Über Alles

نامه هایی به آینده

دریاچه خاطرات

این روزا فکرام هیچ ربطی به هم ندارن. اونقدر برای پروژه دکتریم و درسایی که پاس کردم خودمو زجر دادم که الان که تموم شده حس یه موجود بی وزن و بی خاصیت رو دارم که در افکار خودش شناوره... حس مامور اسمیت توی ماتریکس وقتی نئو رو کشت و دیگه هدفی نداشت. مسئول آموزش تحصیلات تکمیلی این دپارتمان جدیده لیست درسایی که پاس کردم رو باز کرد و یه لحظه وحشت کرد از بس زیاد بود: "فرانسه واسه چی برداشتی!؟" نزدیک بیست روز دیگه به شروع ترم جدید مونده و من یکم دیگه وقت دارم توی خاطراتم ابتنی کنم. بعدش دوباره نوبت صب با زجر از خواب بیدار شدن بدو بدو رسیدن (و دیر رسیدن) به کلاس میم بزرگه....

یاد دقیقا هفت سال پیش افتادم. روز آخر توی فرودگاه... یاد این که دست پدر و مادرم رو بوسیدم و برادر خرس گنده ام توی بغلم گریه کرد. شت الان نباید گریه کنم. نه گریه نمی کنم. برعکس خندمم میگیره. از این صحنه خندم میگیره که اون روز توی فرودگاه خمینی با این که از پدر و مادر و برادرم جدا می شدم اشکم در نیمد ولی وقتی از گیت فرودگاه رد شدیم عنکبوت آخرین نفری بود که ازش جدا شدم. بغلش کردم و بوسیدمش و فقط وقتی از اون جدا شدم اشک ریختم با این که میدونستم یکی دو ماه دیگه میبینمش و پدر و مادرم رو از اون روز تا همین امروز از نزدیک ندیدم. ولی اون گریه نکرد. دلم میخواست خود الانم اونجا بود و میزد تو سر خود اون موقعم و با همین خنده الان بهش میگفت: "تخم صگ همینجا باید میفهمیدی..."

آدمایی که قصه منو نمیدونن و فقط روایت منو از دور شنیدن به حالم غصه میخورن و میگن اون فقط برای این باهات ازدواج کرد که بیاد امریکا. ولی واقعیت برعکسه. اون بود که منو آورد امریکا :) اون بود که ادمیشن گرفت.

و بعدم با همه زوری که من زدم زندگیمو نگه دارم خودش بود که منو از شر خودش نجات داد. و جوری این کارو کرد که بعدها که توی خیابون جلومو گرفت صحبت کنه. بهم زنگ زد و جوابشو ندادم و بعدم ایمیل زد و فایل صوتی اشک و اه و متاسفم و فلان فرستاد حتی ذره ای از نفرتم نسبت بهش کم نشد. آخرین جمله ای که بهش گفتم ۴ سال پیش بود و این بود:"دنبال من نیا..." وقتی توی خیابون داشت دنبالم میومد و من نمیخواستم باهاش حرف بزنم.

واقعیت اینه که اون فکر میکرد میتونه منو جوری دچار فروپاشی روانی کنه که من رها کنم و برگردم ایران و الحق و والانصاف که خیلی خوب کارشو انجام داد. اون روزا که یه موجود خورد شده و درهم شکسته بودم و تمام روز و شبم به گریه کردن بالای جنازه این زندگی و خانواده فروپاشیده میگذشت یادمه یبار زنگ زدم به پدر و مادرم و گفتم دیگه نمیکشم میخوام برگردم‌. من هیچی اینجا ندارم. نه کار نه اینده نه درامد نه جایی که حتی بتونم بمونم. حداقل اونجا شماها رو دارم کنارم... و یادم نمیره مامانم پشت تلفن با بغض بهم گفت غلط کردی. دقیقا همینجوری. غلط کردی که میخوای برگردی. همونجا میمونی و زندگیتو درست میکنی.

مادرم وقتی که داشتیم میرفتیم بهمون میگفت حالا بمونید یه لقمه نونی اینجا پیدا میشه میخورید از پیش ماها نرید. من توی بغضش میدیدم که چقدر گفتن این جمله براش دردناک بود...

و خب الان هفت سال گذشته. و به نظر میاد که هنوز موندم. اگه برمیگشتم باید میرفتم سربازی. بعدش میومدم بیرون با یه لیسانس به درد نخور که هیچکس چیزی بارم نمیکرد.

واقعیت اینه که عنکبوت در تمام سالهایی که باهم دوست بودیم و بعدم ازدواج کرده بودیم هرگز حتی ذره ای نتونست منو بشناسه. بهم میگفت تو بی جربزه و بی عرضه ای و ورد کلامش این بود "مرد نیستی." و راست میگفت! نبودم واقعا. ولی نتونست ببینه که میتونم خودمو تغییر بدم. و دادم. فکر میکرد که من میذارم میرم و اشتباه کرد. اون موقعا عزمم رو جزم کردم که حتی اگه لازم شد برم حداقل تا اخرین نفسم جنگیدم. که روم میشه اقلا توی چشمای مادرم نگاه کنم اگه هم برگشتم. الان که اینا رو می نویسم البته هنوز زندگیم زندگی دانشجوییه اما نه تنها میتونم خونه تنها و بدون همخونه بگیرم و یه ماشین البته زاقارت و قدیمی ولی ژاپنی :D زیر پامه. حتی برای ایران پول فرستادم یک بار و بازم میفرستم و تا زمانی که از اینجا بیرونم نکنن نمیرم :)

من هیچ وقت منکر رنجی که زن های این کشور می کشن نبودم و نیستم. هر بار به احترامشون می ایستم و کلاه از سر برمیدارم ولی در این لحظه به خودم اجازه میدم یه نق خیلی کوچولو بزنم: اگه جای من و اون توی این قصه عوض میشد همه میگفتن چه داستان الهام بخشی! و به احترامش کف میزدن و من میشدم شیطان مجسم! اما خب من مردم. صرفا تهش میام اینجا نق میزنم ولی در واقعیت بلند میشم و گرد و خاک لباسمو میتکونم و به راهم ادامه میدم. و اوکیه :) باید همینجور باشه. من اهل روضه خوندن درباره خودم نیستم. اما یادم نمیره چه مسیر دردناکی رو تا همینجا اومدم.

امروز که این فکرا توی ذهنم میچرخید دوباره اون البوم نفرین شده و دوزخی چاوشی رو گوش کردم. شب تو راه فرودگاه. اون آهنگ لعنتی که داشت توی ماشین پخش میشد...:
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام...
و بجز اون صدای باد از پنجره ها. فقط یک جا که سکوت با صدای پدرم شکسته شد. حتی این جزئیاتم یادمه. جایی که چاوشی خوند:
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا؟ من از کجا؟... مال که را دزدیده ام...؟
و بابام زیر لب گفت: "عجب..."

محسن چاوشی - تریاق

جمعه ششم مرداد ۱۴۰۲ | 6:33
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .