنم. فکرای مزخرف همه توی بیکاری تشدید میشن.
روزها میگذرن.
شیوا ریکامندم کرده به یکی از منیجرهاشون. اگه درست بشه (که بسیار بسیار بعیده) تمام زندگیم زیر و رو میشه. نمیدونم خوشحال تر میشم یا ناراحت تر. من زورمو زدم. دارم زورمو میزنم. تا اینجاش دنیا منو آورده. ازینجا به بعدشم من فقط مسافر این کشتی ام... من دنبال علاقه م رفتم نه پول. ولی از یه جایی به بعد رد کردن بعضی از موقعیتای شغلی حماقتیه بزرگتر از اون که حتی من توانایی انجامشو داشته باشم.
دردهای مشکوک دوباره برگشتن. نمیدونم باید برم دکتر یا نه. اونقدری نیست که بخوام برم دکتر و اونقدری ام نیست که بتونم ایگنورش کنم. نمیدونم... فکر مسخره تو ذهنم میاد: اگه سرطان داشته باشم و نزدیک مرگ باشم. اگه بهش بگم اخرین خواسته ام اینه که ببوسمت.. ینی میذاره؟ :))
احتمالا لپشو میاره جلو! :))))
و من با کنف شدگی از دنیا میرم :|