توی اعماق طوفان زده مغزم یه کلبه متروکه ست که توی یه جنگله. جنگلی که در لبه دنیاست. آسمون جنگل همیشه یه شب بی ستاره ست و من از اون کلبه و اون جنگل همیشه وحشت داشتم... چون میدونم توی اون کلبه دریچه ای هست که به جهنم باز میشه. پله پله تا جهان زیرین... ازش میترسم چون انقدر به زجر دادن خودم معتادم که ممکنه یه روز برم اونجا و دریچه رو باز کنم و تا ابد پله ها رو برم پایین... دیشب بعد از مدتها به دلایلی دوباره رفتم سراغش. دوباره دریچه جهنمو باز کردم... بعد پله پله...
پله اول: زن داییم منو خیلی دوست داشت. منم دوست داشتم که همیشه شاد و پر انرژی و بگو بخند بود. هر وقت میخواستیم جایی بریم میگفتیم کاش اونم باشه. انگار زندگی رو با خودش میاورد هر جا که بود... روزهایی که درگیر طلاق از داییم بود بهش گفته بود «حتی خواهرزاده ت هم آدم حسابت نمی کنه.» و این حرف برای داییم سنگین بود. به مامانم گفته بود دلم میخواد یبار با میم صحبت کنم و بهش بگم چرا اینجوریه؟ مامانمم با خنده بهش گفته بود اون اینو گفته که تو رو اذیت کنه. میم کلا هیچکسو آدم حساب نمی کنه. (همچین آدم مغرور و مزخرفی بودم.)
وقتی زن داییم بالاخره از داییم طلاق گرفت هر از گاهی حالمو می پرسید و باهام حرف میزد. این روزا که یادش افتادم با خودم میگم چرا ارتباطشو با من ادامه داد؟ زن داییم زیبا بود. من نمیتونستم اینو کتمان کنم. هیچکس نمیتونست. وقتی مادرم فهمید خیلی عصبانی شد و مجبورم کرد همه جا ارتباطمو باهاش قطع کنم. یادمه اون روزا داییم خیلی تحت فشار بود چون بعد از ۱۰ سال زندگی با یه بچه (که شرایط نرمال نداشت) داشت طلاق میگرفت. روزهای متمادی میشد که مادرم میرفت توی اتاق و پشت تلفن با داییم حرف میزد و دو ساعت بعد با صورت برافروخته و حال خراب میومد بیرون چون سنگ صبور داییم بود.
پله دوم: ادم ها بعضی وقتا کوچیک میشن. کوچیک و حقیر و رقت انگیز و لوزر. حتی اگه همیشه لوزر نباشن بعضی وقتا پیش میاد که مثل لوزرا فکر کنن و رفتار کنن. ادما گاهی انقدر کوچیک میشن که باید با ذره بین دنبالشون گشت... و من امشب همینطور بودم. در پست ترین و پلشت ترین حالت خودم.
پله سوم: چند وقت پیش خیلی اتفاقی و بی ربط فهمیدم برادرم هنوز عنکبوت رو توی اینستاگرام فالو می کنه. و میدونی واقعیتش چیه؟ دردم اومد. به همین سادگی. ما دلمون میخواد اطرافیانمون بدبختی هامون رو جدی بگیرن. دلمون میخواد از کسانی که مارو رنج دادن متنفر بشن چون ما رو دوست دارن. من هیچ وقت به برادرم اونقدر نزدیک نبودم. این سالها که از هم دور بودیم دلم میخواست بشم ولی دور بودن اجازه نداد. وقتایی که زنگ میزنم ایران معمولا نیست.
چرا باید برای اون مهم باشه که عنکبوت با من چکار کرده؟ دلم نمیخواد فکر کنه انقدر بیکار و کوچیکم که به این فکر می کنم اون توی اینستاگرام کیو فالو می کنه و کیو فالو نمیکنه. دلم نمیخواد این فکرو بکنه حتی اگه این فکر واقعیت داشته باشه.
پله چهارم: خب داریم به جاهای دردناک داستان میرسیم... مادرم زمان طلاق من اصلا به اندازه طلاق داییم ناراحت نشد. اصلا اون برافروختگیها و اعصاب خوردی ها رو نداشت. چرا باید میداشت؟ من که بچه نداشتم. من که ده سال زندگی نکرده بودم. من که باهاش دائم درد دل نکرده بودم... ولی منم توی کشور غریب بی خانمانی و بی پولی کشیدم که اون نکشید. منم چیزای دیگه ای کشیدم که اون نکشید. حق داره که برای «برادرش» ناراحت بشه و برای من نه... اما چرا من آدم عوضی ای ام؟ چون ناراحتم ازین که ناراحت نشد. ناراحتم ازین که زجر نکشید به اندازه قبل. آخه کدوم کثافتی از این که مادرش زجر نکشیده ناراحت میشه!؟
پله پنجم: آیا این انتقامیه که مادر و برادرم دارن ازم می گیرن چون من و پدرم به هم نزدیک تر بودیم؟ آیا بدون این که بدونن صرفا با همین که «براشون اونقدر مهم نیست» دارن منو با نتیجه عملم روبرو می کنن؟
پله ششم: دیگه حس می کنم دارم صدای درد کشیدن می شنوم...امشب که دوباره یاد این چیزا افتادم مثل تینیجرهای عقده ای لوزر با خودم فکر کردم یه روز ازدواج می کنم یا حتی با یکی رابطه جدی برقرار می کنم و بعد اینستاگراممو باز می کنم و یه قلع و قمع حسابی راه میندازم! اول از همه ام با این کصخل شروع می کنم که اسما برادرمه. اصن بلاکش می کنم! تا حساب کار دستش بیاد! :)))
پسیو اگرسیو ترین و کودکانه ترین نوع انتقام. که ازم بپرسه چرا بلاکش کردم و منم بگم برای این که فلان! و دلم خنک بشه! چه مجازات سختی! نکن بابا کشتیش! :))
خدایا چطور میتونم توی این سن اینقدر کوچیک باشم!؟
صدای جهنمی توی مغزم میچرخه: برای توی درونگرای کم حرف همیشه دستپاچه "رابطه داشتن با یه ادم دیگه" انقدر دستاورد بزرگیه که داری تبدیلش میکنی به نقطه عطف رابطه ت با جهان! بدبخت!
پله ششم که بودم انگار یه صدایی از بیرون گفت: صب کن ببینم! تو خودت نخواستی بهشون بگی! خودت همه چیو پنهان کردی! چطور یادت رفته!؟ تو چقدر از داستان بی پولی و بدبختی کشیدنتو گفتی به اونا که اونا بدونن چی بهت گذشته!؟ تو همه چیو پنهان کردی دقیقا برای این که نمیخواستی اونا زجر بکشن. نمیخواستی وقتی اون سر دنیان ناراحتشون کنی... حالا ازشون عصبانی ای که چرا زجر نکشیدن!؟ تو حتی وقتی کرونا گرفتی و رفتی بیمارستانم بهشون نگفتی. دست به سرشون کردی که نفهمن تا وقتی حالت بهتر شه! چرا وقتی قوی نیستی میخوای ادای ادمای قوی رو در بیاری!؟
راست میگفت...
بعد صدای ملامتگرش ادامه داد: پدرت تو رو بیشتر دوست داره.چون فقط پسرش نبودی. همزبانش بودی. هر کسی که یک ذره خانواده تونو بشناسه اینو میفهمه. و برادرت سالها با علم به این توی اون خانواده زندگی کرده. حالا دیگه برای چی نق میزنی!؟ اما با همه این احوال مادرت اونو بیشتر دوست نداشت. خودش قبلا گفته بود که چرا... گفته بود که "به درست یا به غلط ما همیشه به تو اعتماد داشتیم. حتی وقتی خرابکاری می کردی حتی وقتی توی دردسر میافتادی... ما همیشه فکر می کردیم تو میتونی گلیم خودتو از آب بکشی. ولی برادرت مثل تو نیست. نیاز به حمایت داشت... هنوزم داره..."
به خودم اومدم و دیدم دوباره انگار بیرون دریچه ام. توی کلبه سرما زده... روی یه صندلی چوبی نشستم و سرمو به دیوار تکیه دادم توی تاریکی. چشمام رو می بندم...
یاد حمید افتادم روزی که داشت افیسشو جمع میکرد. اون روزهای دوزخی منو میبرد آفیس پیشش که تنها نباشم. اون روزها هوا سرد بود و من با یه کاپشن رنگ و رو رفته مچاله میشدم توی صندلی. دلم میخواست خودمو کوچیک و کوچیک تر کنم. حجم کمتری بگیرم. دلم میخواست بشم به اندازه یه اتم. حس می کردم برای اینجور کشتی گرفتن با زندگی ساخته نشدم. همیشه گشنه بودم با خنده های مصنوعی و ریه پر از دود و چشم های پف کرده از بی خوابی و گریه... غذا نمیخوردم که پول برای سیگار خریدن داشته باشم. یه مشت یادداشت از یه جایی دراورد و به سمتم گرفت: «جزوه جامد شومیت نمیخوای؟»
-«من جامد با شومیت بعیده بردارم...»
اومد بندازه تو سطل آشغال که گفتم: «ولی فلانی ممکنه برداره.» خودش فهمید عنکبوتو میگم. گفت «نه اخه جزوه جامد۲ه این» گفتم «خب اون احتمال زیاد به خاطر گرایشش جامد۲ ام بر میداره.»
منتظر نشد حتی جمله من تموم بشه. یادداشت ها رو خالی کرد تو سطل آشغال و با بیخیالی گفت: «به من چه که برمیداره... برداره پاس کنه خودش...» انقدر اون لحظه دوستش داشتم که دلم میخواست همونجا بلند شم بغلش کنم... میدونستم که از عنکبوت هیچ کینه ای نداره. فقط و فقط دیدن من توی اون وضع حالشو بد کرده بود. بارها و بارها و بارها بهم گفت که حقم این نیست. که حقم این نبود...
دوباره چشممو باز کردم. دیگه توی کلبه نبودم. روی صندلی کتابخونه مرکزی دانشگاهم. یکم گلومو بغض گرفته ولی عیبی نداره. حس می کنم حالا راحت تر نفس می کشم... خانوم مسئول اومد گفت نیم ساعت دیگه میبندیم. پاشم جمع کنم...