Über Alles

نامه هایی به آینده

یحیی و بنیامین

جمعه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۳ | 4:4
میم ادامه مطلب

دکتر ون ۲

دکتر ون: البته قبل از هر چیزی اینو بگم که حملات هفتم اکتبر کاملا یک کار وحشیانه بود و در این هیچ تردیدی نیست… اما به نظرم کارهایی که اسرائیل داره توی غزه انجام میده داره بیش از حد منجر به مرگ غیرنظامی ها میشه. تصور بچه هایی که از زیر آوار در میان…. واقعا وحشتناکه.

من: البته که مرگ غیرنظامی ها دردناکه و برای منم همینطوره. اما وقتی گفته میشه که حماس از سپر انسانی استفاده می کنه چیزیه که چند و چونش واقعا برای ذهن غربی ها قابل درک نیست.

- منظورت چیه؟

- من درباره دنیای اسلام سنی نمی تونم چیزی بگم ولی به عنوان کسی که در دنیای اسلام شیعه بزرگ شده میتونم اینو با قطعیت بهتون بگم که این فکر که «فدا کردن زن و بچه در راه خدا بزرگترین و بالاترین فداکاری و از خود گذشتگیه» بخشی از فرهنگیه که ما باهاش بزرگ شدیم.

- واقعا؟

- البته! توی داستان هایی که از بچگی برای ما می گفتند امام سوم شیعیان بچه شیرخوارشو در راه خدا فدا کرد. برادرزاده شش ساله ش رو همینطور. یه برادرزاده دیگه سیزده ساله شم همینطور. این بخشی از فرهنگ ماست. در دوران جنگ هشت ساله ایران و عراق ایران به صورت سیستماتیک از کودک سرباز ها برای رفتن به جنگ و ایجاد امواج انسانی استفاده کرد و این بخشی از پروپاگاندای ماشین تبلیغاتی نظام برای جنگ بود. و چیز مخفی ای هم نبود. اون جایی که رهبر گذشته ایران میگفت: «رهبر ما آن طفل سیزده ساله ایست که نارنجک به کمر می بندد...» در واقعا در حال تشویق همین کارها بود. بعد از این که نصرالله رو توی لبنان زدند یکی از سمپات های حزب الله از خودش کلیپ ضبط کرده بود که بالای اون گودالی که بمب سنگرشکن حفر کرده ایستاده و داره میگه«ای سید! به خدا قسم ما زن و بچه هامون رو فدای حضرت زهرا می کنیم!»

-عجب…

- و در دوران اعتراضات ۱۴۰۱ ایران توی یه بخشی از تهران که شلوغی ها زیاد بود (شهرک اکباتان) فیلم هایی از مامورهای پلیس هست که دارن با بلندگو میگن ما اگه لازم باشه سر زن و بچه خودمونم می بریم.

دکتر ون که معلوم بود از این بخش حرفای من داره حالش بد میشه گفت:«اوه.. این که خیلی وحشیانه ست...»

چند ثانیه ای سکوت شد. بعد گفت:«ولی میم… به هر حال ما که نمی تونیم انکار کنیم توی اسرائیل هم بنیادگرایان یهودی ای هستند که خیلی تندروی دارند. شهرک نشین های کرانه باختری… بالاخره این ها رو که نمیشه ندید. از من بپرسی میگم بنیادگرایی دینی همه جوره بده از طرف هر کسی که باشه.»

- من موافقم دکتر. بنیادگرایی دینی بده…

یکمی خم شدم به سمتش و ادامه دادم: «ولی میدونید دکتر… این مهمه که بنیادگرایی ای که درباره ش حرف میزنیم بنیادگرایی چه دینی باشه. دین ها مثل هم نیستند که بنیادگرایی شون به یک اندازه مخرب باشه. من فکر می کنم هنوز خیلی تا اونجا فاصله داریم که وقتی سوار هواپیما میشیم از این بترسیم که یه بنیادگرای یهودی خودشو توی هواپیما منفجر کنه.»

دکتر جان از بیرون داد زد: اگه شماها خسته نشدید از حرف زدن ما داریم از منتظر موندن خسته میشیم!


پی نوشت: اگه انگلیسی بلدید این قسمت از پادکست سم هریس درباره گزارش یکی از خبرنگارهای نیویورک تایمز از ایران در دوران جنگ هشت ساله ست و روایتش از استفاده ایران از کودک سربازها در جنگ. شنیدن این ها از زبان یک غربی و این که براش دیدن این صحنه ها چقدر باورنکردنیه حس غریبیه وقتی یادم میافته که ما با شنیدن این قصه ها توی مدرسه و پای تلویزیون تمام دوران کودکیمون رو گذروندیم.

سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ | 21:58
میم

اگه پول زیاد داشتم چکار می کردم؟

-یه تلسکوپ خفن میخریدم. و احتمالا یه میکروسکوپ بهتر از اینی که دارم.

اگه بیشتر پول داشتم:

-یه ماشین بهتر میخریدم.

اگه بیشتر پول داشتم:

-یه خونه بزرگتر میخریدم (یا اجاره می کردم) که مامان بابام اگه اومدن مسافرت پیشم راحت باشن.

اگه بیشتر پول داشتم:

-وسایل آشپزی و شیرینی پزی حرفه ای میخریدم. احتمالا یه ست استیل میخریدم. استند میکسر میخریدم. blow torch (فارسیش نمیدونم چی میشه). و immersion circulator (اینم نمیدونم فارسیش چیه). و همچنین مواد اولیه با کیفیت و گرون. (استیک خوب. لابستر. خاویار و...)

اگه بیشتر پول داشتم:

-بیشتر مسافرت میرفتم. احتمالا لاس وگاس بیشتر میرفتم. و کالیفرنیا. وآلمان و فرانسه و اسرائیل (وقتی که صلح شد).

اگه خیلی خیلی بیشتر پول داشتم:

-کار نمی کردم. ولی همچنان ریسرچ می کردم و احتمالا کتاب و مقاله می نوشتم.

-خلبانی یاد میگرفتم. مخصوصا خلبانی هواپیمای مسافربری. برای هواپیمای نظامی سنم زیاده (اگه نشده باشه اول نظامی بعد مسافربری)

شما چکار می کردید؟


این لازم به ذکر نیست ولی اگه حدود ۳ میلیون دلار پولی داشتم که لازمش نداشتم احتمالا خانواده مو با ویزای سرمایه گذاری میاوردم اینجا.

چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ | 15:51
میم

دو واقعه سر کار

پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۳ | 20:47
میم ادامه مطلب

باقر جان؟

خب پاپ کورن تموم شد. [از روی صندلی سینما بلند شده و لباس خود را می تکاند] الان بی بی دو عالم اگه عقل داشته باشه یکی از سه مورد زیر رو انتخاب می کنه:

۱. تاسیسات اتمی

۲. سکوهای نفتی

۳. سیلوهای موشکی

مورد اول از همه سخت تر ولی از همه پشیمان کننده تره. مورد دوم و سوم به ترتیب ضریب بازدارندگی کمتری دارن. این بزرگترین حمله موشکی تاریخ بود. باید دید فرزندان حضرت موسی مثل بار قبل با یه صلوات محمدی پسند سر و ته قضیه رو هم میارن یا این بار جدی تر جواب میدن.

به نظر من رسید موشک های فاتح در تعداد زیاد میتونن برای سیستم فلاخن داوود مشکل ایجاد کنند. دستکم یکی از موشک ها من دیدم توی شهر فرود اومد (که البته باید دید شهر فلسطینی نشین بوده یا اسرائیلی نشین.)

از اینجا به بعد دیگه طرفین روشون توی روی هم باز شده و راحت تر علیه همدیگه حمله مستقیم انجام میدن.

سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ | 12:24
میم

وعده باقر

به نظر میاد تا چند ساعت آینده ایران به اسرائیل حمله موشکی می کنه. برای بار دوم. [پاپ کورن آماده را داخل ماکروویو میگذارد و دکمه را میزند]

سه شنبه دهم مهر ۱۴۰۳ | 9:13
میم

bbn

"I have a message for the tyrants of Tehran. If you strike us, we will strike you. There is no place in Iran that the long arm of Israel cannot reach and that’s true of the entire Middle East"

B.B.N

ظاهرا جنگ سوم لبنان چند ساعت پیش شروع شده. منطقه در این لحظه ها واقعا مثل یک انبار باروته. عراقی های نیابتی ایران از حالا به بعد برای زدن امریکایی های توی عراق منتظر اجازه تهران نمیمونن. برای ما که در توالت خاورمیانه متولد شدیم هرچقدر هم سیاست رو دنبال نکنیم اون دست از سر ما بر نمیداره.

دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳ | 14:27
میم

نوستراداموس زمان یا: حاج آقا هارداسان؟

یکشنبه هشتم مهر ۱۴۰۳ | 3:5
میم ادامه مطلب

خرس بزرگ

امروز رو باید روز جهانی پیروزی فیزیک و مهندسی بر موهومات ایدئولوژیک نامگذاری کرد. واقعیت زیبا و در عین حال ترسناک دنیایی که ما توش زندگی می کنیم اینه که قوانین فیزیک به هیچ کس رحم نمی کنند.

چند ساعت پیش یه فیلم کوتاه از نتانیاهو دیدم که یاماکا به سر، داشت به عبری میگفت: "دشمن فکر می کرد خانه ما از عنکبوت سست تره. و ما دشمن رو در دام عنکبوتی که پهن کرده بودیم انداختیم."

طعنه زدن اینجوری به آیات قرآن توی این شرایط احتمالا به لحاظ تبلیغاتی به نفعش نخواهد بود. ولی بهر حال درست می گه. توی این خاورمیانه پر تلاطم فقط یک سیاستمدار هست که میدونه چطور باید بازی کرد و اونم خودشه.

ماکیاولی در کتاب شهریار جایی می نویسه دو جور میشه رقابت کرد. یک رقابت بر اساس قانون که این راه انسان هاست. و دو رقابت بر اساس زور که این راه حیواناته. شهریار خوب کسیه که هر دو راه رو بلد باشه و به موقع ازشون استفاده کنه. به همین خاطره که در متون گذشته در داستان ها و اسطوره ها میگفتند آشیل و دیگر شهریاران گذشته رو وقتی کودک بودند برای تعلیم به شیرون که نیمی اسب نیمی انسان بود می دادند. شیرون نماد موجودی بود که راه انسان و راه حیوان رو میشناسه.

و ماکیاولی اضافه می کنه: حتی در راه حیوانات هم باید به موقع روباه بود و به موقع شیر بود. اونی که همیشه مثل شیر خونریزه دام ها رو نمیبینه و اونی که مثل روباه مدام مشغول مکر و حیله ست وقتی گرگ ها دوره ش کنند جون سالم بدر نمی بره.

باید مردم حاکم رو دوست داشته باشند و ازش بترسند. ولی اگه مجبور باشه یکی از این دو رو انتخاب کنه ترس بهتره. مردم احترامی که ناشی از دوست داشتن باشه رو راحت تر میشکنند تا احترامی که ناشی از ترس باشه.

و اسراییل به نظر میاد ماکیاولی رو خوب فهمیده.

به قول مارک دوبویتز: بازدارندگی ای که از هفت اکتبر شکسته بود حالا داره آجر به آجر و عملیات به عملیات بازسازی میشه.


پی نوشت: بچه شیعه این ساعت ها در سردرگمی بین «هیچم دردم نیومد. هر یه نفری که کشته بشه شونصد نفر جایگزین داریم. دشمن با کشتن هیچ تعدادی از ما به پیروزی نمیرسه» از یک طرف و «ثلمه ای به اسلام وارد شد که لا یسدها شئ دیگه از خط قرمز رد شدن باید بزنیم عاشورا شه» در طرف دیگه در نوسانه.

ولی خب ما که بمب های سنگر شکن رو تشویق می کنیم البته به پاپ کورن خوردنمون ادامه می دیم.

پی نوشت ۲: بیش باد!

شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳ | 5:38
میم

علف

خب. به نظر میاد بعد از هشت سال خانه بدوشی در مملکت غریب، طلاق، دفاع از دوتا پایان نامه و یک ماجرای عشقی غریب (همچنان ادامه دار) با کسی که شوهر و بچه داره بالاخره حق اینو به خودم میدم که در آستانه ۳۴ سالگی چیز های جدید رو امتحان کنم.
بنابراین به مناسبت میلاد با سعادت پیامبر رحمت حضرت ختمی مرتبت و نیز ولادت ششمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت (ششمی بود؟ اماما رم یادم رفته خدارو هزار مرتبه شکر) و رییس مذهب جعفری، و همچنین شربت شهادت نوشیدن فرماندهان تیپ رضوان حزب الله لبنان بدست سربازان گمنام حضرت موسی کلیم الله امشب بالاخره وید کشیدم.
داستان بدین صورت بود: اومدم خونه جیغ جیغو و همسر محترمش. جیغ جیغو سیگاریه ولی فعلا چون میخواد بچه دار بشه سیگار رو ترک کرده اما رفته از مکزیک یه سری سیگار برگ سوغات اورده و هر بار که من میرم خونشون از فریزر در میاره و باهم یکمش رو می کشیم. اهل بخیه مستحضرند که سیگار برگ رو باید چس دود کرد و حداقل برای ما که عادت نداریم کام سنگین گرفتن ازش باعث سرگیجه و سرفه و حالت تهوعه.
من و جیغ جیغو که سیگار رو کشیدیم شوهرش گفت که منم برم این سیگاری خودمو (همون علف یا وید، اگه نمیدونید سیگاری چیه) بیارم بکشم ولی اگه شما تموم کردید تنهایی دوست ندارم بکشم. منم بهش گفتم بیار من باهات میکشم.
جیغ جیغو خیلی مراقب بود و بهم گفت اول سه تا کام بگیر و بذار زمین و یه ربع صبر کن ببین چی میشه. ممکنه حالت بد بشه و درس اولی که خیلی زود گرفتیم این بود: به دلایل نامعلومی دوزی که برای های شدن من نیازه از دوزی که برای دیگران نیازه بیشتره چون هرچی میکشیدم اتفاقی نمیافتاد.
به اواخر سیگاری رسیدم که حس کردم داره اتفاقی میافته. توصیفش اونقدرا هم که فکر می کردم سخت نیست. یه جور سرگیجه است و اولین چیزی که برای خودم سورپرایز کننده بود این بود که حس می کردم اختیار ذهنم رو دارم و میزان اختیاری که دارم تا حدودی ماهیت تجربه ای که دارم رو تعیین می کنه چیزی که انتظارش رو نداشتم. میتونم تجربه رو سرکوب کنم که نهایتا تبدیل میشه به یه سرگیجه اما میتونم هم بهش پر و بال بدم. با اهنگ با حرف زدن و با فکر کردن به چیزای عجیب و غریب.
از کجا فهمیدم که های ام؟ از اینجاها:
۱. جیغ جیغو یه آهنگ فرانسوی گذاشت و بهم گفت متوجه میشی؟ گفتم چیو متوجه میشم این که داره فارسی میخونه.
۲. یه چیزی تعریف کردم و یادم نیست چی ولی تهش دستمو گذاشتم روی سرم و با این که خیلی آروم گذاشتم ولی حس کردم انگار با یه چیز خیلی سنگین به سرم ضربه زدم.
۳. وقتی اومدیم تو یه ظرف گوجه گیلاسی روی اپن بود و من یکیشو برداشتم خوردم و با خودم گفتم فاک! چقدر خوشمزه بود! گوجه!؟ گوجه مگه انقدر خوشمزه میشه؟ و شوهر جیغ جیغو بعد از این که اومد پایین لحظه ای رو به یاد میاورد که من بهش ظرف گوجه رو تعارف کردم!
جیغ جیغو آهنگ گذاشت و سه تایی رقصیدیم و رقصیدیم و رقصیدیم. اون وسط یکم سعی کرد بهم رقص یاد بده. یکم خوابالوده بودم ولی موقع رقص دیگه داشتم میومدم پایین. با این حال حس میکردم که اثر موسیقی یکم روی ذهنم زیادتر از نرماله.
به طور کلی برای من تجربه ش به صورت یه سری پیک اتفاق میافتاد با فاصله زمانی حدود ده دقیقه بین پیک ها و هر پیک شدتش از قبلی کمتره. بین پیک ها کاملا احساس هشیاری و روی زمین بودن میکردم. اولین پیک از همه شدیدتر بود. مشخصه هاش: سرگیجه، حس بینایی یکم مختل شده و حس نیاز به حرف زدن و انرژی خیلی زیاد بود. حس میکردم فضا داره کش میاد. مثل یک ژله بی رنگ و همه چیز دارن ازم دور میشن در عین این که من بی حرکت ایستادم.
پیک های بعدی مشخصه شون خوابالودگی و اثرپذیری زیاد از موسیقی و یجور حس نیاز به رقصیدن بود.
تجربه جالبی بود. ولی فعلا بنا ندارم نورون های مغزم رو زیاد انگولک کنم و بنابراین بعیده به این زودیا دوباره امتحانش کنم.

یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ | 3:39
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .