امروز.. چند ثانیه ای هم یاد نه ماه پیش افتادم. نه ماه پیش که توی ماشین نشسته بودم. توی پارکینگ روبروی اداره پست و احساس میکردم نفس کشیدن برام راحت نیست. با خودم میگفتم ممکنه این مرحله از زندگی هم بگذره؟ ممکنه این حس ناامنی و مدام توی طوفان بودن اقلا یکم کم بشه؟ من تلاشمو می کنم ولی زندگی که به کسی چیزی بدهکار نیست. مدارکم رو فرستاده بودم برای اداره مهاجرت و وقتی توی ماشین نشستم حالتم همین بود. مضطرب. پریشان. حس کوهنوردی رو داشتم که برای نجات جونش از روی یک صخره پریده به سمت یه صخره دیگه و هنوز روی هواست. دیگه نه پاش روی صخره قبلیه نه دستش هنوز به جدیده رسیده.
یبار که کنار مغازه اون دوست کُردم با دکتر سیگار میکشیدیم بهم گفت: تو هیچ وقت از زندگی لذت نمیبری. چون مدام استرس و دلشوره آینده رو داری. یه روز دلشوره امتحان. یه روز دلشوره تز و دفاع یه روز دلشوره کار و مهاجرت. همیشه یه چیزی هست که زندگی رو به کامت زهر کنه.
بهش گفتم دکتر جان. تمام این هایی که گفتی همه شون از درس و امتحان و دکتری و شغل و... همه دلشوره یک چیزن: دلشوره مهاجرت. همه اونا دلشوره و استرسن به خاطر همین یدونه.
سوار این کشتی طوفان زده... هر بار که موج به بدنه ش میخورد یه عده پرت میشدن توی آب و مدام فکر این که شاید نفر بعدی من باشم... هر بار با خبر دستگیری ها و دیپورت ها و زندانی کردن ها پشتم لرزید. هر بار دوباره از خودم پرسیدم آیا شرط بستن روی امریکا کار درستی بود؟
و همه این ها ادامه داشت تا هفته پیش.
صبح بود. اومدم توی آفیسم و لپ تاپ رو باز کردم که آنلاین توی میتینگ گروهی شرکت کنم. درست چند ثانیه قبلش گوشیو نگاه کردم که ساعتو چک کنم و انگار که پتک به سرم خورده باشه گوشی رو گذاشتم روی میز... انگار توی دستم یه موجود ترسناکه. انگار نمیخواستم به صفحه گوشی نگاه کنم. نوتیفیکیشن از اپ اداره مهاجرت بود. حس کردم دوباره نمیتونم راحت نفس بکشم. دوباره گوشی رو برداشتم. نوتیفیکیشن رو باز کردم و دیدم نوشته پرونده شما از مرحله «انگشت نگاری» به مرحله «تصمیم نهایی» منتقل شده. اکانتم رو باز کردم. و احساس کردم که بغض داره خفم میکنه...
9 سال... 9 فاکینگ سال خانه به دوشی. طلاق. غم دوری از خانواده. تنهایی ویران کننده و معلق بودن روی ویزای زپرتی دانشجویی. با همین یک جمله که توی اکانتم نوشته بود تموم شد. انگار در تمام این سالها مدام در سفر بودم. با چمدون توی دست و کوله پشتی به پشت و...
بالاخره سفر به پایان رسیده بود.
خوب شد حضوری توی میتینگ نبودم وگرنه نمیدونستم چجوری توضیح بدم که چرا دارم اینجوری اشک میریزم. به لام پیام دادم. اونم گریه کرد. اون روز رو نتونستم کار کنم. مدام وسط کار بغضم می ترکید. به این فکر کردم که خانواده مو چجوری و کجا ببینم؟
برای بابام عکس نوتیفیکیشن رو فرستادم و زیرش نوشتم:
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه ی غصه که در دولت یار آخر شد...
و جواب داد:
حتی اذاستیئس الرسل...
این آیه ایه که همیشه توی تاریک ترین روزهای زندگیم بهم یاداوری می کرد.
امروز صبح که ایمیل دلیوری برام اومد با همون پیژامه رفتم در صندوق پست رو باز کنم و حس کسیو داشتم که داره با پیژامه روی استیج اسکار راه میره. رفتم توی خونه و بسته رو باز کردم. کنار گرین کارت یه بروشور کوچیک توی پاکت بود با عکس بزرگ مجسمه آزادی که روش نوشته بود:
Welcome to the United States!
پی نوشت: بله و به عنکبوت خانوم هم فکر کردم. به عنکبوت خانومی که اون روزهای طلاق بارها تهدیدم کرد میتونه با یه تلفن از اینجا بیرونم کنه. به این که اگه اینجا بود بهش میگفتم که
And finally... I have won. :)
و اون احتمالا بهم میگفت
It was not a competition!
و من احتمالا بهش میگفتم
You are absolutely right... It was not. But I FUCKING won anyways!
پی نوشت2: خوشحالم... بینهایت خوشحالم.