1. یکی از بزرگترین سوالاتی که این سالهای اخیر عمرم برام مطرحه و با هر بار فکر کردن بهش از ترس به لرزه میافتم اینه: چطور تونستن انقدر موثر مغز ما رو جوری کوک کنند که با شنیدن وحشتناک ترین چیزها حالمون بهم نخوره و حتی بهش افتخار هم بکنیم؟
یادمه اون موقعی که راهنمایی بودم سایکوپث های مذهبی ای که معلممون بودن داستان های جبهه و جنگ رو برامون تعریف می کردند. داستان هایی از بچه های 14 و 15 و 16 ساله که خودشونو روی سیم خاردار مینداختن و روی مین میرفتن و نارنجک به خودشون میبستند و زیر تانک میرفتند به طمع بهشت و به خاطر حرف «امام». این که با افتخار می گفتند شهید فلانی شناسنامه شو دستکاری کرد که بتونه بره جبهه... اون موقع عقلمون نمیرسید که تیکه های پازل رو کنار هم بذاریم: این که آخوند محل و سپاهی مسجد سر کوچه که میخواستند اون بچه 13 ساله رو بفرستند خط مقدم کاملا واقف بودند به این که فرق یک بچه 13 ساله و یک نوجوان 18 ساله چیه. و پروسه جعل مدرک هم انقدر آسون بود که یک بچه 13 ساله به تنهایی میتونست انجامش بده. ولی عمدا خودشونو به اون راه میزدن چون «میخواستند» که بچه ها رو بفرستند به جنگ... چرا تعفن استفاده از بچه های کوچیک توی جنگ همونجا توی صورتمون نزد؟ یادمه معلممون وقتی اینارو میگفت گریه می کرد و ماهم باهاش گریه می کردیم.
لام بهم میگه از خودت انتظار های زیاد داری... از بچه راهنمایی چه انتظاری داری؟ ولی هزینه بی حسی ما رو احتمالا فرزندانمون خواهند داد. احتمالا که نه... قطعا.
تنها جایی که برام یکی از اون هزاران سوالی که باید پیش میومد بالاخره پیش اومد کلاس پنجم دبستان بود وقتی از معلم روانپریشمون که داستان حسین فهمیده رو با آب و تاب برامون تعریف کرد پرسیدم: چرا خودشو با نارنجک انداخت زیر تانک؟ خب چرا نارنجکا رو ننداخت؟
- چون همه نارنجکا رو میخواست باهم بندازه
- خب چرا کمربندشو در نیاورد که بندازه با نارنجک ها؟
-چون نارنجک ها به شلوارش وصل بودن و کمربند هم نداشت.
- چرا شلوارشو در نیاورد با نارنجک ها بندازه؟ از مردن که بهتره... نیست؟
اینجا معلممون در تلاش برای دست و پا کردن یه توجیه قابل قبول چیزی گفت که مرغ پخته هم احتمالا از خنده پشتک وارو میزنه:
- برای این که نارنجک ها بتونن تانک رو از بین ببرن نیاز به یه ماده سوختنی بود و شهید با بدن خودش این ماده رو تامین کرد.
واقعا ما چطور فکر می کردیم که حتی همون موقع به این حرف ها شک نمی کردیم؟ چرا می پذیرفتیم؟
برای اون چند نفر عقب مانده ذهنی که به این داستان معتقدند و ممکنه اینجا رو بخونند: شما با نارنجک (حتی با چندین نارنجک) نمیتونی زرهی رو از بین ببری. حتی در 1980 هم نمیتونستی همچین کاری بکنی. ماجرای فهمیده دروغ بود. آدمش احتمالا وجود داشته ولی درباره نحوه کشته شدنش یک داستان کاملا تخیلی ابداع کردند که دستگاه تبلیغاتی جنگ بتونه به آدم ها انگیزه بده بریزن توی جبهه ها. حتی پدرش هم میدونست که این ماجرا دروغه.
2.
- به نظر خودت چرا انقدر وقایع سیاسی رو دنبال می کنی؟ فکر می کنی دلیلش چیه؟
- دلیلشو میدونم و خیلی ساده است.
- چی هست؟
- من در دنیای خطرناکی زندگی می کنم.
- بیشتر توضیح میدی؟
- این که شما خودتون رو در چجور دنیایی میبینید سوالیه که جوابش نحوه زندگی کردن شما رو تعیین می کنه. اگه دنیای اطرافتون یک نظم نسبی داره میتونید بیخیال زندگی کنید. ولی من میدونم که دنیای اطرافم هر لحظه ممکنه فرو بریزه. بنابراین باید دائما مراقب باشم که اتفاق ها سورپرایزم نکنن. باید براشون آماده باشم.
- چه اتفاقی ممکنه بیافته؟
- زمانی که اینجا 11 سپتامبر اتفاق افتاد اولین برخورد نزدیک اسلام با دنیای غرب پسا جنگ سرد بود. دنیایی که همه فکر می کردن مشخصه هاش صلح پایدار و تجارت و رشد اقتصادیه. خیلی از کسانی که اون روزهای اول بعد از 9.11 اینجا بودند یادشون میاد زمانی رو که جرات نداشتند از خونه پاشونو بیرون بذارن فقط چون اسم خاورمیانه ای داشتند. این باید برای غربی ها تجربه میشد ولی نشد. من فکر می کنم برخوردهای بزرگتر و خونین تری در راهه تا غربی ها بالاخره به خودشون بیان و بفهمن که باید با اسلام سیاسی همون برخوردی رو بکنند که با ایدئولوژی نازی کردند. نه این که درهای کشورشونو چهارطاق به روی وحوشی باز کنند که کنار سالن اپرای سیدنی شعار میدن «یهودی ها رو بریزید توی اتاق گاز!». و وسط یو سی ال ای شعار انتفاضه میدن. این اولین بسیج همگانی نیروهای اجتماعی اسلام گرا در جامعه غرب بود. ولی آخرینش نخواهد بود. این که عبدالله بقال محلمون مسلمونه ولی سرش به کار خودشه و آدم خوب و خانواده داریه. این که هدی معلم مهدکودک بچمون آدم خوبیه. این که حمزه راننده تاکسیمون بچه باحالیه... همه سرشون به کار خودشونه و آدم های خوبی ان تا وقتی که یه مساله مثل جنگ فلسطین اسرائیل پیش میاد و یه دفه تا به خودت بیای میبینی همه این آدمای سر به زیر ناگهان خیابون های لندن و کلگری و لس آنجلس رو فتح می کنند و وسطش نماز جماعت میخونند. نماز جماعت خوندن وسط نیویورک و لندن مراسم عبادی نیست. یه جور رژه نظامی و نمایش قدرته. و اون مسلمون های خوب سر به زیر ساکت که کاری به کار شما ندارند و دارند زندگیشونو می کنند با تعداد کافی ای از این نمایش قدرت ها کم کم اعتماد به نفس پیدا می کنند به شما بگن واقعا توی ذهنشون چی میگذره... و وقتی محتویات ذهنشونو برای شما آشکار کنند اونوقت میفهمید که باید چجوری بهشون نگاه می کردید و چجوری باهاشون برخورد می کردید. که البته اون موقع دیگه خیلی دیره...
غربی ها نمیدونند کتک زدن زن ها توی خیابون به خاطر حجاب و کشتن گی ها و سر بریدن کافرها از رگ گردن بهشون نزدیک تره :)
من میدونم بالاخره مایی که از خاورمیانه اومدیم وسط این تصادم های اسلام و غرب له میشیم. فکر می کنیم جامون امنه ولی نیست... هر کدوم از ماها یک داغ نفرین این خاورمیانه لعنت شده روی گرده مون خورده و بالاخره روزی همین نفرین مارو به کشتن میده و فرقی نمی کنه توی اروپا باشیم یا چین یا قطب شمال یا مریخ. روزی که یانکی های عصبانی بیان در خونه من صبر نمی کنند من براشون توضیح بدم که من با این که از اون جهنم اسلامی اومدم ولی خیلی وقته که دیگه مسلمون نیستم. و صد البته اگه برادران و خواهران مسلمانم تصمیم بگیرند که همینجا دخلمو بیارن هم غربیا نمیتونن ازم محافظت کنند.
دنیایی که همه ما داریم توش زندگی می کنیم دنیای خطرناکیه. Sie müssen sich warm anziehen
من مثل اون زن رمان کوری ساراماگو فقط یه نفرین اضافه تر از بقیه دارم: این که من توی افق دارم موج های خون رو میبینم که دارن هر لحظه نزدیک میشن.
پی نوشت: امروز دومی رو هم دفاع کردم. از هفته دیگه میتونید روز مهندسو به منم تبریک بگید :)