Über Alles

نامه هایی به آینده

خانومه

میخواستم امروز ورزش نکنم.
فیلم اون خانوم روستایی پیر که روسری سرش بود و داشتن ازش فیلم میگرفتن توی ذهنم پلی شد که با لهجه نمیدونم کجایی میگه:
"بلند شو! بلند شو تخم سگ!"
باشه مادرجان بلند شدم. نکنمون سر جدت.

چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۲ | 16:22
میم

زجرکش

دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۲ | 1:51
میم ادامه مطلب

بخشش

دخترای این دوره و زمونه رو که میبینم دلم گرم میشه به آینده. دخترهای شجاعی که دارند برای زندگیشون همه جا می جنگند: توی خونه، توی خیابون، توی مدرسه توی دانشگاه... بهشون که نگاه می کنم چیزی جز سلحشوری ناب نمیبینم

این که از نسل تو سری خور ما بهترن و با مشت های گره کرده توی صورت قلدرها میزنن باعث میشه به آینده امیدوار بشم. ولی قصدم این نیست که براشون اینجا مدح نامه بنویسم. اینجا یه گوشه از زندگی منه و درباره منه. قصدم اینه که بگم چرا من دستکم نسبت به خانواده م شبیهشون نیستم...

این روزها خیلیا رو دیدم که تو روی پدر و مادرشون وایمیستن و میگن عقاید و دین و ایمان اونا رو قبول ندارن و دمشون گرم... اصلن زندگی درباره وایسادن تو روی قلدرها و دیکتاتورهاست و بعضی پدرها و مادرها و همسرها واقعا ستمگرن. به معنای واقعی کلمه دژخیمن. باید توی روشون ایستاد و نه گفت. این مهمترین مساله اجتماعی این روزاست.

ولی با همه این که تحسینشون می کنم، من هیچ وقت این کارو نمی کنم. هیچ وقت به پدر و مادرم نمیگم که نظرم درباره باورهاشون چیه. چرا باید این کارو بکنم؟ میدونم که رنج می کشن. من میدونم که این حقو دارم. میدونم که اگه بخوام حق دارم بهشون بگم من باورهاشونو قبول ندارم. اما از این حقم استفاده نمی کنم. زندگی درباره حق داشتنه ولی این حقیه که من عامدانه ازش استفاده نمی کنم. بقیه داستانای خودشونو دارن. خیلیا دخترن. اگه من دختر بودم قطعا تجربه م فرق می کرد. ولی من رابطه م با پدر و مادرم با همه پیچیدگی ای که داشته و داره مثل بقیه آدمایی که ازشون درد و دل میشنوم نبوده. منم رنج کشیدم از باورهاشون، منم اذیت شدم. منم سر اشتباهاتشون هنوز دارم تاوان های سنگین روانی میدم. اگه کسی اینجوری آروم میشه دستخوش... من نمیشم. میدونم که اگه به روشون بیارم اروم نمیشم. اینم میدونم که اونا با همه گندایی که زدن و کمم نبوده همه زورشونو زدن برای ما. اشتباهم کردن. گند هم زدن. ولی من میبخشمشون.

دعوا کردن باهاشون زندگی گذشته منو بر نمیگردونه. زخم های روانی الانمم التیام نمیده.

***

پدرم بود که منو با ادبیات آشنا کرد. با شعر با رمان. مگه این کم چیزیه!؟ پدرم بود که بذر این کنجکاوی لعنتی رو توی مغز من کاشت! این رشته ای که الان دارم اصلا همه پروژه زندگی من حول همین کنجکاوی شکل گرفته. اگه هیچ پدری دیگه ای هم در حقم نکرده بود همین کافی بود.

اره پدرم خیلی چیزایی که یه پدر باید به فرزندش یاد بده رو بهم یاد نداد. مسئولیت پذیری رو، شوهر خوبی بودن رو، سختکوش بودن رو، و خیلی چیزا که اینجا نمی نویسم و نتیجه ش کامپلکس هاییه که خودشونو توی چیزایی مثل پست قبل نشون میدن. مشکل من در ارتباط با جنس مخالفم، خود تخریبگر بودنم، بی اعتماد به نفس بودنم، هیچکدوم احتمالا هیچ وقت حل نمیشن.

بالای همه اینا یه واقعیت دیگه ام هست: من زیاد از عنکبوت حرف نمیزنم و اون وقتایی که یادش میکنم هم چیزی جز نفرت و سیاهی نیست. اما این که چیزی بهش بدهکار نیستم، این که یک روانی سادیست بود که منو تا مرز خودکشی برد، این که یه سایکو بود که توی زندگیش نسبت به هیچ چیز و هیچ کس دلسوزی نداشت همه و همه در یک حقیقت تغییری ایجاد نمی کنه: این که ۹۰ درصد ایرادایی که به من میگرفت حقیقت داشت. حق داشت که از مسئولیت پذیرنبودن من ناراحت باشه، حق داشت که از حمایتگر نبودنم زجر بکشه و از این که ورزش نمی کردم و به ظاهرم نمیرسیدم به ستوه بیاد. و این چیزیه که خیلی از اطرافیانم نمیدونن: یه روز بعد از تموم شدن اون روزهای جهنمی بالاخره خودمو صدا کردم و در برابر دادگاه وجدان خودم ایستادم و بی رحمانه خودمو محکوم کردم و حقو به اون دادم. با همه نفرتی که ازش داشتم و دارم حقو به اون دادم. تمام این چند ساله زندگی من بعد از طلاق خلاصه میشه در این که تلاش کردم خودمو تغییر بدم.

***

این که برادرم هم همینطوره نشون میده چیزی در تربیت ما خرابه. و خب تعارف که نداریم تقصیر پدر و مادرمه. مذهبی بنیادگرا بودنشون همینطور یه جور دیگه روان ما رو به هم ریخت.

اما با همه این ها من نمیخوام ازشون انتقام بگیرم. برعکس، در زمینه هایی بهشون افتخار هم می کنم. پدر و مادر من هم دست در دست تاریخ از خیلی از باورهای قدیمیشون دست کشیدن و مسیر طولانی ای رو اومدن. امروزشون قابل مقایسه با اون چیزی که در روزهای بچگی من بودن نیست. من همه زندگیم نسبت به باورهای ادم ها بیرحم بودم ولی نسبت به خودشون جز در موارد معدودی نبودم. آدم ها طفلکی تر از این حرفان.

یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۲ | 4:30
میم

پایان خواب نیمروز

پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۲ | 1:26
میم ادامه مطلب

چهار سال پیش

سرش روی سینه م بود. انقدر دیروقت بود که حتی صدای ماشینام دیگه از خیابون نمیومد. نمیدونم توی اون سکوت ضخیم شب اون داشت به چی فکر می کرد. برام مهم هم نبود. موهاشو نوازش می کردم و توی تاریکی به سقف خیره شده بودم. همه جا تاریک تاریک بود. انگشتام آروم موهای سیاهشو شونه می کرد. اون حرکتی نمی کرد. مثل چی بود؟ مث گنجشک؟ نمیدونم.

سرش روی سینه م بود ولی داشتم توی تاریکی، توی فکرهای غیرقابل گفتن آبتنی می کردم. توی خاطرات دور و نزدیک. توی اون گرداب سیاهی که توی قلبم ثانیه به ثانیه می جوشید و مدام سعی می کردم مخفیش کنم. ولی بی فایده بود. حتی از اون که هفت پشت غریبه بود هم پنهان نمی موند.

صدای دخترونه ش توی تاریکی اتاق پیچید.: "چرا انقدر خشم داری...؟"

از تخت اومدم پایین و شروع کردم به پوشیدن لباسهام. نگاهم می کرد. پیشونیشو بوسیدم و در گوشش گفتم:

"فکر کنم کم کم وقتشه بری خونتون..."

شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ | 10:51
میم

کراش

کراش داشتن روی یک نفر چیز بدی نیست. ینی در واقع نمی تونه بد باشه چون در اغلب مواقع دست خودمون نیست. آدم نمی تونه خودشو از کاری که تحت اختیارش نیست منع کنه. کراش یعنی این که از یک نفر خوشم بیاد. فکر کنم که این آدم تایپ من هست. شبیه منه. حرف مشترک داریم. در کنارش بهم خوش میگذره و اگر تحت شرایط دیگه و زمان دیگه و موقعیت دیگه ای باهاش آشنا شده بودم شاید به رابطه عاطفی باهاش فکر می کردم.

اما کسی که یکم به بلوغ عقلی رسیده باشه می دونه که دنیا هیچکس رو براش نریده. هیچ کس نیست که مچ صد درصد خودش باشه بنابراین هیچکس نیست که باهاش نبودن فقدان جبران ناپذیری توی زندگی آدم باشه.

آدم احمق کسیه که روی کراش داشتنش و افکار مربوط بهش دست به عمل بزنه در حالی که طرف در موقعیت رابطه عاطفی نیست. مثلا متاهله یا توی رابطه ست یا خیلی دوره و موقعیت این که نزدیک تر هم بیاد نداره یا به هر دلیلی توی موقعیتی که بخواد رابطه عاطفی برقرار کنه نیست. کسی که زندگی خودش یا یه نفر دیگه یا هردو رو بابت کراش داشتنش روی یک نفر نابود می کنه آدم بالغی نیست و وقتی نگاه می کنی این آدم ها اغلب مواقع ارتباطشونو با واقعیت از دست دادن.

فلذا نگران من نباشید. من توی اینجور مسائل قبلا مشقامو نوشتم. الان (دستکم در این مسائل) آدم نرمالی ام.

یکشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۲ | 17:22
میم

شب گَس

دوشنبه یکم خرداد ۱۴۰۲ | 0:59
میم ادامه مطلب
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .