Über Alles

نامه هایی به آینده

دنیای بیرون غار - قسمت اول: سنجاب

این چند وقت اخیر سه تا اتفاق افتاد که درباره شون ننوشتم. اون سه تا اتفاق اینا بودن:

۱. این مربوط میشه به قبل از دیتم با دختر هندیه. یک هفته قبل از اون برای اولین بار بعد از این همه سال تلاش کردم بر اضطراب اجتماعی و درونگرایی و باقی بیماری های روانی و غیر روانیم غلبه کنم و یه کاری بکنم که در پارادایم من (خصوصا پارادایم بعد از طلاقم) خارق العاده محسوب میشه. این که برم توی یکی از دورهمی های دانشجوهای ایرانی. چندین دلیل برای این کار داشتم:

۱.۱ اون بیماریای روانی رو باید زور بزنم درمان کنم. یا حداقل اجازه ندم جلوی کاری که میخوام بکنم رو بگیرن

۱.۲ به جد معتقدم این احساسات مزخرفی که به لام پیدا کردم دلیل اصلیش اینه که اولا من ضعیفم توی زمینه های عاطفی و ثانیا این که جمعمو محدود کردم به متاهلا در این سالها. خب اینام نیاز به توضیح دارن:

۱.۱.۱ ینی چی ضعیفم؟ ینی یک زن یا یک دختر به راحتی میتونه با توجه کردن بهم با گوش کردن بهم با حرف زدن باهام احساساتمو هم بزنه. میدونم از کسی ‌که متاهل بوده شاید بعید باشه این حد از ندید بدید بودن. ولی باید به یاد بیارید که من در یک محیط بسته به شدت مذهبی بزرگ شدم. "دخترای فامیل" شهرستان بودن و من سالی دو بار میدیدمشون (اگه اصلا میدیدمشون) و همه شون هم از من بزرگتر بودن و از همدیگه هم خیلی خوشمون نمیومد چون منو بچه حساب میکردن و من مخصوصا توی دوران بلوغم از این بدم میومد. بعلاوه تا پیش از دوران اینستاگرام همه شون محجبه بودن و از من رو میگرفتن.

بنابر این به نظر خودم با بسیاری از معیارها "دختر ندیده" محسوب میشم. دست و پامو گم می کنم. خنگ بازی در میارم و بسیاری چیزهای دیگه. و یه فلسفه مهم در زندگیم دارم که اینجا یقه مو گرفت: اگه تو ضعیفی و بقیه ازت سو استفاده می کنن تقصیر توه نه اونها. تو به وظیفه اخلاقی خودت که ضعیف نبودنه عمل نکردی ولی انتظار داری اونها به وظیفه اخلاقیشون که سو استفاده نکردنه عمل کنن. کسی که ضعیف نیست پیش روی بقیه این سوال رو نمیذاره که "ایا ازش سو استفاده بکنم یا نکنم؟" که بعد اون بخواد وجدان اخلاقی قوی داشته باشه و نکنه. تو نباید اجازه بدی مردم با این سوال مواجه بشن درباره ت. اگه شدن و سو استفاده رو انتخاب کردن مقصر اولش خودتی.

۱.۱.۲ چرا جمعمو محدود کردم به متاهلا؟ چون مهمترین چیز در این سالها برام درسم بود. برام به شدت مهم بود که درگیر حاشیه نشم و ذهنم از درس و کارم منحرف نشه. راستش این یکیو هنوزم دارم: من به شدت احساس گناه می کنم از خوش گذرونی توی اینجا. مدام به خودم میگم چرا من باید امروز اینجا باشم و دوستای باهوشی که توی ایران داشتم اینجا جای من نباشن؟ چرا هر ادمی نباید جای من باشه؟ هنوز فکر می کنم باید ثابت کنم که لیاقتشو دارم که اینجا باشم. که دارم تلاش میکنم که نشون بدم "ارزششو" دارم و قدر فرصتی که توی یک دانشگاه خوب توی پیشرفته ترین کشور دنیا با قوی ترین اقتصاد دنیا بهم داده شده رو میدونم.

ولی این روزا حس می کنم شایدم اشتباه میکنم... اگه من بهترین ساینتیست دنیا هم بشم ایا معنیش اینه که ارزشم از یکی که نتونسته بیاد و عزیزان حاکم بر توالت خاورمیانه زندگیشو نابود کردن یا دارن می کنن بیشتره؟ من هرگز نمیتونم همچین چیزی رو ثابت کنم... پس شاید بهتره براش تلاشی هم نکنم. ولی ایا این که نمیتونم ثابت کنم بهم حق میده حتی تلاشی هم براش نکنم؟

این درگیری فکر کنم تا اخر عمرم ادامه داشته باشه...

۱.۲ دلم نمیخواست عنکبوتو ببینم. به همین سادگی. حتی ریسک دیدنشو هم نمیخواستم بپذیرم. اگه بود مطلقا بهم خوش نمیگذشت. میدونم بعد این همه مدت مسخره به نظر میاد. ولی این احساس چیزی بود که خارج از کنترل من بود. اوایل بعد از طلاقم فکر میکردم اینم جزو همون بیماریای روانیه که باید زور بزنم درمانش کنم و رنج عظیمی به خودم وارد میکردم چون فکر می کردم برعکسش نشانه ضعفمه. پس باید زور بزنم و برم همه جا خودمو نشون بدم. ولی مشاورم بهم گفت که دست از کله خر بازی بردارم و خودمو ازار ندم و چقدر زندگیم بهتر شد بعد از اون...

نهایتا...

اون روز برنامه ریزی کردم. لباس خوب پوشیدم. به ظاهرم رسیدم. تلاش کردم بهترین خودم باشم. حس میکردم به فضا مسلطم چون توی خونه دوستم بود. حس سنجابی رو داشتم که داره برای اولین بار بعد از یه زمستون سخت از خونه ش بیرون میاد و هر چیزی ممکنه بترسوندش. واقعیتش اینه که از همه تقریبا پیرتر بودم. ولی خوش گذشت. احساس خوبی داشتم وقتی برگشتم. دوستای جدید (و مهم تر از همه مجرد و از خودم کوچیکتر) پیدا کردم. با کسی لاس نزدم. به کسی نزدیک نشدم. به خودم سخت نگرفتم و عجله ای هم نداشتم. فقط سعی کردم با موج فضا پیش برم و راضی ام. برای من قدم کوچیک خوبی بود. چی ازش میخوام؟ اولین هدفم اینه که این مسخره بازی با لام رو بشکنم و فکر میکنم دیدن آدم های جدید فعلا مهم ترین قدم برای این کاره. اون به کرم ریختنش ادامه خواهد داد (کما این که امروز صبح هم باز یکی جدید ریخت) ولی من اثرپذیریم از این خزعبلات کمتر میشه. از همین حالا دارم حس میکنم که کمتر میشه.

من فکر میکنم که من با توجه به موقعیتی که توشم توانایی تغییر وضعیتمو دارم. و تلاش میکنم که هل بدم تا این تغییر اتفاق بیافته...

پی نوشت: حقیقتا یادم رفته بود که جمع شدن بدون صدای مداوم و ممتد جیغ و ویغ و دویدن بچه کوچولو ها توی پس زمینه هم ممکنه.

یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ | 7:44
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .