روزها میگذرن.
شیوا ریکامندم کرده به یکی از منیجرهاشون. اگه درست بشه (که بسیار بسیار بعیده) تمام زندگیم زیر و رو میشه. نمیدونم خوشحال تر میشم یا ناراحت تر. من زورمو زدم. دارم زورمو میزنم. تا اینجاش دنیا منو آورده. ازینجا به بعدشم من فقط مسافر این کشتی ام... من دنبال علاقه م رفتم نه پول. ولی از یه جایی به بعد رد کردن بعضی از موقعیتای شغلی حماقتیه بزرگتر از اون که حتی من توانایی انجامشو داشته باشم.
دردهای مشکوک دوباره برگشتن. نمیدونم باید برم دکتر یا نه. اونقدری نیست که بخوام برم دکتر و اونقدری ام نیست که بتونم ایگنورش کنم. نمیدونم... فکر مسخره تو ذهنم میاد: اگه سرطان داشته باشم و نزدیک مرگ باشم. اگه بهش بگم اخرین خواسته ام اینه که ببوسمت.. ینی میذاره؟ :))
احتمالا لپشو میاره جلو! :))))
و من با کنف شدگی از دنیا میرم :|