دانشگاه ما دانشگاه نسبتا خوبیه ولی این روزا حتی توی دانشگاه های متوسط امریکا هم شما کلی استاد پیدا می کنید که فارغ التحصیل دانشگاه های تاپن. هاروارد، ام آی تی، کلتک، استنفورد...
ولی خیلی از این آدما رو اگه ازشون نپرسی معلوم نمیشه فارغ التحصیل اونجاهان. حتی من دیدم ادمایی رو که واضحه با خرخونی صرف سر از اونجا دراوردن و چیزی در چنته ندارن... اما وقتی میگم داگ فارغ التحصیل پرینستون بود دقیقا منظورم اینه که داگ فارغ التحصیل پرینستون بود. داگ استاندارد یک آدم فارغ التحصیل پرینستون بود. همیشه آن تایم بود. همیشه اتوکشیده و شیو کرده میومد سر کلاس. یک کلمه حرف اضافه نمیزد. توی حرف زدنش بسیار واضح و شمرده صحبت می کرد. همیشه شق و رق راه میرفت و در تمام این چند سالی که شاگردش بودم حتی وقتی روی پایین ترین قسمت تخته می نوشت یادم نمیاد حتی یکبار دیده باشم که قوز کنه. همیشه صاف می ایستاد با این که بالای شصت سالش بود. بقیه داگ صداش میکردن و تابلوی روی در اتاقش هم اسم کوچکش رو داگ نوشته بود هرچند که داگ (که در واقع مخفف داگلاس بود) اسم میانیش بود. خودش از تشابه اسمش به کلمه سگ در انگلیسی آگاه بود و دقیقا پشت در اتاقش یه شوخی با همین موضوع چسبونده بود. کاریکاتور یه سگ که پشت یه درخت کمین کرده و زیرش نوشته بود:
Beware of the dog!
داگ چند تا ویژگی داشت: بهترین استادی بود که در زندگیم داشتم و بودن سر کلاسش زندگی منو به معنای واقعی عوض کرد. نابغه بود (و بدون ذره ای اغراق اینو میگم اگه در زندگیم یه نابغه دیده باشم همونه) و البته داگ کاری برام کرد که زندگی منو نجات داد.
خب... بذارید توضیح بدم: عده کمی حوصله داشتن برن تهشو در بیارن ولی استاد راهنمای دکتری داگ یه نوبلیست بوده. این از این. سهم و اثری که توی دپارتمان ما و دانشگاه ما چه در آموزش و چه در پژوهش گذاشته بر هیچکس پوشیده نیست. اگه ریویوهایی که دانشجوهای لیسانسی که باهاش کلاس داشتن رو بخونید میبینید سراسر فحش و ناسزاست و همه با این مضمون: این استاد خودش نابغه است و هیچ درکی از این نداره که مغز یه آدم نرمال که نابغه نیست چجوری کار می کنه و با چه سرعتی میتونه یاد بگیره! و من دقیقا به خاطر همین کلاسشو دوست داشتم.
داگ اولین استادی بود که رشته ای که میخونم رو به معنای واقعی کلمه بهم یاد داد. اونایی که فیلم معجزه گر درباره هلن کلر رو دیدن میدونن چی میگم: لحظه ای که هلن کلر نابینا و ناشنوا بالاخره میفهمه این بازی ای که با دستاش دارن انجام میدن در واقع زبانه. و داگ برای من همچین نقشی داشت وقتی سر کلاسش مینشستم. البته به موقعش تحقیر هم می کرد. ولی تحقیرش تحقیر یه آدم دلسوز و دانا بود نه یه آدم عقده ای. یادمه یبار بالای یکی از برگه هام با خودکار قرمز نوشت:
You are just trying to make a caricature of a mathematician...
و چقدر درست بود! همیشه میگفت هر سوالی که من بهتون میدم قدم اول حلش اینه: شکل بکشید! یادمه یکی دو بار توی تکلیف هام سوالی که داده بود رو درست حل کرده بودم و بازم نمره کم کرد ازم! چون من فرمالیسم رو بدون این که معنیش رو درک کنم و شهودی ازش داشته باشم بکار برده بودم و خب اون بسیار تیز بود در فهمیدن این چیزا.
با این حال هیچ وقت در سوال جواب دادن خسته نمیشد. صبر و حوصله ش در برابر خنگ بازی ها و بی دقتی های من بینهایت بود. حتی تابستونا که باهاش کلاس نداشتم براش سوال میفرستادم و جواب میداد.
قبلا درباره این نوشتم که چقدر دوران دانشجوییم متفاوت با بقیه شروع شد و ادامه پیدا کرد. اما چیزی که ننوشتم این بود که کسایی که برام توصیه نامه نوشتن که استاد همین دانشگاه بودن.بعدها وقتی رفتم پیش شان (معاون تحصیلات تکمیلی دانشکده) بهم گفت توی ریکام هایی که برات فرستاده بودن فقط یه جمله داگ بود که برای من کافی بود و نیازی نبود دیگه بقیه رو بخونم. نوشته بود:
I think this guy can pass our comprehensive exam...
به نظرم این اقا میتونه آزمون جامع (دپارتمان) ما رو پاس کنه.
داگ با همین جمله ش منو نجات داد. ازین جهت برام ارزشمنده که من در برابر هیچ کدوم از استادام به اندازه وقتی که جلوی داگ بودم خنگ بازی در نیاوردم. حتی استاد راهنمام! کسایی که دکتری خوندن میدونن استاد راهنما دیگه کاملا همه سوراخ سنبه های بیسوادیت رو میبینه.
گاهی از خودم میپرسم چی در من دیده بود؟ اگه خودم بخوام به این سوال جواب بدم باید بگم از وقتی که اومدم اینجا حتی یک نفرو ندیدم در بین دانشجوهای ایرانی که به اندازه خودم سمج و ول نکن باشه. شاید دلیلش این بود. شایدم چیز دیگه...
ولی یکی از بزرگترین حسرت های زندگیم این بود که بازنشستگی داگ دقیقا افتاد وسط کرونا و نتونستیم یه مراسم بازنشستگی ای که درخور اون همه سال کار درخشانش باشه براش بگیریم. فقط بهش ایمیل زدم و براش نوشتم که شما بهترین استاد زندگیم بودید. تشکر کرد.