۱. من اثری روی آدم ها دارم. اثری که دلم نمیخواد داشته باشم ولی دارم. هرگز نفهمیدم چرا. هرگز هم نفهمیدم چطور میتونم رفعش کنم ولی از وقتی یادم میاد حتی از وقتی سنم کنم بوده این اثر همراهم بوده.
من همیشه "شما" هستم. هر کاری هم که می کنم هیچ وقت "تو" نمیشم. فرایند تبدیل شدن من از شما به تو یه فرایند دردناک و طولانی با کلی فیزیوتراپی و داروی تقویتیه. انگار هر کس اولین بار قیافه منو میبینه به "شما" فکر می کنه.
۲. چند هفته پیش درست قبل از شروع ترم بچه ها خونه یکی جمع شدن که مافیا بازی کنیم. از زمانی که من مافیا بازی می کردم تا الان ظاهرا این بازی خیلی تکامل پیدا کرده! خنگول های متاهل هم با دهن باز داشتن به این نقش های عجیب و غریب جدید که به بازی اضافه شده گوش می کردن: ناتو، شیاد، تفنگدار، پدرخوانده، محقق،...
چند تا از دانشجوهای جدید هم اومدن و دوستای متاهل من مدام از کنار من رد میشدن و چشم و ابرو میومدن. یکی از دخترا خواست برای کاغذبازی های یه کاری کمکش کنم و شماره شو گرفتم.
۳. مافیا نشون داد که من نباید هرگز لیدر یه جریان سیاسی بشم چون دوتا ویژگی رو همیشه داشتم: همیشه وقتی شهر بودم مافیا رو اشتباه تشخیص میدادم و همیشه در قانع کردن دیگران موفق بودم که ترکیب بسیار سمی ایه. یبار که در یک جمع نزدیک به سی نفره منو تک رای اوردن بالا از خودم دفاع کردم و وقتی دفاعم تموم شد حتی یه نفر بهم رای نداد. دو بار شهر بودم و هر دو بار باختیم به خاطر من. البته یبارم مافیا بودم و بردیم بازم به خاطر من.
۴. تموم که شد دو سه تا از دوستام اومدن پیشم که بپرسن از کی خوشت اومد. و وقتی جواب دادم دهنشون از تعجب باز موند: از اون یه نفری که اصلا بهم ربطی نداشت. اونجا بود که به خودم گفتم شاید این ویژگی منه. شاید برخلاف این که خیلی سعی می کنم عاقل باشم و همه چیز زندگیمو با منطق سرد پیش ببرم وقتی به قلبم نگاه می کنم سرشت ماجراجوم بر عقلم قلبه می کنه. اینجور وقت ها کشش وصف ناپذیری به اونی پیدا می کنم که میدونم زندگیمو به طوفان تبدیل می کنه. بین اون همه دختر سراغ اونی رفتم که سیگاری بود، یه تتوی گنده پشت گردنش داشت و به معنای واقعی کلمه "دافی" بود و تیپش و حرف زدنش و هیچ چیز دیگه ش به من نمیخورد. من! منی که از یه خانواده مذهبی میام و اون بخشی از زندگیمو که به مذهبی بودن نگذروندم به خرخونی گذروندم!
۵ بچه که بودم از خودم میپرسیدم ادما چطور ازدواج می کنن؟ چطور یکی رو، یک نفر رو تا اخر عمرشون تحمل می کنن؟ خودم که ازدواج کردم به اشتباه سعی کردم طرفمو تغییر بدم و اجازه بدم اون منو تغییر بده و شد آنچه شد... ولی امروز دوباره برگشتم سر یه ورژن پیشرفته تری از همون سوال اول: ازدواج و رابطه جدی برای خیلی از ادما "صرفا یه مرحله دیگه از زندگی"ه. مثل دانشگاه رفتن، مثل شغل پیدا کردن مثل خوردن و دسشویی رفتن. ولی برای من انگار اینطور نیست. من دنبال ماجرام. دنبال یه تجربه. من عشقو بیش از حد بزرگ کرده م تو زندگیم. انگار به بودن توی چشم طوفان معتاد شدم درحالی که همه ادمایی که دیوونه نیستن (دستکم دیگه توی سنی که من هستم) دنبال ارامشن.
۶. بودن با بعضی ادما ماجراست. با این که یبار سر یکی از همین ماجراها دهنم سرویس شده ولی انگار بازم یه چیزی منو به اون سمت میکشه. به دختره که نگاه می کردم انگار به یه مساله سخت نگاه می کردم که باید تلاش می کردم حلش کنم. ایا من دیوونه ام؟ خب به معنایی اره...
پی نوشت: لام... امان از تو...