فرفری باهوشه و فکر می کنم آدم قوی ایه به نسبت خودش. بالاخره مهاجرت پدر همه رو در میاره تا حدودی. فرفری هم جزو اون آدم هاییه که روی یکی از گسل های مدرنیته زندگی می کنه و نمیدونه بین جاه طلبی و بعضی از نیاز های باستانیش چطور صلح برقرار کنه. نیاز به برنده شدن، شغل خوب و جایگاه علمی قابل پز دادن، و «خفن بودن». در عین این که دنبال پارتنریه که «ازش مراقبت کنه» (کلمات خودشه).
اون روز تو ماشینش با آب و تاب داره برام توضیح میده که اصلا به اسلام اعتقادی نداره و مخصوصا از این دین مبین به خاطر زن ستیزیش بدش میاد. ولی آدم «اسپیریچوالیه». گفتم «ینی معتقدی که خدایی هست؟» گفت «نمیدونم.» گفتم «پس منظورت چیه؟ منظورت اینه که آدما بعد از مرگ ادامه پیدا می کنند؟» گفت «اره مطمئنم.» دارم روی خودم کار می کنم که با باورهای آدما شوخی نکنم نه به خاطر این که به باوراشون احترام میذارم بلکه چون دلم میخواد دوستای بیشتری پیدا کنم و اون چارتا دونه ای که دارم هم از دست ندم.
گفتم از کجا انقدر مطمئنی؟ برام درباره این گفت که خواب مادر دامادشونو دیده که داره توی بهشت کوکو سبزی درست میکنه و میگفت نمیدونسته که مادر دامادشون کوکوهای خیلی خوشمزه ای درست می کنه که در فامیل و در و همسایه معروفن. همین که نمیدونسته ولی خواب اونو در حال کوکو درست کردن دیده بود به نظرش معجزه اومده بود. گفتم حالا ممکنه این ماجرای کوکوها رو یه جایی شنیده باشی ولی یادت رفته باشه.
گفت «فقط این نیست اخه. یبارم خواب مامان بزرگم رو دیدم که اونم توی بهشت بود (به دلایل نامعلومی مطمئنه همه فامیلاش بهشت رفتن) اونم داشتن براش غذا میبردن و میگفت من همه رو اینجا غذا دادم این همه غذا برای من میفرستید من نیاز ندارم دیگه. حالا جالبیش میدونی چیه؟ این که مامان من برای مامان بزرگم هر هفته قرآن میخونه.»
- خب الان به نظر میاد اثبات کردی که اسلام دین حقه دیگه.
- نه چرا؟
- چرا دیگه... مامانت همون آیه هایی که میگه اگه زنتون به حرفتون گوش نکرد کتکش بزنید و زناکارو صد ضربه شلاق بزنید میخونه بعد اونجا واسه مامان بزرگت غذا میبرن. الان ثابت کردی اسلام درسته.
- نخیرم!
اصلا از اونن لبخندی که تهش زدم خوشش نیمد.
خب به نظر میاد باید بیشتر رو خودم کار کنم.