چند وقت پیش لام (که پرانرژی ترین ادم گروه دوستی خودشه) دست یه عده از خانوما رو گرفت و برد نایت کلاب. خانومایی که همه شون مادر بودن و باهم "دخترانه" داشتن میرفتن. فیلم گرفتن و نوبتی با چن نفر رقصیدن و خندیدن و مست کردن و برگشتن خونه شون.
وقتی فیلماشونو گذاشتن روی گروه همه مسخره بازی دراوردن و شوخی کردن. من چیزی نگفتم. راستش بیشترین حسی که بعد از دیدن اینا داشتم غم بود. همه چیز غم انگیز بود. آدم های ناتمام. آدم های پژمرده. شیطنت هایی که مدتهاست از وقتش گذشته و وقتش هم اتفاق نیافتاده و الانم نمیافته.
شبیه ادم بزرگ هایی بودن که داشتن از پشت ویترین به اسباب بازی هایی که در دوران کودکی میتونستند داشته باشن و نداشتند نگاه می کردند...
توی فیلم ها دیدم که با مردهای مسن تر از خودشون میرقصیدند و ظاهرا (بجز خود لام(طبیعتا!)) کسی دعوتی از جوان تر ها برای رقصیدن نگرفته بود. ایا تعجب داشت؟ جمع خانوم های متاهل و بچه دار ایرانی در اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل زندگیشون چطور می تونستند با دخترای امریکایی بیست و خورده ای ساله ای که از کودکی تغذیه درست داشتند و ورزش جزء جدایی ناپذیر زندگیشون بوده رقابت کنند؟ دخترایی که توی تهران پر از دود و کثافت زندگی نکرده بودند و هزاران عقده و تروما که پدرجد فروید رو هم به زانو در میاره توی روانشون جاسازی نشده بود...
اون اسباب بازی ها رو الان نداشتند و اگه می خریدند هم الان دیگه به دردشون نمیخورد چون از سن بازی کردن با اونها سالهاست عبور کرده بودند. لام چند شب بعدش ازم پرسید که نظرم چی بود و بهش واقعیتو گفتم. گفت که اونم بعدا که به اون فیلم ها نگاه کرده همین حسو داشته. بهم گفت از پیر شدن می ترسه. ولی من میدونم ترس خیلی از ماها اینجا نیست. ترس اینه که وقتی از توالتی وحوش بنیادگرای متوهم درست کردن میای بیرون و در یک کشور با حکمرانی نرمال زندگی می کنی تازه میفهمی این سالها چه چیزهایی رو ازت دزدیدن... بعدش چطور میتونی زندگی کنی؟ مدام از خودت میپرسی پس جواب این سالهای رفته رو کی میده!؟ و جوابی نمی گیری چون جوابش "هیچکس"ه.
دو شب قبلش داشتم توی یکی از خیابونای نزدیک دانشگاه راه میرفتم و خیابون پر بود از دختر و پسرهای لیسانس که راه میرفتن و میخندیدن و زنده بودن و زندگی می کردن. چند شب قبل از شروع ترم بود و «حیات» بود که توی هوای خنک شب موج میزد...
توی خیابون راه رفتم و توی یه رستوران شلوغ غذا خوردم و به خودم یادآوری کردم که هنوز زنده ام. هنوز میتونم از این لحظه (ولو تنها و با یک وانت پر از خاطرات مزخرف) لذت ببرم.
دیدن این همه خوشگل هر افسرده ای رو به زندگی امیدوار می کنه :)
«چه گویمت که طبیعت چگونه باشد حین...»