دکتر بهم گفت خانوم عنکبوت دوباره ازدواج کرده انگار. خندیدم و گفتم دلم به حال اون بدبختی که شوهرش شده میسوزه. البته که دروغ گفتم و دلم به حال شوهرش نمیسوزه.
از دکتر که جدا شدم به خودم حق دادم که ناراحت بشم و غمگین بشم. هر چقدر هم که به خودم بگم برام مهم نیست و نباید باشه واقعیت اینه که همه ما انسانیم و منم علیرغم چیزی که دوست دارم وانمود کنم سوپرمن نیستم. هیچ کس از خوشحال بودن اکسش (اکسی که بینتون دریایی از لجن و فضولات بود وقتی جدا شدید) خوشحال نمیشه. این جور وقت ها آدم از خودش میپرسه من دارم با زندگیم چکار می کنم؟ من چرا ازدواج نکردم؟ چرا زودتر ازدواج نکردم؟ چرا بچه ندارم در 34 سالگی؟
و خب اونوقت به این فکر می کنم که در زمانی که گذشت چه کارهایی کردم... و به این نتیجه رسیدم که من چیزی رو تجربه کردم که خیلی از آدم ها و شاید اکثرشون تا اخر عمر تجربه ش نمی کنند. تجربه عشق به خالص ترین و واقعی ترین معنای کلمه.
و بعد آروم شدم و دیگه به عنکبوت و سوسک و زنبور گاوی و مابقی بندپایان فکر نکردم.
فان فکت: برخلاف تصور عمومی عنکبوت حشره نیست.