Über Alles

نامه هایی به آینده

درباره نفرت

امروز که به نظر میاد سربازان گمنام حضرت موسی از اف ۳۵هایی که برادر بزرگترشون در اختیارشون گذاشته به نحو احسن استفاده کردند داشتم به یک (یا چنتا) آدم فکر می کردم که واقعا گمنامند و نقش کلیدی توی این ماجرا داشتند. به اون آدم لبنانی که جاسوس بود و لحظه آخر به اسرائیلی ها خبر داد که جلسه است و بزنید.

در جهان عرب و به طور کلی جهان اسلام یهود ستیزی ریشه های تاریخی ای داره که به خیلی قبل بر می گرده ولی به معنایی هم خیلی عمیق نیست. حوثی های یمن که یکی از شعارهاشون «اللعنة علی الیهود» هست و روی همه پرچم هاشون می نویسند احتمالا نه فقط خودشون هیچ یهودی ای رو از نزدیک ندیده اند بلکه حتی در زندگیشون کسی رو از نزدیک ندیده اند که کسی رو دیده باشه که یک یهودی رو از نزدیک دیده باشه.

اما نفرت اون هایی که برای اسرائیل جاسوسی می کنند از جنس دیگه ایه. کسی که توی ضاحیه زندگی می کنه و خانواده ش اونجان و با این حال سر زندگی خودش و اطرافیانش چنین ریسک بزرگی می کنه که به اسراییل اطلاعات بده دیگه بحثش بحث پول نیست. چون بر خلاف یمنی هایی که از اسرائیل متنفرن لبنانی ای که از حزب الله متنفر باشه دلایل این نفرت رو با پوست و گوشت خونش توی زندگی هر روزه ش حس کرده. چنین آدمی به چنان درجه ای از نفرت رسیده که حاضره زندگیشو پای این نفرت قربانی کنه.

و میدونیم البته که توی لبنان و حتی توی خود حزب الله کسانی هستند که این کار رو می کنند. محمد الحاج که مسئول واحد آموزش و یگان موشکی حزب‌الله بود وقتی دستگیرش کردند گفت خودش به صورت رایگان اطلاعاتش رو در اختیار سیا گذاشته و پولی برای این کار نگرفته.

امروز بهشون فکر کردم و به این فکر کردم که من شاید شجاعت اینو ندارم که مثل اونا باشم. اما درکشون می کنم.

شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۳ | 0:17
میم

پدر۵

بابام دیروز با سراسیمگی پیام داده: تو به کمپین ترامپ سمپاتی داری!؟

براش خنده فرستادم.

آه بابای قشنگم. اگه میدونستی این روزها چی توی ذهن من میگذره این کمترین دغدغه ت درباره افکار من می بود. کاش میتونستم تا ابد از تو و مامان مخفی کنم همه چیزو. ولی میدونم دیر یا زود میفهمید.

من از دستتون عصبانی نیستم. ولی نمیتونم انکار کنم که بینهایت عصبانی ام. ازتون عصبانی نیستم نه برای این که فکر می کنم مقصر نیستید. بلکه برای این که پدر و مادرمید و نمیتونم ازتون نفرت داشته باشم. ترجیح میدم از خودم و از گذشته خودم متنفر باشم که حرفاتونو قبول کردم تا از شماها.

میدونم که دیر یا زود بالاخره مرگ یا منو میبره یا شماها رو و بهر حال از دستتون میدم. هرچقدرم سعی کنم کنارتون باشم فرقی نمی کنه. مرگ پشت همه حرف ها و کارها یه «که چی؟» بزرگ میگذاره. که چی ای که میتونه همه زندگی آدم رو ببلعه. به قول شوپنهاور در ابتدای هر فلسفه ای، مساله مرگ ایستاده.

این روزها که یک گناهکار کافر عصبانی ام حس یه آدم اعدامی رو دارم که منتظره تا نوبتش برسه. جهادی ها خطاب به غربی ها میگن:«ما مرگ رو بیش از اون دوست داریم که شما زندگی رو!» و نمیدونن این طرف هم نیهیلیست هایی هستند که بینهایت خشمگینند و فکر می کنند چیزی برای از دست دادن ندارند. امیدوارم یه روزی تبدیل به همچین کسی نشم.

جمعه سی ام شهریور ۱۴۰۳ | 5:39
میم

فان فکت

در سال 2004 یحیی سنوار رهبر فعلی حماس که اون موقع در اسرائیل زندانی بود با درد گردن به درمانگاه زندان بئرشیبا مراجعه می کنه. دندانپزشک مرکز دکتر یووال بیتون تشخیصش این بود که سنوار احتمالا دچار ایسکمی مغزی شده و باید به سرعت بستری و جراحی بشه. سنوار رو بلافاصله به بیمارستان سوروکا در بئرشیبا بردند و معلوم شد تشخیص دکتر درست بوده و سنوار یک تومور مغزی داشت و باید بلافاصله عمل میشد. پزشکان اسرائیلی ساعت ها سنوار رو جراحی کردند و زندگی بی مصرفش رو نجات دادند. سنوار بعد از این که از بیمارستان مرخص شد از دکتر بیتون تشکر کرد و گفت که بیتون جونش رو نجات داده و روزی دینش رو به بیتون ادا خواهد کرد.

19 سال بعد در هفت اکتبر 2023 سنوار بالاخره دینش رو به بیتون ادا کرد و تروریست های تحت فرمانش در حملات 7 اکتبر خواهرزاده بیتون (تمیر آدار) رو کشتند.

دوشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۳ | 10:48
میم

ورتیگو

گاهی ازین سرگیجه ها دارم. یه ترکیبیه از حالتی شبیه تهوع سرگیجه و حمله عصبی... وقتی خاطره ها به مغزم هجوم میارن و فلجم می کنند.

یاد اون شب توی هواپیما افتادم. وقتی برق ها خاموش شد و کل هواپیما شروع به تکون خوردن کرد. به مهماندار نگاه کردم که پشت سر همه بین دو ردیف روی صندلی مخصوص خودش نشسته بود و با دست طناب های ایمنی رو گرفته بود. یه دختر خیلی زیبای لاتین تبار بود. وقتی نگاهمون به هم گره خورد لبخند زد. بعد طناب ها رو ول کرد و همونطور که نشسته بود با دست هاش ادای رقصیدن دراورد. انگار داشت با تکون های هواپیما میرقصید. انگار داشت با هواپیما میرقصید.

فرداش توی یه کافی شاپ توی ساکرامنتو نشسته بودم و به قاتل گلدن استیت فکر می کردم که توی این شهر مدتها آدم کشت بدون این که کسی بتونه بگیردش. به این که شاید اونم توی همین خیابونا راه رفته. اونم توی همین هوا نفس کشیده... به این که اتفاقا دوتا از دخترهاش توی همین شهر به دنیا اومدن. به این که روشش این بود که با اسلحه میرفت خونه یه زوج جوان. هردو رو میبست. بعد مرد رو دمر میخوابوند و روی کمرش یه سری بشقاب میذاشت و بهش میگفت اگه صدای این بشقاب ها رو بشنوم اول زنتو می کشم و بعدم خودتو. بعد زنه رو میبرد توی اتاق خواب.

آخرش یه تیم 6 نفره توی اف بی آی چهل سال بعد از آخرین قتلش در 2018 با انواع روش های مربوط به دی ان ای (که خودش برای خودش یک داستان حماسیه) در سن 78 سالگی پیداش کردند. در حالی که حالا یک پدربزرگ گوگولی بود و نوه داشت و با واکر راه میرفت. چرا نمیتونستند پیداش کنند؟ چون خودش یه مدت افسر پلیس بود.

قهوه م داشت سرد میشد... در حالی که هوای بهشتی شمال کالیفرنیا رو توی ریه م فرو میدادم... خدا رو شکر کردم که الان تنها مشکلم تا چند دیقه قبل این بود که یه دسشویی پیدا کنم. بعد به این فکر کردم که من کجا؟ اینجا کجا؟ حداقل روزی یک بار این فکرو می کنم. کاش وقت می کردم یه سر سر قبر هایده برم. بعد یادم اومد ازینجا تا لس آنجلس 5 ساعت راهه. فاک...

چشمامو باز می کنم. توی خونه ام. ساعت نزدیک 3 نصفه شبه. به خودم میگم امشب همینقدر آبتنی کردن تو برکه خاطرات کافیه.

به صدای مغزم لبخند میزنم وقتی داره با نگرانی بهم میگه: تو مریضی پسر...

شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۳ | 3:4
میم

پیتر سینگر

چند روز پیش داشتم گفتگوی لکس فریدمن با پیتر سینگر رو گوش می کردم. پیتر سینگر جزو معدود شخصیت های شدیدا چپ گرا در صحنه روشنفکری دنیای انگلیسی زبانه که من با کارهاش آشنام و براش احترام قائلم علیرغم این که به نظرم بعضی از نظراتش خیلی خطرناکن. برای این که حداقل consistency منطقی داره. وقتی میگه حیوانات ذاتا ارزش اخلاقیشون کمتر از انسان نیست خودش متوجه نتیجه این حرف هست و اون اینه که لازمه این حرف فقط این نیست که حیوانات رو بیاره بالا بلکه مجبوره انسان ها رو هم یکم بیاره پایین. به همین دلیل هم مثلا باور داره یک انسان آنانکافلیک (انسان هایی که فقط با ساقه مغز متولد میشن) ارزش اخلاقیشون کمتر از حیواناتی مثل سگ و اسب هست. و چپ های تندرو هم اتفاقا به همین دلیل ازش متنفرن.

یک بار توی یکی از مناظره هاش با یک طرف به شدت مذهبی مسیحی گفت به نظرش اخلاقیه کسانی که با بیماری های خیلی شدید و غیر قابل درمان مثل Epidermolysis bullosa (که توی ایران بهش میگن بیماری پروانه ای) متولد میشن رو (تحت شرایط خیلی خاصی که خودش توضیح میده) در همون کودکی به صورت انسانی و بدون درد و بدون رنج از از بین ببرن.

چیزهای دیگه ای هم گفته مثل این که صنعت تولید عمده گوشت به شدت غیراخلاقیه (و به نظرم کسی که بدونه این صنعت چجوری کار می کنه محال ممکنه بتونه باهاش مخالفت کنه). همچنین آزمایش کردن روی حیوانات (مخصوصا آزمایش های روانشناسی) باید متوقف بشن که بازم به نظرم اگه کسی بدونه روان شناس های آکادمیک چه شکنجه های روحی و جسمی وحشتناکی به حیوانات اعمال کردند و بعضا هنوز هم می کنند نمیتونه باهاش مخالف باشه و منم از این جهات باهاش همدلم. وضعیت بعضی از این آزمایش ها جوریه که من تقریبا مطمئنم خود اون روان شناس ها و دانشجوهایی که در این آزمایش ها سهیم بودن باید توی دارلمجانین بستری بشن. شاید با خودتون بگید: خب تو اگه میدونی روش های تولید صنعتی گوشت غیر اخلاقیه چرا بازم خودت گوشت میخری؟ آفرین و جوابش اینه: چون من آدم بدی ام.

القصه... توی اون گفتگوش با لکس فریدمن (لکس متخصص هوش مصنوعیه) لکس ازش درباره رابطه بین آگاهی و رنج می پرسه. دلیلش اینه که میگه خودش این آزمایش رو انجام داده و مثلا به روبوت های خانگیش با یادگیری مایشن یاد داده که ادای درد کشیدن رو در بیارن و جیغ و ناله کنند. پیتر سینگر چنان که ازش بر میاد گفت (با قدری بی تفاوتی نسبت به اصل موضوع بحث)(واقعا باید یاد بگیرم در مصرف پرانتز صرفه جویی کنم) که به نظرش موجوداتی که آگاهی ندارن مثل برنامه های کامپیوتری و روبوت ها هرچقدر هم دقیق و باورپذیر ادای رنج کشیدن رو در بیارن باز منزلت اخلاقی ندارن و دلیلی نداره ما به رنجشون اهمیت بدیم.

وقتی که به آخر گفتگو رسید توی دلم کلی حسرت خوردم که من جای لکس نبودم وگرنه در ادامه ازش میپرسیدم: «اگه ما علاوه بر این که ربات هامون رو پروگرم کردیم که ادای درد کشیدن رو در بیارن، پروگرمشون کنیم که از درد و رنج فرار کنند و وقتی درد میکشن تقلا کنند که خودشون رو نجات بدن چی؟ بازم منزلت اخلاقی ندارن؟ مگه حیوانات (و نهایتا خود ما) چیزی جز همینیم؟ مگه ما چیزی جز یک کد ژنتیکی هستیم که بعد از میلیونها سال تکامل با همون پروسه ای که ماشین ها یاد می گیرن یاد گرفته که از درد فرار کنه و خودشو نجات بده در اون صورت فرق اون ماشین با ما چیه؟»

برام جالب بود که ببینم آدمی که ذهنش به دقت سینگره در این باره چی فکر می کنه. ذهنمو بیشتر از این درگیر این سوال نمی کنم البته. من سالهاست که فلسفه رو طلاق دادم.

یک بار دیگه برمیگردیم به جمله معروف منسوب به جان فون نویمان بزرگ که همه این بحث رو خلاصه می کنه و سالها پیش از شروع داستان هوش مصنوعی گفته شده:

You insist that there is something a machine cannot do. If you tell me precisely what it is a machine cannot do, then I can always make a machine which will do just that

سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۳ | 3:6
میم

موج خون

1. یکی از بزرگترین سوالاتی که این سالهای اخیر عمرم برام مطرحه و با هر بار فکر کردن بهش از ترس به لرزه میافتم اینه: چطور تونستن انقدر موثر مغز ما رو جوری کوک کنند که با شنیدن وحشتناک ترین چیزها حالمون بهم نخوره و حتی بهش افتخار هم بکنیم؟

یادمه اون موقعی که راهنمایی بودم سایکوپث های مذهبی ای که معلممون بودن داستان های جبهه و جنگ رو برامون تعریف می کردند. داستان هایی از بچه های 14 و 15 و 16 ساله که خودشونو روی سیم خاردار مینداختن و روی مین میرفتن و نارنجک به خودشون میبستند و زیر تانک میرفتند به طمع بهشت و به خاطر حرف «امام». این که با افتخار می گفتند شهید فلانی شناسنامه شو دستکاری کرد که بتونه بره جبهه... اون موقع عقلمون نمیرسید که تیکه های پازل رو کنار هم بذاریم: این که آخوند محل و سپاهی مسجد سر کوچه که میخواستند اون بچه 13 ساله رو بفرستند خط مقدم کاملا واقف بودند به این که فرق یک بچه 13 ساله و یک نوجوان 18 ساله چیه. و پروسه جعل مدرک هم انقدر آسون بود که یک بچه 13 ساله به تنهایی میتونست انجامش بده. ولی عمدا خودشونو به اون راه میزدن چون «میخواستند» که بچه ها رو بفرستند به جنگ... چرا تعفن استفاده از بچه های کوچیک توی جنگ همونجا توی صورتمون نزد؟ یادمه معلممون وقتی اینارو میگفت گریه می کرد و ماهم باهاش گریه می کردیم.

لام بهم میگه از خودت انتظار های زیاد داری... از بچه راهنمایی چه انتظاری داری؟ ولی هزینه بی حسی ما رو احتمالا فرزندانمون خواهند داد. احتمالا که نه... قطعا.

تنها جایی که برام یکی از اون هزاران سوالی که باید پیش میومد بالاخره پیش اومد کلاس پنجم دبستان بود وقتی از معلم روانپریشمون که داستان حسین فهمیده رو با آب و تاب برامون تعریف کرد پرسیدم: چرا خودشو با نارنجک انداخت زیر تانک؟ خب چرا نارنجکا رو ننداخت؟

- چون همه نارنجکا رو میخواست باهم بندازه

- خب چرا کمربندشو در نیاورد که بندازه با نارنجک ها؟

-چون نارنجک ها به شلوارش وصل بودن و کمربند هم نداشت.

- چرا شلوارشو در نیاورد با نارنجک ها بندازه؟ از مردن که بهتره... نیست؟

اینجا معلممون در تلاش برای دست و پا کردن یه توجیه قابل قبول چیزی گفت که مرغ پخته هم احتمالا از خنده پشتک وارو میزنه:

- برای این که نارنجک ها بتونن تانک رو از بین ببرن نیاز به یه ماده سوختنی بود و شهید با بدن خودش این ماده رو تامین کرد.

واقعا ما چطور فکر می کردیم که حتی همون موقع به این حرف ها شک نمی کردیم؟ چرا می پذیرفتیم؟

برای اون چند نفر عقب مانده ذهنی که به این داستان معتقدند و ممکنه اینجا رو بخونند: شما با نارنجک (حتی با چندین نارنجک) نمیتونی زرهی رو از بین ببری. حتی در 1980 هم نمیتونستی همچین کاری بکنی. ماجرای فهمیده دروغ بود. آدمش احتمالا وجود داشته ولی درباره نحوه کشته شدنش یک داستان کاملا تخیلی ابداع کردند که دستگاه تبلیغاتی جنگ بتونه به آدم ها انگیزه بده بریزن توی جبهه ها. حتی پدرش هم میدونست که این ماجرا دروغه.

2.

- به نظر خودت چرا انقدر وقایع سیاسی رو دنبال می کنی؟ فکر می کنی دلیلش چیه؟

- دلیلشو میدونم و خیلی ساده است.

- چی هست؟

- من در دنیای خطرناکی زندگی می کنم.

- بیشتر توضیح میدی؟

- این که شما خودتون رو در چجور دنیایی میبینید سوالیه که جوابش نحوه زندگی کردن شما رو تعیین می کنه. اگه دنیای اطرافتون یک نظم نسبی داره میتونید بیخیال زندگی کنید. ولی من میدونم که دنیای اطرافم هر لحظه ممکنه فرو بریزه. بنابراین باید دائما مراقب باشم که اتفاق ها سورپرایزم نکنن. باید براشون آماده باشم.

- چه اتفاقی ممکنه بیافته؟

- زمانی که اینجا 11 سپتامبر اتفاق افتاد اولین برخورد نزدیک اسلام با دنیای غرب پسا جنگ سرد بود. دنیایی که همه فکر می کردن مشخصه هاش صلح پایدار و تجارت و رشد اقتصادیه. خیلی از کسانی که اون روزهای اول بعد از 9.11 اینجا بودند یادشون میاد زمانی رو که جرات نداشتند از خونه پاشونو بیرون بذارن فقط چون اسم خاورمیانه ای داشتند. این باید برای غربی ها تجربه میشد ولی نشد. من فکر می کنم برخوردهای بزرگتر و خونین تری در راهه تا غربی ها بالاخره به خودشون بیان و بفهمن که باید با اسلام سیاسی همون برخوردی رو بکنند که با ایدئولوژی نازی کردند. نه این که درهای کشورشونو چهارطاق به روی وحوشی باز کنند که کنار سالن اپرای سیدنی شعار میدن «یهودی ها رو بریزید توی اتاق گاز!». و وسط یو سی ال ای شعار انتفاضه میدن. این اولین بسیج همگانی نیروهای اجتماعی اسلام گرا در جامعه غرب بود. ولی آخرینش نخواهد بود. این که عبدالله بقال محلمون مسلمونه ولی سرش به کار خودشه و آدم خوب و خانواده داریه. این که هدی معلم مهدکودک بچمون آدم خوبیه. این که حمزه راننده تاکسیمون بچه باحالیه... همه سرشون به کار خودشونه و آدم های خوبی ان تا وقتی که یه مساله مثل جنگ فلسطین اسرائیل پیش میاد و یه دفه تا به خودت بیای میبینی همه این آدمای سر به زیر ناگهان خیابون های لندن و کلگری و لس آنجلس رو فتح می کنند و وسطش نماز جماعت میخونند. نماز جماعت خوندن وسط نیویورک و لندن مراسم عبادی نیست. یه جور رژه نظامی و نمایش قدرته. و اون مسلمون های خوب سر به زیر ساکت که کاری به کار شما ندارند و دارند زندگیشونو می کنند با تعداد کافی ای از این نمایش قدرت ها کم کم اعتماد به نفس پیدا می کنند به شما بگن واقعا توی ذهنشون چی میگذره... و وقتی محتویات ذهنشونو برای شما آشکار کنند اونوقت میفهمید که باید چجوری بهشون نگاه می کردید و چجوری باهاشون برخورد می کردید. که البته اون موقع دیگه خیلی دیره...

غربی ها نمیدونند کتک زدن زن ها توی خیابون به خاطر حجاب و کشتن گی ها و سر بریدن کافرها از رگ گردن بهشون نزدیک تره :)

من میدونم بالاخره مایی که از خاورمیانه اومدیم وسط این تصادم های اسلام و غرب له میشیم. فکر می کنیم جامون امنه ولی نیست... هر کدوم از ماها یک داغ نفرین این خاورمیانه لعنت شده روی گرده مون خورده و بالاخره روزی همین نفرین مارو به کشتن میده و فرقی نمی کنه توی اروپا باشیم یا چین یا قطب شمال یا مریخ. روزی که یانکی های عصبانی بیان در خونه من صبر نمی کنند من براشون توضیح بدم که من با این که از اون جهنم اسلامی اومدم ولی خیلی وقته که دیگه مسلمون نیستم. و صد البته اگه برادران و خواهران مسلمانم تصمیم بگیرند که همینجا دخلمو بیارن هم غربیا نمیتونن ازم محافظت کنند.

دنیایی که همه ما داریم توش زندگی می کنیم دنیای خطرناکیه. Sie müssen sich warm anziehen

من مثل اون زن رمان کوری ساراماگو فقط یه نفرین اضافه تر از بقیه دارم: این که من توی افق دارم موج های خون رو میبینم که دارن هر لحظه نزدیک میشن.


پی نوشت: امروز دومی رو هم دفاع کردم. از هفته دیگه میتونید روز مهندسو به منم تبریک بگید :)

سه شنبه ششم شهریور ۱۴۰۳ | 17:47
میم

با بدن خود نجنگید

1. پایان نامه رو هفته پیش برای کمیته فرستادم و پس فردا دفاع از پایان نامه شماره 2ه. هنوز دارم اسلاید درست می کنم. میم بزرگ این بار توی کمیته مه. انقدر چیزها دارن به آرومی و روی روال پیش میرن که می ترسم اتفاقی بیافته. بیماری روانی آدم های مضطرب: این که حتی وقتی باید خوشحال باشن هم ترس از اتفاقاتی که «ممکنه بیافته» دارن و بنابراین هیچ وقت خوشحال نیستن.

تراپیستم بهم میگه از واژه «آنتی سوشال» برای توصیف خودم استفاده نکنم چون این واژه معنای مشخص و تکنیکالی توی روان شناسی و روانکاوی داره و به معنی «کسی که از توی جمع بودن خوشش نمی آید» نیست. و درست میگه. ولی من همچنان حس یه موجود فضایی رو دارم که داره با اشتیاق و از دور به آدم ها نگاه می کنه و همه براش جذاب و جالبن ولی هیچکدوم همنوعش نیستن. رفقا برای بچه هاشون تولد میگیرن. برنامه میذارن که بچه ها رو ببرن پارک. مهمونی میگیرن. به طرز شدیدی معتاد جمع و بیرون و مهمونی و برنامه ن. خیلی عجیبه که انقدر از تنها بودن فراری اند. چطور آدمی که خودش برای خودش قابل تحمل نیست انتظار داره برای دیگران قابل تحمل باشه؟ یه مدت یکی از بچه ها که زنش امریکایی بود اومده بود توی جمعای اینا و به شوهرش که دوست من بود گفته بود:«شماها چجوری یکشنبه شب مهمونی خونه هم میرید؟ نمیخواید برای فردا که روز کاریه یکم آماده شید؟» تعجب کرده بود از این همه وقت که آدم ها باهم میگذرونن. من اگه به خاطر لام نبود نود درصد این جاها رو نمیرفتم. واقعا ظرفیتم برای پذیرش دوست جدید خیلی خیلی کمه. توی مهمونی ها هم یکم که میگذره میرم یه گوشه گوشیمو در میارم و چیزی میخونم.

2. یک سال و نیم پیش بدنم بهم گفت: «باید یکمی فشار کار رو کم کنی و به من اهمیت بدی.»

بهش گفتم: «یکی دو روز بهت استراحت میدم ولی زیاد انتظاراتتو بالا نبر از این به بعد زندگی همینه.»

-«غذای سالم نمیتونی بخوری؟ چرا انقدر غذای بیرون میخوری؟»

-«وقت غذا درست کردن ندارم. وقت ورزش کردنم همینطور. مجبورم زیاد هم بشینم.»

-«میوه و سبزیجات چرا نمیخوری»

- «اونو واقعا همینجوری دلیلی نداره»

-«عه؟ اینجوریه؟ پس اینطور..»

و خب بهم یادآوری کرد که اگه بهش اهمیت ندم میتونه کونمو پاره کنه (literally). و از حدود یک سال و نیم پیش بود که علایمش شروع شد. حتی روزی که شروع شد رو یادمه. اواخر دکتریم بود و داشتم روی یه کدی کار می کردم و هی درست نمیشد و دقیقا 9 ساعت پشت کامپیوتر نشستم بدون این که حتی یک بار بلند شم. فک کنم یک بار یا دو بار دسشویی رفتم فقط. و از اونجا بود که درد شروع شد. بعدش هی اهمیت ندادم و درد کشیدم و به خودم گفتم «لوس نباش. یکم درد و سوزشه دیگه. ملت سنگ کلیه میگیرن این که چیزی نیست» و باز یادم میاد دقیقا روزی رو که ماجرا تغییر کرد: یه روز توی دانشکده رفتم دسشویی و 40 دیقه (شایدم بیشتر) کارم طول کشید از شدت دردی که داشتم. انقدر که خانوم خدماتی اومد گفت آقا بیا بیرون میخوام تمیز کنم دسشویی رو. بعدش بلافاصله رفتم خونه و دیدم بله... خونریزی دارم.

یادمه اون روزا با خودم فکر کردم احتمالا این همه سال سیگار کشیدن کار دستم داد بالاخره و سرطان کلورکتال گرفتم. دکتر رفتم و متخصص و... آخرش نتونستن تشخیص بدن دقیقا چیه. فیشر؟ هموروید؟ بعضی از علایم همه شو داشتم و بعضیشم نداشتم. ولی خب این که هنوز زنده ام نشون میده سرطان نبوده احتمالا. سرطان کلورکتال یکی از کشنده ترین سرطان هاست و از زمانی که علایمش بروز می کنن تا زمانی که آدم رو به دیار باقی میفرستند معمولا چند ماه بیشتر طول نمیکشه. نهایتا یه دارو بهم داد که علایمو برطرف کرد ولی هنوز حس می کردم یه چیزی اون تو خرابه. توی دوران نوشتن پایان نامه دوم ینی این یکی دو ماهه اخیر مجبور شدم زیاد بشینم و دوباره عود کرد ولی این بار دیگه برای اومدنش آماده بودم: این چند وقته سعی کردم هیچ دارویی مصرف نکنم و بجاش تمام سبک زندگیمو عوض کردم و ظاهرا در حال بهتر شدنه. بدون دارو. نمیدونم چجوری میخوام تا 50 و 60 سالگی بدنی که انقدر باهاش بیرحم بودم رو زنده نگه دارم.

سه شنبه ششم شهریور ۱۴۰۳ | 15:28
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .