دیشب استاد راهنمام رو با میم بزرگ بردم گرون ترین رستوران ایرانی شهر به همراه همسرانشون. شب خوبی شد به استثنای خانوم استادم که وقتی بحث به سیاست کشید و من بالاخره مواضع سیاسیم رو رو کردم نزدیک بود چنگال رو بکنه تو چشمم. ازم تعجب کرده بود و من ازین تعجب کرده بودم که استادم چه کرده و خانومش چرا تو این سن انقدر خوشگله و چرا همه خوشگلا چپولن؟ درست مثل استاد المانیم که کراش عظیمی روش داشتم و برای خودش چگوارایی بود. احتمالا اگه روزی منقرض بشم دلیلش همینه که خوشگلا همه چپ بودند و من یه اپسیلون سمت راست مرکز بودم و هرکی ذره ای راست مرکز باشه خود هیتلره.
استادم نزدیک بود غذا تو گلوش گیر کنه: "گفتی از کی خوشت میاد!؟" و "الان که از پایان نامه ت دفاع کردی اینو میگی!؟" بهش اطمینان خاطر دادم که من هنوز به ریکامش نیاز دارم و فرصت برای ادب کردنم زیاده. از همه دری گفتیم. از موسیقی، تاریخ و فاینمن. براشون گفتم چطور یک بازیکن بیسبال امریکایی مامور بود بود هایزنبرگ روی توی زوریخ با گلوله بزنه چون دستگاه اطلاعاتی امریکا فکر می کرد آلمانی ها به بمب اتم نزدیکن و چطور یه غذای ژاپنی هست که توش ماهی رو در حالی که زنده است سرو می کنند و در حالی که زنده است میخورن.
میم بزرگ هم مدام با جک هاش میخندوندمون. خانوم المانی نازنینش مدام ازم درباره خانواده م سوال میکرد و از همون ثانیه اول باهام دوستانه بود. آلمانی ای بود که بلد بود فالوده و کلم پلو درست کنه و دوغ دوست داشت. میم بزرگ! یکی از همون آدمایی بود که زندگی منو نجات داد.
میم بزرگ استاد ایرانی دانشکده مونه که اونم اسمش با میم شروع میشه. افسانه ها میگن از جکسون نفرت عظیمی داره و با این که همیشه جزو منابع درسیش معرفی می کنه، همون افسانه میگه کتاب خودشو دقیقا برای این نوشت که از جکسون بدش میومد و میخواست یه کتاب بهتر نوشته باشه. میم بزرگ جزو اون گروه دانشجوهایی بود که زمان خدابیامرز از ایران به امریکا اومدند تا توی دانشگاه های امریکا درس بخونن و برگردند به کشورشون و استاد دانشگاه های ایران بشن. از شریف به استنفورد که یهو این وسط انقلاب شکوهمند اسلامی اتفاق میافته. میم بزرگ میگه انقلابیون حقوق دانشجویی منو از ایران قطع کردند و خیلی زحمت کشیدند که یه نامه به انگلیسی برام بنویسن:
You are corrupt and we don't need you back here...
و در ادامه خودش میگفت:
Well I was! But how did they know!?
خونه یکی از استادای ایرانی دیگه بودیم توی مهمونی که اینو گفت و همه خندیدند. نهایتا میم بزرگ اینجا موند. اینجا ازدواج کرد و اینجا استاد شد و شد مصداق اتم و اکمل و حی و حاضر «عدو شود سبب خیر...»
میم بزرگ باهوشه و حافظه بینظیری داره. گاهی یه چیزهایی از تو کون تاریخ علم یادش میاد و میگه که حتی منم که ادعا دارم تعجب می کنم. (جهت مقایسه: من توی ایران کنکور ارشد تاریخ و فلسفه علم دادم بدون این که هیچ چیزی بخونم. صرفا تفننی و محض تفریح. رتبه فلسفه علمم شد ۲۳ و رتبه تاریخ علمم شد ۹.) ولی یادمه یکی دوبار چیزایی گفتم که اونم نمیدونست:
بعد از این که سر کلاس توضیح داد اولین CD رو با حجمی ساختن که سمفونی شماره ۹ بتهوون با رهبری هربرت فون کارایان روش جا بشه چون رییس شرکت سونی این آهنگ رو دوست داشت از کلاسش تا دفترش قدم زدیم. بهش گفتم میخواد چیزی درباره کارایان بدونه که شوکه ش کنه؟ و گفته بود اره. گفتم کارایان نازی بوده (و طبیعتا میدونست) چیزی که نمیدونست این بود: کارایان یکبار توی بایرویت (سالن اپرایی که واگنر برای اجرای اپراهای خودش ساخته بود) داشته اپرای مایسترزینگر رو رهبری می کرده و در جمع مهمانان اونشب کی بوده؟ آدولف هیتلر! با دوتا از مهمان های خارجیش. کارایان انقدر به خودش مطمئن بود که بدون نت داشت موسیقی رو رهبری می کرد و در میانه کنسرت جذبه و کاریزمای هیتلر چنان می گیردش که ادامه موسیقی یادش میره. رهبری رو متوقف می کنه. بازیگرا دست از خوندن و نوازنده ها دست از نواختن میکشن و پرده پایین میاد.
هیتلر انقدر از دست کارایان عصبانی میشه که ممکن بود همونجا سرشو از دست بده. اما بجاش مجازاتش میشه این: کارایان دیگه تا اخر زندگیش حق نداره توی بایرویت کنسرت اجرا کنه. بعد از جنگ این یکی از چیزهایی بود که باعث شد علیرغم این که کارایان با نازی ها همکاری کرده بود دوباره بهش اجازه بدن کار کنه.
میم بزرگ انقدر ازین ماجرا خوشش اومده بود که همون شب برای خانومش و خانومش برای مادرزنش توی آلمان گفته بود. براش منبع داستان رو فرستادم هرچند که تا امروزم به نظرم تخیلی میاد.
اما میم بزرگ توی رشته خودش معرکه ست. توی های رنک ترین ژورنال رشته یه مقاله انفرادی نوشت سال ۲۰۱۷ و یکی از بیسیک ترین چیزها رو به چالش کشید. اونایی که مقاله نوشتن میدونن که حتی برای یه ژورنال خوب (نه عالی) اگه یه ادعای چسکی هم بخوای بکنی داورا میافتن رو سر و کولت که نخیر باید اینجاشو سنباده بزنی باید ادعاتو فتیله شو بکشی پایین و... و کارت راحت تره اگه عضو یه گروه بزرگ باشی. ولی این مقاله تئوری انفرادی نوشته بود و اون یه چیزی که توی همه کتابهای درسی هست رو زیر سوال برده بود! و طبیعتا بعدش سیل جوابیه ها در ژورنال های مختلف... که میزان گردن کلفتیش رو نشون میده.
میم بزرگ اصرار داره انگلیسی رو با لهجه فارسی حرف بزنه. ولی زبانش فوق العاده ست. یکی از اولین سوالای استادم از خانومش این بود: این جکاشو از کجا میاره!؟ خودش میسازه!؟ کسی براش میگه!؟
وقتایی که براش سعدی از حفظ میخونم دقیقا ذوق رو توی چهره ش میبینم. و البته عاشق شجریانه.
میم بزرگ به من نشون داد که میشه ایرانی بود و از ایران اومد و لهجه و پوست تیره داشت و با این حال جزو جامعه اینجا شد. اونم نه یه عضو معمولی! عضوی که همه با احترام بهش نگاه می کنند و دوستش دارند و الگوه. یبار با هم آفیسیم درباره ش حرف میزدم که یه پسر امریکایی بود و بهم گفت من انقدر میم بزرگ رو دوست دارم و برام انقدر استاد بزرگیه که الان که دارم درباره ش حرف میزنم دارم بغض می کنم! یکی دیگه از دانشجوها یبار اومده بود و سالها بعد از این که دیگه از دانشگاه رفته بود و کار پیدا کرده بود بهش گفته بود من اون سالها افکار خودکشی داشتم و یبار اومدم باهاتون حرف زدم و حرفای شما باعث شد دست از افکارم بردارم. شما جون منو نجات دادید.
میم بزرگ، منصور و همه آدم های اینجوری نشون میدن که شدنیه.
وقتی شب تموم شد یاد هفت سال پیش افتادم که رفتم دفترش... بهش گفتم من یه دانشجوی ایرانی ام. طلاق گرفتم. این وضعمه. درآمدی ندارم و اگه کسی استخدامم نکنه مجبورم برگردم ایران. الکی الکی بحثمون به ادبیات کشیده شد. بهم گفت شاعر مورد علاقه م کیه؟ گفتم از جدیدی ها یا قدیمی ها؟ گفت از کلاسیک ها و گفتم سعدی. گفت منم سعدی. بعد براش یکی از شعر های فروغ رو از حفظ خوندم. «نگاه کن که غم درون دیده ام...» بهم گفت با دوستش صحبت می کنه که ببینه چکار می تونه بکنه.
اون دوستش امروز همون استاد راهنمامه که دیشب باهم شام بیرون بودیم.
وقتی هفت سال پیش اون روز داشتم از دفترش میومدم بیرون بهم گفت: «یادت نره! فروغ بود که نجاتت داد...»
یادم نمیره رییس... تو که آتئیستی. ولی خدا نگهت داره برامون.
پی نوشت:
Mussorgsky/ Pictures at an exhibition - Bydlo - Herbert von Karajan
پی نوشت ۲: موسیقی بالا رو اگه خواستید گوش کنید حتما با تصویرش ببینید. لامصب عین یک ژنراله که وسط میدون جنگ داره ارتشش رو رهبری می کنه.