در این سمت صحنه یک آقای ایرانی داریم که برای سادگی بهش میگیم آقای دیوید. البته اسم واقعیش دیوید نیست ولی کی به کیه. آقای دیوید سن خر مشد حسن رو داره و این که سنش اینقدره ربطی به این نداره که من اصلا ازش خوشم نمیاد. اولین باری که دیدمش برام توضیح میداد که قهرمان های زندگیش علی بن ابی طالب، محمد مصدق، و آدولف هیتلر اند. مطمئنم تنها وجه مشترک علی و هیتلر که مورد علاقه ش بود یهودکشیه.
در سمت دیگر صحنه خانوم لیلی و پسرش سام رو داریم. خانوم لیلی یک خانوم حدودا چهل و خورده ای ساله و پسرش تینیجره و تا جایی که من میدونم نحوه امرار معاششون بدین صورته: خانوم لیلی یک آدم میانسال تا مسن نسبتا پولدار رو پیدا می کنه و باهاش طرح دوستی یا حتی ازدواج میریزه. سپس با چنان شدت و سرعتی یارو رو میتیغه که تیغ حجامت در برابرش از شرم سر خم می کنه.
آخرین شوهرش (در واقع شوهر فعلیش) یه آقای هندیه که پزشک جراحه و من نمیدونم در خانوم لیلی چی دیده که باهاش ازدواج کرده.
خب حالا که نقش های اصلی رو دیدیم بریم ببینیم میزانسن چیه: چند ماه پیش آقای دیوید مریض شد و خیلی مریضی سختی داشت و از اونجایی که نزدیک 90 سالشه خانوم لیلی و شوهرش و حتی دوست من دکتر همه مطمئن بودند که به زودی ریق رحمت رو سر خواهد کشید و به دیار باقی خواهد شتافت. در میانه این که چه کنیم و چه نکنیم خانوم لیلی فهمید که آقای دیوید چهل هزار دلار پول نقد در یک صندوق امانات در بانک داره که اونجا نگه داشته تا مالیاتشو نده. گیر داد که اگه ما بذاریم اونجا بمونه و دیوید بمیره دولت اینو هاپولی می کنه و ما باید بریم اینو برداریم. دکتر گفته بود بهش اولا که یارو هنوز زنده است. ثانیا هم ما چکار داریم؟ اون خودش بخواد میگه دیگه. یا اصلا وصیتنامه تنظیم میکنه. اما خانوم لیلی گیر داد که نه فقط باید اون پولا رو برداریم بلکه باید از دیوید تا زنده است وکالت تام بگیریم و خونه دیوید (تنها مایملک پیرمرد در این دنیا) رو هم بفروشیم که خدای نکرده دست دولت نیافته.
در مدتی که آقای دیوید در بیمارستان بود شب ها دکتر مخفیانه میرفت به عیادتش و بهش میگفت پدر جان! نکنی این کارو ها! و فردا صبح لیلی و شوهرش و پسرش میرفتند که دیوید رو قانع کنند پولشو از بانک برداره و به اونا وکالت تام بده.
بالاخره دیوید رو قانع کردند که پیرمرد مریض رو از بیمارستان سوار ماشین کنند و ببرند بانک که پول رو بگیره و بده به لیلی. لیلی بعد از اینکه پولو برمیدارن پیرمرد رو برمیگردونه بیمارستان و با یکی از دوستان مشترکشون میرن خونه که پول رو بشمرند و بذارند گاو صندوق خونشون.
دوباره دکتر میره شب پیش دیوید که خب بابا جان اونو که ترکمون زدی رفت. خونه رو بهشون وکالت ندی ها!
آقای من (یا خانوم من) که شما باشی بالاخره حضرت آدولف نظری می کنه و دیوید رو از میان آرواره های جناب عزراییل در میاره و دیوید از بیمارستان مرخص میشه.
دیوید چند وقت بعد از این که برمیگرده خونه به لیلی میگه خب لیلی جان دم شما گرم. خیلی ممنون و متشکر. زحمت شد. این پول ما رو بیزحمت بده که ما بذاریم بانک دوباره. لیلی میگه شما رسید داری؟ دیوید میگه رسید؟ مگه تو به من رسید دادی؟ لیلی میگه بعله دادم یادت نیس. الان اگه تو رسیده رو گم کرده باشی و من این پولو بهت بدم از کجا معلوم بچه هات رسیدو پیدا نکنن و بیان دوباره چهل هزار دلار دیگه از من طلب نکنن؟ من نمیدم. برو هر وقت رسیدو پیدا کردی بیا. دیویدم میگه بابا من رسیدی ندیدم پول منو بده! لیلی ام میگه حالا که اینجوری شد اصن نمیدم ببینم چکار میخوای بکنی!
و بدینسان جنگ شروع میشه و گیس و گیس کشی و همسایه ها ریش سفیدی میکنند ولی لیلی خانوم کوتاه نمیاد. بهش میگن بابام جان اصن تو رسید دادی گم کرده؟ کاری نداره که. یه چیز جدید مینویسن که آقا اینو ما تحویل گرفتیم و اگه ازین به بعد کسی ادعایی بکنه مورد قبول نیست. ولی بازم لیلی راضی نشد پوله رو بده.
تا این که دکتر به دیوید میگه پدرجان اینا کجا میتونستن به تو رسید بدن؟ وقتی رسوندنت بیمارستان. اون موقع که اصن پولو نشمرده بودن! رسید چیو میخواستن بدن!
و چنین میشه که دیوید میره پیش وکیل و از لیلی و شوهرش شکایت تنظیم میکنه. وکیل هم بهش میگه به به چه کیس خوبی. دقیقا هلو برو تو گلو یا به قول خارجیا open and shut caseه. ما با این شکایت خانوم لیلی رو به همراه شوهر محترمش میندازیم زندان جواز طبابت شوهرشم میگیریم. اینجا از اون شت هولا نیست که پول مردمو بخوری.
دکتر مخفیانه میره پیش لیلی و بهش میگه خانوم جان از خر شیطون بیا پایین. این وکیله که من دیدم جوری تیز کرده براتون هم خودتو بدبخت میکنی هم شوهرتو. بیا پول این پیرمرد بدبختو بده. اخه تو که شوهرت جراحه چهل هزارتا پول خورده براش! این کار چیه میکنی.
تا بالاخره لیلی خانوم راضی میشه پولو بده.
وقتی دکتر برام اینا رو تعریف میکرد از خنده مرده بودم. ولی خب تلخه این جور زندگی چرک داشتن توی سرزمین فرصت ها. لیلی و پسرش در عین حال که سیتیزن شدن جوری گه زدن توی کردیتشون که هیچ جا براشون کردیت کارت باز نمیکنه و هر وقت میخوان ماشین اجاره کنند دکتر یا یکی دیگه باید بره براشون ماشین رو بگیره.
و این در حالیه که همین چند هفته پیش یه فرش دستباف خریدند به ۳۷ هزار دلار (یا دستکم این چیزیه که لیلی به شوهرش گفته) ولی فرشه ماشینی از آب درومد که فکر کنم ۵ هزارتام نمیارزه. حالا سناریوی محتمل اینه که لیلی به شوهرش گفته این ۳۷ هزارتا شده. و ما به تفاوت پوله رو زده بر بدن.
همزمان خنده دار و غم انگیزه.