مادربزرگم (که دو سه سال پیش که من اینجا بودم فوت کرد و دیگه هیچ وقت نمیبینمش) یبار تعریف می کرد که وقتی پدر و مادرم نامزد بودن یبار برای نماز صبح (صبح؟ نمیدونم فکر کنم صبح) میرن مسجد و ظاهرا فقط خودشون بودن توی مسجد. مادر بزرگم از پشت پرده قسمت زنونه مسجد صدای حمد و سوره پدرمو میشنوه.
اون موقعی که برای من این ماجرا رو میگفت سی سال از اون روز گذشته بود ولی هنوز میگفت چقدر صدای پدرت قشنگ بود. البته من میدونم منظورش چی بود. پدر من صدای قشنگی نداره. ولی صدای نماز خوندن قشنگی داره.
دیروز که یاد این داستان افتادم دیدم حتی من نیمچه آتئیستم صدای نماز خوندنشو هنوز دوست دارم. وقتی توی تشهدش میگفت «اشهد ان لا اله الا الله... وحده لاشریک له...» با این که زیر لب زمزمه میکرد آنچنان با اعتقاد و محکم این جمله رو میگفت که چهار ستون خونه میلرزید....