Über Alles

نامه هایی به آینده

آدم برفی (قسمت سوم: یوم عصیب)

من الکل نمیخورم. دلیلش این نیست که فکر می کنم اونایی که الکل میخورن ادمای بدی ان یا میرن جهنم. دلایل مختلفی داره. یکیش اینه که دوست دارم مرزهایی برای خودم بذارم و از اون مرزها رد نشم. یکیش اینه که یکی دو بار امتحان کردم و اصلا برام تجربه خوبی نبوده. (خصوصا یکبارش در دوران طلاقم بود و واقعا تجربه وحشتناکی بود) و نهایتا این که من آدمی ام که پتانسیل معتاد شدنو خیلی دارم. همینجوریشم با جسمم خیلی مهربون نبودم. دلم نمیخواد الکلم به سیگار کشیدن اضافه کنم.

شب دوم هر سه تا خانواده بچه هاشونو دادن به علی که اونم الکل نمیخورد و کار داشت. بقیه رفتیم توی اتاق فرناز و همه شروع کردن خوردن بجز من. الف، لام، زهرا،‌ و خود فرناز... فرناز خیلی برای همه میریخت. همون اول فهمیدم که اینجا جای من نیست و کاپشنمو برداشتم که برم ولی لام جلومو گرفت:«به خدا اگه بری ناراحت میشم.» بعد آروم در گوشم گفت: «مواظبم باش... نذار زیاد بخورم.»

وقتی شروع کرده بودند به خوردن آهنگ گذاشتن و لام رفت خودشو با آهنگ تکون دادن... و الف هم که کله ش گرم شده بود کشیدش توی بغلش و شروع کردن همون وسط همدیگه رو بوسیدن. حس کردم صورتم داره داغ میشه... خون به صورتم هجوم اورد. نگاهمو دزدیدم... زهرا بهم تشر زد که: «نگاهشون نکن! بذار خوش باشن.»

زهرا و فرناز و لام دست منو گرفتن و شروع کردن رقصیدن. سعی کردم ادای خوشحالا رو در بیارم ولی فکر نکنم خیلی موفق بودم. اینجا فرناز و لام یه بحث عجیب و غریب رو باهم شروع کردن. فرناز گفت من همیشه فانتزی اینو داشتم که یه دخترو ارضا کنم. لام غش غش زد زیر خنده و گفت اتفاقا منم همیشه فانتزی اینو داشتم که یه دختر ارضام کنه. بعدم فرناز لامو گرفت و انداخت رو تخت و شروع کرد… نمیدونم چه توصیفی برای این کارش باید بکار ببرم. یه جور دستمالی کردن بود. و دو سه بار نزدیک بود شلوار لامو در بیاره. الف گفت فک کنم میم اینجا نباشه بهتره. دوباره کاپشنمو برداشتم که برم. گفتم یه دسشویی میرم بعدش میرم. از دسشویی که اومدم بیرون الف اومد دم در و «گفت اوکیه اگه میخوای باشی. من گفتم خودت معذب نشی اگه دوس داری بمون...» دوست داشتم؟ معذب نبودم؟ جواب همه این سوالا بدیهی بود... ولی باز یاد حرف لام افتادم و نگاهاش: «اگه بری واقعا از دستت ناراحت میشم...»

دوباره یادم اومد که من نمیخواستم اینجا باشم. فرناز دوباره ودکا ریخت. من ودکار رو از دست لام گرفتم و توی سه تا لیوان دیگه پخشش کردم. گفتن میخوایم بریم پایین. توی لابی هتل و توی کازینو. من باهاشون رفتم. فرناز تلو تلو میخورد. تلورانسش نسبت به الکل ظاهرا از همه اونا بالاتر بود. الف داشت توی گوشم میگفت که فرهنگ برخورد با آدمای مست چیه. میگفت نباید کاری کنی که حس گناه کنن. باید مراقبشون باشی. و...

فرناز و لام به من گفتن ما سیگار میخوایم. براشون روشن کردم. لام دستشو سوزوند. همینطور که پشت یکی از دستگاه های کازینو نشسته بود در گوشم گفت:«برو به الف بگو بیاد منو ببوسه...» نگاهش کردم... واقعا!؟ واقعا الان اینو در گوش من گفتی؟ چته خب!؟ زدم به پشت الف و گفتم خانومت کارت داره. از گوشه چشمم عقبو نگاه کردم. دوباره رفته بودن تو لبای هم.

اون شب خیلی اتفاقای مسخره دیگه ام افتاد. مایکل و بردیا اومدن. مایکل و لام وقتی مستن با هم خیلی صمیمی ان. لام همه ش تو بغل مایکل بود. نمیخوام همه جزئیاتو بنویسم چون همین الان بعد از نزدیک یک ماه هنوزم داره حالم بد میشه از یادآوریش. وسط اون هیر و ویر لام وقتی با من تنها میشد در گوش من آروم میگفت:«تو چرا کون منو نمیمالی!؟ هان!؟» یا «چقدر دلم میخواست الان بهت بدم...» گاهی که فکر می کردم کسی نمیبینه باهاش همراهی می کردم توی حرف… ولی ته دلم میگفتم «لام جان تو رو خدا...». یجا رفتیم توی رستوران نزدیک لابی و مایکل و بردیا اونجا بودن. بردیا رفت تو صف رستوران برای خودش همبرگر بخره. ولی تهش زهرا و الف رفتن بالا توی اتاق ما چون زهرا داشت حالش بهم میخورد.همینطور که پشت میز نشسته بودیم لام کنار من نشست و از پشت دستشو برد زیر لباسم و شروع کرد چنگ زدن به پشت کمرم. مایکل که روبرومون بود نمیدید. ولی یه لحظه به اون طرفم نگاه کردم. بردیا داشت نگاهمون می کرد. یه لبخند تخمی ام روی صورتش بود. شک ندارم که دیده بود...

نهایتا از اونا جدا شدیم بردمش توی اون محوطه وسط کازینو که یه بار بود و دورش میز بود و پشت میز آدما داشتن بازی می کردن. لام خودشو انداخته بود تو بغل من و دست منو گرفته بود و زیر زیرکی (یا دستکم خودش اینطور فکر می کرد) داشت دست منو میبرد بین پاهاش. نزدیک بود دیگه گریه م بگیره. با بدبختی دستمو میکشیدم. «میشه تو رو خدا صاف بشینی...؟ تو رو خدا...» با دلخوری کنارم نشست و گفت:«بیا. خوبه اینطوری؟» گفتم اره.
حس کردم یه نفر قلبمو گذاشته توی یه رنده کند و آروم اروم داره میکشه به دندونه های رنده... با بغض بهش گفتم: «به خدا تو هیچ وقت نمیفهمی من چقدر دوستت داشتم... هیچ وقت...» با بیرحمی و سردی جواب داد:«اره. راست میگی... هیچ وقت نمیفهمم.»

خوشحال بودم که شب داره بالاخره به آخر میرسه… آدما یکی یکی حذف شدن. یا خوابشون گرفت یا حالشون بهم خورد یا حوصله شون سر رفت... من و مایکل و بردیا و لام و الف مونده بودیم. داشتن تصمیم میگرفتن برن پوکر بازی کنند یه جای دیگه. من در بیچاره ترین حالت خودم دست تو جیب کاپشنم فقط ثانیه ها رو میشمردم که شب تموم بشه... دوباره از گوشه چشمم دیدم الف و لام رفتن توی لبای همدیگه. لام داشت آروم اروم دستشو نوازش کنان از پشت گردن الف میاورد بالا به سمت سرش... کاری که بارها با منم کرده بود…

دوباره حس کردم خون داره میدوه تو صورتم. نگاهمو دزدیدم. واقعا داشت گریه م میگرفت. چند دیقه بعد لام اومد کنارم... در گوشم گفت: «چقد دلم میخواس الان ببوسمت.» از شدت حسادت و عصبانیت با طعنه گفتم: «تخمشو نداری.» لام توی چشمام نگاه کرد: «منو آزمایش نکن!» به پشت سرش نگاه کردم. بردیا و مایکل داشتن حرف میزدن. میدونستم فقط یه هل کوچولو لازم داره. میتونستم برینم تو زندگی هردومون ولی بیشتر زندگی اون و الف. توی چشماش خیره شدم. میدونستم که شوخی نمی کنه... سرمو انداختم پایین: «گه خوردم.»

بالاخره رفتیم توی اتاقمون. آماده شدیم برای خواب. به نوبت رفتیم دسشویی و مسواک... نوبت من بود که برم دسشویی و مسواک بزنم. رفتم. وقتی برگشتم دیدم لام توی تخت من دراز کشیده تو بغل الف... دیگه حتی توان بهم ریختن نداشتم. چند دیقه صبر کردم تا خودش بیاد بره سر جاش. رفتم سر جام و ملافه رو کشیدم روی خودم…

هنوز چشمام گرم نشده بود که آخرین اتفاق مزخرف شب هم افتاد: زهرا به لام مسیج داد که من با میم کار دارم. بگو بیاد تو اتاق ما. کفش هام رو پوشیدم که برم و لام گفت منم میام. وقتی رسیدم زهرا گفت تو امشب توی اتاق ما بخواب. گفتم نه. من حساب و کتابم با این بچه ها بهم میریزه. زهرا اصرار کرد. من بازم رد کردم. زهرای بیچاره میخواست منو بکشونه توی اتاقشون تا الف و لام با هم تنها باشن... و نمیدونست من حتی اگه اون شب تکه تکه بشم هم نمیذارم کسی جنازه منو از اون اتاق در بیاره. مدام اصرار می کرد و من (حتی با یکمی تندی) پیشنهادشو رد کردم، تا این که لام گفت الف داره خر و پف می کنه و غرق خوابه (بهش فهموند که اتفاقی بینشون قرار نیست بیافته امشب) که بالاخره دست از سرم برداشت. چیزی که بعدا فهمیدم این بود که تنها زنی که بین اون سه نفر پریود نبود لام بود. ینی در واقع تنها کسی که میتونست با شوهرش بخوابه…

و بالاخره...

بالاخره تموم شد... حس آدمی رو داشتم که تمام روز توی یک جنگ نابرابر جنگیده و زخم خورده و تلفات داده... ولی بالاخره جنگ تموم شده بود... من و لام در حال خستگی از اتاق زهرا و علی اومدیم بیرون و انقدر کلافه بودیم که حتی صبر نکردیم به اتاق خودمون برسیم. توی همون راهرو که هر لحظه ممکن بود یکی از اتاقش بیاد بیرون و ببیندمون همدیگه رو تنگ بغل کردیم شروع کردیم به بوسیدن... من فقط مراقب بودم که اشکام از چشمم پایین نیان…

برگشتیم توی اتاق و الف خواب بود. خواب خواب خواب...
رفتیم توی دسشویی و حمام اتاق که سر هم بود. برق ها رو خاموش کردیم و ایستاده روی زمین سرد اونجا عشقبازی کردیم... توی تاریکی مطلقی که هیچ جا رو نمیدیدیم... صدای آروم لام انگار هنوز توی تاریکی توی گوشم میپیچه...:«دیدی آخرش مال تو شدم...؟ دیدی...؟» صدایی که توی صدای بوسه ها و لمس ها و نوازش ها خیلی زود گم شد. حس کردم بالاخره انگار یکی روی تمام زخم های اون شب مرهم گذاشت. انگار بالاخره داشتم التیام پیدا می کردم... بدن بی مانند معشوقم از هر مهرگیاهی برای جراحت های قلبم شفابخش تر بود...

صبح بیدار شدیم. و هیچکس بجز من دیشبو یادش نمیومد… چه شبی از سر گذروندم.



پی نوشت: وقتی دیدم فرناز داره تند تند برای همه الکل میریزه و لام و الف شروع کردند به لب گرفتن اون تیکه قرآن از ذهنم گذشت که لوط دوتا فرشته رو به صورت دوتا مرد زیبا میبینه که به خانه ش اومدن…:«قال هذا یوم عصیب...» (با خودش گفت امروز قراره روز جانفرسایی باشه...)

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ | 4:41
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .