امروز یک دوستی ۸ ساله رو تمام کردم.
با یک اسمس: "لطفا دیگه به من پیام نده. مرسی" و بلاک.
همین... پایان مقدار زیادی خاطره و تلخی ها و شیرینی ها...
خیلی سخت بود. غمگینم. ولی کار درستی بود.
وقتی دوستی ها انقدر طولانی میشن طبیعتا اختلاف و دعوا در مسیر آدم ها پیش میاد و آدم ها کم کم یاد میگیرن چطور اختلاف بین خودشونو حل کنن یا اخلاقای بد همدیگه رو مدیریت کنن. در طول این دعواها همیشه وقتی فکر قطع کردنش به ذهنم میومد به خودم میگفتم اگه بعدا برای کسی نقل کنم که دوست ۷-۸ ساله مو برای چنین چیز ساده ای کنار گذاشتم حتما بهم میخنده.
ولی دو سه روز پیش اتفاقی افتاد که وقتی دوباره اون سوال توی ذهنم نقش بست جوابش این بار فرق می کرد: اره... من برای چنین چیزی دوستی ۸ ساله و حتی طولانی ترو حاضرم تموم کنم.
و نشانه دوم زمانی بود که به این فکر کردم که اگه من بهش بگم که دیگه نمیخوام ازش چیزی بشنوم و پیامی بگیرم آیا میفهمه چقدر بهم صدمه سختی زده؟ آیا میفهمه چطور آزارم داده؟ و جوابی که به این سوال دادم نشانه دوم بود ازین که وقت تمام کردنش رسیده: دیدم برام مهم نیست چه فکری میکنه.
دردناک بود. دوستی های خوب مقدار خیلی زیادی از آدم وقت و انرژی میگیرن. ولی همه ما باید خط قرمزهایی داشته باشیم و برای اطرافیانمون روشن کنیم که عبور از اونها رو برنمیتابیم.
مساله اتفاق یک باره نبود. مساله این بود که فهمیدم اون آدم اخلاقی داره که در چهل و چند سالگی قابل تغییر نیست و به خاطر همین هم من نمیتونم دیگه در جمع دوستان نزدیکم داشته باشمش. نه دعوایی بود. نه بی احترامی ای و نه هیچ چیز دیگه ای.
یادمه اخرین بار که توی تلگرام باهاش حرف زدم بهش گفتم نمیتونم تایپ کنم چون از شدت عصبانیت داره دستم میلرزه.
الان آرام ترم و شکی ندارم که تموم کردنش کار درستی بود.
ولی خوشحالم که آدم بده ماجرا من نبودم.
این اتفاق باعث خواهد شد که تمام حلقه اجتماعیم رو یه جورایی بازتعریف کنم.
پی نوشت: بخشیش مربوط به لام بود و این که میخواستم از اون محافظت کنم. میدونه و خودشو ملامت میکنه. ولی بهر حال باید انتخاب میکردم و برای من انتخاب سختی نبود.