۱. کنار آتیش نشسته م خیره به شعله ها. فلانی ناراحته که چرا شوهرش چادر نیاورده. ناچار باید توی چادری که یکی از بچه ها آورده بود و قرار بود من توش بخوابم میخوابیدن. داشت سر شوهرش غر میزد. لام اومد کنارم: «چی شده؟» براش گفتم. گفت حالا چکار می کنی. گفتم هرچی فلانی بگه. سرشو آورد در گوشم: «گه خوردی به حرف کسی جز من گوش کنی...» نگاهش کردم و لبخند زدم. خودش نمیدونه چقدر خوشحال میشم وسط این همه درد…
۲. قرار شد توی چادر اونا بخوابم. وقتی مسواک زدم اومدم توی چادر. دختر کوچولوش کنارش خوابیده بود. خودشم چشماشو بسته بود. یه لحظه نگاهمون گره خورد. به هم لبخند زدیم. منتهی الیه اون طرف چادر خوابیدم کنار جایی که الف قرار بود بخوابه... و به سقف خیره شدم. زیر نور خیره چراغ باتری ای، دستمو دراز کردم بدون این که به اون طرف چادر نگاه کنم یا چیزی بگم. دست دیگه ای دستمو گرفت و اروم اروم نوازش کرد. صدای قدم هایی از دور به چادر نزدیک شد. الف بود که رفته بود مسواک بزنه و برگشته بود. وقتی درست به پشت چادر رسید دست همدیگه رو رها کردیم…
۳. روزها گذشت. چند ماه حتی. بالاخره یبار که لام با الف دیت رفته بودن بهش گفته بود. گفته بود که یکی هست توی این شهر که دارم باهاش حرف میزنم. همیشه وقتی بهم میگفت الف فمنیست ترین مردیه که در زندگیم دیدم نمیفهمیدم چی می گه ولی داستان اون شب دیت رو که شنیدم فهمیدم منظورش چیه: الف دستشو گرفته بود و گفته بود: «من که بهت گفته بودم مشکلی ندارم. آدم یبار بیشتر زندگی نمی کنه...» بعد غم توی نگاهش اومده بود:«تو رو خدا فقط قول بده عاشقش نشی دیگه منو نخوای...» لام قول داده بود. هم به اون و هم به من.
۴. روزهای بیشتری گذشت. قرار بود فردا بریم پارک. شبش من خونه اونا بودم. لام جلوی بقیه بهم گفت تو امشب اینجا بمون. فردا صبح ازین جا با هم بریم. توی اتاق مهمونشون میخوابم. لام شب ها زود میخوابه ولی الف تا نزدیکی های ۳ بیداره. اون شب مست بودن هردوشون یکم... و الف یکم بیشتر. هممون شب نسبتا زود خوابیدیم. ساعت ۳ بود که یهو با ترس از خواب پریدم. یکی در اتاقمو باز کرده بود: «آب آوردم برات گفتم شاید تشنه ت باشه...»
لبخند زدم… لبخندی که حتی یکم خنده شد از خوشحالی و شرم. توی تاریکی ضخیم شب چشمامو بستم و به خودم گفتم:«چه اتفاقی داره میافته؟ من دارم چکار می کنم...؟» ولی وقتی برای فکر کردن نبود.
لیوان آب رو کنار دست من گذاشت ولی نرفت… شب گذشت... تا نور بی رمق صبح که به درون اتاق ریخت و بهشت کوچکمونو روشن کرد.
۵. اون روز با هم خرید رفتیم. توی اتاق پرو شیطنت کردیم و همدیگه رو بوسیدیم. با هم کافه رفتیم. با هم خندیدیم. با هم حرف زدیم. با هم قدم زدیم. با هم درد دل کردیم. و سر آخر رسوندمش که بره مهمونی ای که شب قرار بود بره و من قرار نبود باشم. یک روز تمام بهشتی که از ۳ صبح دیشب آغاز شده بود ساعت ۸ شب تموم شد. اون روز بهترین روز زندگیم بوده تا همین الان. فکر نکنم دیگه هرگز چیزی شبیهش اتفاق بیافته. ۱۷ ساعت در بهشت… برای تمام زندگی من کافیه.
۶. روزها گذشت. میخواستیم تموم کنیم. هردومون میخواستیم. بهم گفت که به خودش به من و به الف قول داده که عاشق نشه و از اون شب به بعد انگار دیده که داره میلغزه. اگه اون جوری ادامه می دادیم نمیتونست سر قولش بمونه. قرار شد که تموم کنیم. دستکم من اینجوری فکر می کردم. بهم گفت بیا ببینمت. سرد بودم باهاش. سرد تر از سردترین یخ های قطبی… بهم گفت برای چی داری مجازاتم می کنی؟ گفتم مجازات؟ کدوم مجازات؟ و از درد کشیدنش خندیدم.
اون روز همدیگه رو دیدیم. میخواستیم تموم کنیم. اصلا تموم کرده بودیم. هی حرف زدیم و حرف زدیم. چند دقیقه مونده بود که جدا شیم. آفتاب نزدیک بود توی چاه غروب بیافته… برای خداحافظی بغلش کردم. یادمه صورتمو توی دستاش گرفت. چشمای قشنگش پر از غم بود… پر از غم و درد. لبه پرتگاه گریه بود: «میدونم که یه روزی… یه روزی اون دور دورا بالاخره منو بابت این همه خودخواهیم میبخشی...» نفهمیدم چی میگه ولی چند لحظه بعدش فهمیدم… لبهاشو گذاشت روی لبهامو و لبهامو بوسید. لعنت بهت محبوب… تموم کرده بودم. تموم کرده بودیم. تموم نشد انگار…
پس دستک:
شب مهتابمون رو یادته محبوبم؟ اون شب که در گوشم برای اولین بار گفتی «من ملکه عذابتم...» سرت سلامت ملکه عذاب… یادمه زیر نور ماه که همدیگه رو بغل کرده بودیم و مهتاب تن بینهایت زیباتو روشن کرده بود… در گوشم گفتی «آخه چطور میشه زیر این مهتاب عاشق نشد...؟ می شه؟» به خدایی که بهش ایمان نداری نمیشه… به خدا نمیشه. این شهر از ما متنفره… اگه نبود اون شب ماهو نمیفرستاد بالای سرمون. اگه نبود اون شب که اولین بار همدیگه رو بوسیدیم هوا پر از اون بارون لطیف نمیشد. اگه نبود اون روز که سرتو روی زانوم گذاشته بودی پرنده ها رو نمیفرستاد بالای سرمون بخونن… این شهر ازمون متنفره. نمیخواد بذاره سر قولمون بمونیم...