Über Alles

نامه هایی به آینده

شعرهایی که این روزها زمزمه می کنم ۱۰

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیافزود

زنهار از این بیابان... وین راه بی نهایت...

چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۳ | 11:57
میم

Pacific

باورم نمیشه ۸ سال توی امریکا بودم و امروز برای اولین بار بود که اقیانوس آرام رو از نزدیک می دیدم.

کنار دریا راه رفتم. توی یه رستوران لب آب نشستم و شام ساندویچ ماهی صید روز خوردم در حالی که کنارم توریست های آلمانی بچه هاشون رو آروم می کردند و مرغ های دریایی کنار ماهیگیرهای سرخوش توی اسکله قشرق راه انداخته بودن. سعی کردم اون لحظه رو برای خودم نگه دارم. همه جزئیاتشو. کله فکی که برای چند دیقه از آب بیرون اومد. مسیج های پر از حسرت لام وقتی براش عکس فرستادم که "کاش منم اونجا باهات بودم..." پسر و دختری که از کلیسا اومده بودن و پشت سرم درباره خوابگاه دانشگاه حرف میزدن. سرخوش و بیخیال. دور از دردهای جهنم سوزانی به اسم خاورمیانه با تمام پیامبران مرگش. سعی کردم زیر آسمون زعفرانی غروب لابلای غرش هواپیماهایی که گاه و بیگاه از بالای سرم میگذشتند تصورش کنم. در حالی یکی از اون لباس های خنک و راحتش رو پوشیده بود و موهای طلاییش رو پشت سرش بسته بود. چشمهامو باز کردم... و اون همونجا کنارم بود.

زندگی به ما چیزی بدهکار نیست محبوب... ولی من خوشحال و بینهایت شکرگزارم که این لحظه ها رو باهات زندگی کردم. چه وقتایی که کنارم بودی و چه وقتهایی که نبودی.


پی نوشت: دو روز پیش سالگرد اولین روزی بود که قدم به خاک این کشور گذاشتم. امسال اولین سالی بود که متوجه اومدن و رفتن اون روز شدم. چه خاطره هایی اسماعیل‌. چه اشک ها و لبخندهایی چه خوشی ها و تلخی هایی که از سر نگذروندم...

پی نوشت۲:

The part of me that's you will never die...

Always Remember us This Way (Lady Gaga)

یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ | 21:55
میم

مریم

اولین خبری که چند روز پیش به تراپیستم دادم این بود: مریم ازدواج کرد.

«تو چرا فکر می کنی چیزی از دست دادی؟» این سوال روانکاوم واقعا باعث تعجبم شد. چرا همچین فکری می کردم؟ اون روز یادم نیمد ولی بعدا که بهش فکر کردم فهمیدم. چون مریم یکی از دو زنی بود که در زندگیم دیدم و بیشترین شباهتو به من داشتند و هیچکدوم هم به من علاقه ای نداشتند. تراپیستم حرفش این بود که خب وقتی علاقه ای بهت نداشتن تو چرا فکر می کنی چیزی از دست دادی؟ و جوابش اینه که همه فکرای ما منطقی نیستند.

من توی دانشگاه لیسانس یه حلقه مطالعاتی کوچیک داشتم که توش درس میدادم. مریم هم میومد. همیشه قانع کردنش از همه سخت تر بود. آشفته حال بود واقعا. یبار مقنعه شو پشت و رو پوشیده بود. هیچ وقت بجز یکبار یادم نمیاد با آرایش اومده باشه جلسه. اما به شدت میخوند. به شدت فیلم دیده بود. مریم کسی بود که منو با سینمای اروپا آشنا کرد. اولین کسی که درباره «آینه» تارکوفسکی باهاش حرف زدم اون بود. ولی خب... هیچ وقت حتی فکر نزدیک شدن به همدیگه از ذهنمون نگذشت. ما نسلی بودیم که همه مون همدیگه رو «آقای فلانی» «خانم فلانی» صدا می کردیم و به فامیلی. هیچ وقت به ذهنم نرسید که توی این حلقه ها دختربازی هم میشه کرد با این که بعدها فهمیدم هدف اصلیش برای خیلیای دیگه که میومدن همین بوده.

وقتی اومدم امریکا اون روزهای طلاقم، تنهایی، که همیشه پناهگاهم بود، ناگهان مثل یک زخم چرکین به چنان درد جانفرسایی افتاد که دیدم هیچ رقمه نمیتونم تحملش کنم. نمیتونستم با پدر و مادرم درد دل کنم. و این یکی از چالش های مهاجرته. نمیتونی دردهاتو به پدر و مادرت بگی. من الان اگه سرطان بگیرم چکار می کنم؟ هیچی مخفیش میکنم تا لحظه اخر. وقتی کووید گرفتم هم همین بود. اونا کاری از دستشون بر نمیاد. معمولا هم میزان دردی که میکشن از خودت که توی اون موقعیتی بیشتره. چاره ای جز مخفی کردن نیست. یکم با دوستای قدیمی تماس گرفتم و کسی حال و حوصله آدمی مثل من که روانش در آستانه از هم گسیختگیه وسط طلاق و مهاجرت و بی پولی و پادرهوایی رو نداشت.

اما مریم جواب داد.

و اونجا بود که با روی دیگه ای از مریم آشنا شدم. مریم به لطف پدر و مادر به شدت پولدارش یه خونه تنها داشت و همون موقعی که من عطای علوم انسانی رو با اومدن به امریکا برای همیشه به لقاش بخشیدم به سرعت از من جلو زد. همیشه بهش غبطه میخوردم که میتونه انقدر بخونه. این روزا توی ماشین کتاب صوتی «تمدن و ملالت های آن» از فروید رو دارم گوش میدم که اولین بار اون بهم معرفی کرده بود. اما مریم درجه ای از طغیان رو داشت که اون موقع برای امثال من ترسناک بود. برای آدم مذهبی نامتمدنی مثل اون موقع من، هر زن طغیانگری ترسناک بود. الان فکر می کنم دیگه نیست چون با یکی از همون زن ها توی رابطه ام. اگه بشه اسمشو رابطه گذاشت... القصه... از مریم دور نشیم. :)

اون موقع که بیشتر شناختمش فهمیدم تصویر یک دختر کتابخون عینکی نرد، چقدر از واقعیتش دور بوده. مریم تمام دراگ هایی که من اسمشونو شنیده بودم (و بعضی ها که اسمشونم نشنیده بودم) کشیده بود. خودش میگفت فقط برای این که ببینم چه حالی داره کشیدم. البته بجز حشیش. اون یدونه رو انگار یکم بیشتر از فقط برای این که ببینه چه حالی داره کشیده بود. با همه جور آدمی هم خوابیده بود. میگفت یک بار فقط برای این که تجربه شو داشته باشه رفته بود توی خیابون و اولین کسی که به تورش خورده بود رو برده بود خونه و باهاش خوابیده بود. تو اون دهه جلوی باباش مست می کرد و مسخره بازی در میاورد (برای جوون ترای جمع: اون موقع این خیلی خیلی کار آوانگاردی بود. الان نمیدونم چجوریه.) یادمه اون شب جهنمی تنها کسی که تا صب باهام پشت تلفن حرف زد اون بود. یادمه زمانی که خانوم عنکبوت تمام حرف های تحقیرآمیزی که به ذهنش میرسید بهم میگفت که منو تا مرز خودکشی پیش ببره مریم پشت تلفن سعی می کرد حرفای اونو برعکس کنه. یادمه یبار بهم گفت تو مرد جذابی هستی. من اگه اونجا بودم شک نکن باهات میخوابیدم. یادمه وقتی پیامشو خوندم همزمان بغض کردم و لبخند زدم. میدونستم که داره چرت میگه ولی حتی اگه واقعیتم میگفت بازم میدونستم که میخواد حال منو بهتر کنه. این تلاشش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.

نهایتا نق و ناله های من توی اون دوران به حدی زیاد شد که مریم هم تحملش جواب نداد و ارتباطمون قطع شد. اون اواخر با یه دختری دیت می کرد و نظراتی پیدا کرده بود که منم شنیدن و جواب مودبانه دادن بهشون برام سخت شده بود. انقدر از رابطه ش با دختره لذت میبرد که میگفت:«ازدواج در نهایت یک نهاد تماما مردسالاره. ما اگه به خاطر تولید مثل نبود هیچ نیازی از نظر جنسی و عاطفی به شماها نداشتیم.»

وقتی که ارتباطمون داشت قطع میشد اواخر رابطه ش با دختره بود. دختره کم کم بدجوری عاشقش شده بود و اونم به این نتیجه رسیده بود که همجنسگرا نیست و میخواد برگرده به همون... (به نظر میاد هنوزم مودبانه حرف زدن درباره بعضی چیزا برام سخته).

انی ویز... چند روز پیشا فهمیدم ازدواج کرده و شوهرشم امریکا توی یه دانشگاه خیلی خوب داره یه رشته علوم انسانی میخونه. پسره رو میشناسم و اگه در این سال هایی که ندیدمش به شکل بسیار رادیکالی تغییر نکرده باشه (که بسی ممکنه کرده باشه چنان که هممون تغییر کردیم) اصلا و ابدا شبیه مریم نیست بجز علاقه جفتشون به علوم انسانی. بهر حال مریم آخرین کسی بود که فکر می کردم دم به تله ازدواج بده... ولی انگار گذر زمان یاغی ترین و سرکش ترین هامون رو هم رام می کنه. :)

امیدوارم خوشبخت بشه. هرچند که اگه خودش اینجا بود احتمالا بهم جواب میداد:«خوشبختی ینی چی؟ به چی میگی خوشبختی؟» :)

پنجشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۳ | 18:23
میم

فان فکت

Fun fact:

یه ویدیویی توی هزارتوی آرشیو ویدیوهای بی بی سی فارسی هست که میشه توش اون تختی که من و لام روش بارها با هم خوابیدیم رو دید.

چند وقت پیشا ویدیوی مذکور رو برای لام فرستادم با توضیحش. خندیدیم.

سه شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۳ | 8:34
میم

کلمه جادویی

اون روز برای بچه ها بستنی خریده بودم. جزقله اومد در حالی که به پاکت بستنیش اشاره می کرد:

- Can you open this?

- Did you forget something?

- Please.

- Sure!

- Thank you!

_ You are very welcome!

سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳ | 11:35
میم

الرئیس!

اسماعیل هنیه رو تو تهران زدن :))))))

اسراییل شاید با قطر رودروایسی داشته باشه ولی با آخوندا نداره. تعجبی نداره از اون ابلهی که هفت اکتبر رو انجام داد که فکر می کرد اینایی که موساد تو شرتشونم آدم داره می تونن امنیتشو تامین کنند.

مرتیکه پفیوزی که دستش به خون بچه های اسراییلی و بیشتر از اونا بچه های فلسطینی آلوده بود‌. امیدوارم تا ابد توی جهنم بپوسه...

گفتم به رفقا شام میدم اگه واقعیت داشته باشه. بیش باد!

بعدا نوشت: ریچارد گلدبرگ ۶ ساعت قبل از زدن هنیه توی توییتر نوشته بود:

The Israeli Air Force is about to demonstrate its range tonight.

سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ | 20:32
میم

Et Resurrexit

یکی از جمله هایی که اون موقعا (در دورانی که دوست معمولی بودیم) می گفتم و الف و لام رو خیلی عصبانی می کرد چیزی بود که اینجا هم نوشته بودم قبلا. امروز که داشتم یه چیزی از باخ گوش می کردم دوباره بهش فکر کردم: «ما در برابر فرهنگی که سیصد فاکنیگ سال پیش همچین شاهکاری می سازه هیچ حرفی... مطلقا هیچ حرفی برای گفتن نداریم. نه فقط موسیقی ما بلکه تمام موسیقی عرب و شمال افریقا و خاور دور هم در برابرش حرفی ندارند.»

هنوزم بهش باور دارم. موسیقی ما همین الانش در مقایسه با همچین چیزی چیه؟

البته شاید این مقایسه ناعادلانه ای باشه... باخ بدون شک بزرگترین موسیقیدان تمام تاریخه و اونقدر اثرگذار بوده که آدم ها استدلال کرده اند در کنار آدم هایی مثل هیوم و دکارت و هابز و بقیه جزو مولفین تفکر مدرن بوده.

شاید ناعادلانه باشه ولی منم در اون صورت میگم در برابر فرهنگی که بزرگترین موسیقیدان تاریخ رو درست می کنه هم حرفی برای گفتن نداریم.

سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ | 0:47
میم

یقین؟

شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ | 4:13
میم ادامه مطلب
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .