Über Alles

نامه هایی به آینده

لحظه ها

۱. وایسادیم کنار Popeyes. من اگه واسه سلامتی مضر نبود کلا رختخوابمم همینجا مینداختم.

-(سیگار تعارفم می کنه)
+ ترک کردم مرسی.
- راستی میدونستی این نوشابه رژیمیا میگن جدیدا کشف کردن احتمالا سرطانزاست؟
+پدصگ اون سیگاری که داری می کشی قطعا سرطانزاست نه احتمالا. البته بیشتر سیگاریا از سرطان نمی میرن. قبل از این که معلوم شه سرطان دارن یا اصلا سرطان بگیرن از بیماری قلبی میمیرن. بیا و تو درباره سرطانزا بودن گه نخور سر جدت.
- خب بابا :)))

۲. مقاله قبلی رو آماده کردم و فرستادم واسه کلر. یه جمله دیگه که این روزا از یه استاد دیگه م شنیدم و بینهایت شنیدنش لذتبخش بود این بود: «الان دیگه میتونیم شروع کنیم به نوشتن...» و این بعد از سه سال کار طاقت فرسای تئوریه. سه سالی که البته من بیشتر برای این استادم نقش Mathematicaی انسانی رو بازی کردم ولی پشیمون نیستم چون از کنارش کلی چیز دیگه یاد گرفتم و از جمله اونا این بود که کار تئوری بیشترش همینه. ولی حالا داره به بار میشینه. میدونم که استاد سختگیریه میدونم که احتمالا مجبورم می کنه ده دفه متن رو بازنویسی کنم ولی با این حال خیلی خوشحالم.
دکتر میگفت داشتن پارتنر/دوست دختر/زن یکی از مهمترین کارکرداش اینه که آدم میتونه موفقیتاشو در کنار یکی دیگه جشن بگیره و میتونه برای شکست هاش در کنار یکی دیگه سوگواری کنه. من در این سالهای اخیر (خصوصا چند ماهه اخیر که کارهای این چند ساله بالاخره همه به بار نشستن) همه موفقیتامو تنهایی جشن گرفتم. دروغ چرا… گرگ تنها بودن هم لذتای خودش رو داره. موفقیت عجیب و غریبی نداشتم. خیلیا دکتری میگیرن. خیلیا مقاله چاپ می کنن. اما بقیه مسیر مزخرفی که من طی کردم مجبور نیستن طی کنن. و بله… موفقیت شغلی و کاری و مقاله چاپ کردن بهم حس قدرت میده. و احساس خوبی دارم الان. دقیقا حس وقتایی که از ورزش میام.

۳. یاد روز دفاع افتادم که با بدبختی با کت شلوار و کراوات صبح علی الطلوع شربت و شیرینی و باقی این حرفا رو به کول کشیدم بردم دانشکده در حال مرگ از استرس. اون دانشکده خرابشده که بهترین و بدترین خاطرات زندگیم توش رقم خوردن. خداروشکر که دیگه هیچ وقت بهش بر نمی گردم… توی سالن که به طرز غریبی تعداد زیادی آدم اومده بودن و من نمیدونستم چرا. و یکی از استادای کمیته م که دیر کرد و باز نزدیک بود از ترس همون وسط قالب تهی کنم… و یاد عصر همون روز کنار یکی از بچه های ایرانی که حل تمرینشون بودم و داشت ازم سوال می پرسید. کت و کراوات رو دراورده بودم و بهم گفت انقدر حس رهایی و خوشحالی رو توی صورتم میبینه که حسودیش میشه.

۴. زندگی همینه دیگه… همین خاطرات خوب و بدش. ازدواج کنم. طلاق بگیرم. دکتری بگیرم. به دوستم علاقمند بشم و بهش نرسم. مقاله چاپ کنم. ریجکت بشم و… تهش همینه که چارتا عکس خوب بگیریم و بریم. ما موجودات بی اهمیتی هستیم که مطلقا به تخم هستی کائنات و جهان هم نیستیم. روی این تیکه غبار آبی کوچولوی مضحک شناوریم... تا میایم بفهمیم چی شد باید جل و پلاسو جمع کنیم و گورمونو گم کنیم. و به قول راس گلر بعد از این که جویی و ریچل رو در حال بوسیدن دید:

You know what? That’s fine. :)

پی نوشت: راس به نظرم یکی از سمی ترین آدم هاییه که در کل شخصیت های تلویزیونی دیدم. چرا مردم دوستش دارن؟

یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲ | 7:24
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .