چند روز پیش تراپی رو تموم کردم.
خانم دکتر تلاش نکرد نظرمو عوض کنه. با وضع اینترنت و گرونی شهر جدید خیلی معنایی هم نداشت. خیلی چیزها اینجوری ان که وقتی یاد میگیری بدون اونها زندگی کنی دیگه لزومشون رو از دست میدن یا دستکم لزومشون دیگه اونقدر واضح نیست. بهم خیلی کمک کرد در دورانی که واقعا نیاز به کمک داشتم. الان دیگه فکر می کنم میتونم تا حدی روی پای خودم بایستم که این رو از یک نیاز اورژانسی در زندگیم به یه چیز لاکچری تبدیل کنه که میشه داشت و میشه هم نداشتش.
درباره خداحافظیم از لام و خانواده ش به طور کلی چیزی اینجا ننوشتم و نخواهم نوشت. چند بار نوشتم و پاک کردم و الان به نظرم اون لحظه ها به حدی عزیزند که حاضر نیستم با کسی به اشتراک بذارمشون.
پدرم جمله ای رو همیشه بهم یادآوری میکرد که فکر می کرد از علی نقل شده و بعدها فهمیدم از محمده: اِنَّ لِرَبِّکُم فی اَیّامِ دهرِکُم نَفَحات، الّا فَتَعَرّضُوا لَها. (در زندگی شما از جانب پروردگارتان نسیم هایی هست. هشدار که خود را در معرض آن ها بگذارید...)
در زندگی آدم ها حداکثر نسیم هایی هست. من خوشحالم که در معرض بعضیاشون بودم. اون فصل زندگی هم مثل بقیه فصل هاش بسته شد و مثل خود زندگی که نهایتا بسته میشه. خوشحالم که زنده بودم و اون روزها رو تجربه کردم. خوشحالم که بالاخره از گذشته نوستالژی و خاطره خوب دارم و بالاخره جاهایی توی آینه عقب زندگی هست که میتونم بدون نفرت و حتی با حسرت بهشون نگاه کنم.
این روزها خودم رو توی آفیس و آزمایشگاه توی کار غرق میکنم و ساعت 12 شب میرم خونه. آیا نیاز دارم تا یه تراپیست بهم بگه که رییسم رو جای پدرم گذاشتم و حالا که دستم به پدرم نمیرسه دارم زور میزنم نگاه تحسین آمیز اون رو بجای نگاه تحسین آمیز پدرم بخرم؟ البته که ندارم... میدونم. و مشکلی هم باهاش ندارم. این رو آخرین باری که با هم میتینگ داشتیم و بهم گفت
- Keep up the good work Mim.
فهمیدم. ما نمیتونیم از ژن هامون و از پدر و مادرمون و از کودکیمون فرار کنیم. حتی اگه توی یه سیاره دیگه هم باشیم باز عقده ها و اخلاق های خوب و بد اونها از یه جایی از زندگیمون میزنه بیرون. باید باهاش به صلح برسیم.
تولد 35 سالگی رو بدون جشن و درست مثل یک روز معمولی شروع کردم و تمام کردم. تنها تغییرم این مدت اینه که سبیل گذاشتم و اطرافیان میگن چرا زودتر این کارو نکردی. نمیدونم. به نظر خودم قیافه م تغییر خاصی نکرده جز این که با سبیل یکم پیرتر به نظر میام.
خوشحالم که این روزها زنده ام و روزها (تقریبا) بدون درد میگذرن. خوشحالم که ایران نیستم. هنوز خوشحالم که روی آینده امریکا شرط بسته ام. اینجا رو از ته ته دلم دوست دارم با همه بدی ها و نامهربونی هاش. اینجا تنها جای دنیاست که میشه امیدوار بود آینده بهتر باشه. و میشه برای بهتر شدنش تلاش کرد.
پی نوشت: (گفتگوی چند روز پیش من و رئیس)
- میم چند وقته میخوام ازت بپرسم... خانواده ت حالشون خوبه توی ایران؟
- بله! خوبن مرسی از این که پرسیدید. صحیح و سالمن. خانواده شما توی اسرائیل خوبن؟
- آره... دختر عموم البته واقعا دچار شکنجه خواب (sleep torture) شده این مدت. از بس مدام آژیر میزدن و باید میدویدن توی پناهگاه بعضی شب ها فقط یک ساعت میتونست بخوابه.
(من توی ذهنم: البته... خوش به حالشون که اونجا پناهگاه دارن.)