Über Alles

نامه هایی به آینده

لحظه ها

۱. دارم میرم سفر. الان که اینو می نویسم توی اتوبوسم به سمت فرودگاه. برای ارائه مقاله کنفرانسی. اونم مقاله ای که کارش نزدیک یک سال پیش تموم شده و استاد کیون گشاد نمیاد مقاله رو ریویو کنه که بفرستیم. چند روز پیشا فرزندان موسی یه دست پخت زیبای دیگه توی دمشق داشتن. میخواستم به شکرانه این اتفاق افطار برم رستوران ایرانی محل ولی حال نداشتم. بجاش واسه خودم افطاری پیتزا درست کردم. اونم پیتزای ایرانی.

۲. توی هواپیمای قبلی که نشسته بودم موقع فرود خانوم کنار دستیم صلیب کشید. ازش پرسیدم من خیلی وقته با هواپیما سفر نکردم این تکونا طبیعی نبود؟ گفت نه! اصلا طبیعی نبود! خوشحالم که سالم رسیدیم.

توی فرودگاه لاس وگاس پره از ماشین بازی. نشستم پشت یه ماشین و ۱۰ دلار بازی کردم. ۴۵تا بردم! بعد طمع کردم و از ۳۵ دلار سودم انقدر بازی کردم و باختم تا رسید به ۱۳ دلار. برای این که دیگه نتونم بازی کنم رفتم ۱۱ دلارشو دوتا بسته بادوم زمینی خریدم (بله تو فرودگاه قیمتا همینه) و ۲ دلار سود خالص. به لام تلفنی میگفتم احادیث میگن تو ماه رمضون باید گوشتی رو که از حرام در بدنت روییده رو آب کنی. من دارم گوشتایی که از حلال روییده رو آب میکنم و از حرام گوشت میسازم!

خانوم مسئول پروازی که بلیطمو چک کرد به جرات یکی از زیباترین زن هایی بود که توی زندگیم دیده م. کاش بهش میگفتم. ولی عجله داشتم و آدما تو صف منتظر بودن. توی هواپیما درباره رزوناتور اپتیکی خوندم. هواپیما دور زد. شب بود. نور خونه های شهر رو میشد از توی پنجره دید.

۳. توی هتل به دیوار روبرو خیره شدم. امشب فهمیدم دوتا از دوستام که هردوشون بینهایت باهوش و دوست داشتنی بودن بعد از نزدیک یک دهه زندگی از هم جدا شدن. توی امریکا. با لام حرفم شد. همه ش تقصیر من نبود. حساسه و بعضی وقتا توان روانی مراقبت از حساس بودنشو ندارم. بعد از ارائه م توی شهر راه رفتم و کفش مردونه مناسب راه رفتن چند ساعته نیست. وقتی رسیدم هتل جنازه بودم. فردا باید ساعت ۴ صبح بیدار شم که به پرواز برگشت برسم.

هیچ وقت خبر جدایی آدما برام عادی نمیشه با این که دیگه مثل قبل هم به همم نمیریزه. وضعیتی که توشم بدترین وضعیتی نیست که توی زندگیم تجربه کردم ولی همچنان خرابه. کارای مهاجرتم هنوز درست نشده. پولام داره ته میکشه. نمیدونم بعد از تابستون کجا job پیدا میکنم؟ با کدوم مدرکم میتونم کار کنم؟ مهاجرتم چی میشه؟ نکنه مجبور شم برگردم ایران؟ اگه سربازی بیافتم سپاه دیگه هیچ وقت نمیتونم برگردم امریکا...

تنهام. به معنای واقعی کلمه کسی رو ندارم. پدر و مادر لام دارن میان امریکا. و وقتی که بیان ارتباط ما خودبخود تموم میشه چون چند ماه هستند و توی اون چند ماه من احتمالا از این شهر رفته م. اگه هم نرفته باشم اونا قطعا بعد از این که پدر و مادرش برن خواهند رفت. مدتهاست که میخوان برن. شاید برای منم بهتر باشه که بالاخره (دوباره!) تنهایی رو در آغوش بگیرم. دلم زن و بچه میخواد. ولی میپذیرم که من توی زندگیم انتخاب هایی کردم که باعث شده الان اینارو نداشته باشم.

۴. به کیس اون دوستام که جدا شدن فکر می کنم که چقدر شبیه من و عنکبوت بود زندگیشون. رنج آور و دردناکه ولی عادلانه ست. برای ما مردهایی که بار زندگی رو روی دوش زن هامون انداختیم تا دنبال رویاهامون بریم و تک تک با سیلی مهیب واقعیت از خواب بیدار میشیم.

یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳ | 0:3
میم
مشخصات وب
نام وبلاگ به بخشی از سرود ملی آلمان اشاره دارد که از بعد از جنگ جهانی دوم تا امروز خواندنش برای آلمانی ها توهین آمیز است. (آلمان! آلمان! بالاتر از همه!)
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • اردیبهشت ۱۴۰۵
  • فروردین ۱۴۰۵
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای Über Alles محفوظ است .