۱. مقاله ای که اون همه سرش وقت و انرژی گذاشتیم بالاخره اکسپت شد. حقیقتا حتی به نصف این همه دهن سرویسی هم نمیارزید. حالا باز برای چاپ شدنش باید چهار پنج ماه دیگه صبر کنیم. اگه میخواستیم نیچر چاپ کنیم این همه زحمت نداشت. آش انقدر شور شد که ادیتور اول نامه اکسپتنسش رو با عذرخواهی شروع کرد که ببخشید کارتون انقدر طول کشید. یه دور اون عذرخواهی کرد از ما. یه دورم استاد من از من عذرخواهی کرد که تو خیلی وقت پیش گفتی بیخیال شیم مقاله رو یه جای دیگه سابمیت کنیم و من باید همون موقع به حرفت گوش میکردم.
۲. امشب حالم بد بود. سیگار نکشیدم ولی ساعت یک و نیم نصفه شب از خونه زدم بیرون با ماشین. رفتم دان تاون. بی هدف. بی مقصد. کنار خیابون پارک کردم. شهر مرده ها شده بود. رفتم. ازونجا رفتم کنار یه استریپ کلاب. از اونجا دانشگاه. در تمام مدت از ماشین در نیمدم. برگشتم خونه غذا خوردم. الان که دارم اینارو می نویسم ساعت چهار و ربع صبحه...
هنوز حالم خرابه و نمیدونم چرا.
۳. پیشخدمت رستورانی که رفتیم به شدت بی ادب و به شدت بی دست و پا بود. عصبانی بودم از دستش که حتی نمیاد سفارشمونو بگیره. یه لحظه رومو برگردوندم و لام دستمو نوازش کرد و لبخند زد و زیر لب گفت: «عاشقتم...» میخواستم همونجا قلبمو در بیارم از سینه م بندازم جلوش. اگه میدونستم اینو میگه حاضر بودم صد برابر همون ناراحتی رو بکشم برای این که اون لحظه رو تجربه کنم. چقدر شیرین بود... چقدر خوشمزه بود شنیدنش... چقدر تو دلم قربونش رفتم...
۴. داشتم آماده میشدم برم بیرون. انقدر ذهنم درگیر بود که یه ده دیقه داشتم دنبال کلیدام میگشتم پنج دیقه هم دنبال عینکم بعد که اومدم بیرون یادم اومد باید اون یکی پلیورمو بپوشم... وسط این هیر و ویر تلفنمو نگاه می کنم و این پیامو می خونم...:
«دلم برات تند تند تنگ میشه. تو روز همش بهت فکر میکنم. دوس دارم صداتو بشنوم. دوس دارم پیشم باشی. همین یکی از چیزاییه که حفظ تعادلش بین تو و زندگی شخصیم سخت شده.
مقاومتی نمیتونم داشته باشم که همو نبینیم. یا نمیتونم خودمو تو بغلت پرت نکنم. ولی با اولین بوسه انگار منو برق میگیره. آشوب میشم. نمیفهمم چی میشه. از وقتی حس میکنم حال الف خوب نیست وقتی با تو تنها میشم از خودم بدم میاد. ولی دقیقا همون لحظه تو رو میخوام. بین خواستن و نخواستن گیر میکنم. حس له شدن دارم...»
قلبم مچاله میشه... چکار میشه کرد؟
صدای محو استاد توی ذهنم میپیچه که اون روز میگفت:«رمان در تفکر مدرن نقش اساسی ای داره. قهرمان رمان همیشه شخصیه که به دنبال تحقق ارزش های متعالی در دنیای مدرن میگرده. عدالت... آزادی... و بالاتر از همه عشق. رمان همیشه با این تموم میشه که قهرمان داستان خودش رو در راه رسیدن به این ارزش ها نابود میکنه و نمیتونه اونها رو محقق کنه...»
کدوم ما قهرمان این داستانیم؟ کدوممون تهش نابود میشیم؟ شاید هممون. در خونه رو بالاخره میبندم و زیر بارون راه میرم...